عربی
بروزرسانی: ۱۳۹۹ دوشنبه ۱۳ مرداد
  • اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَة وَ في كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
کد : 18334-872      آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۵ يکشنبه ۱۹ ارديبهشت   

طرز حكومت اسلامى (قسمت دوم)

شورى در اسلام
البته بعضى كارها در اداره مملكت پيدا مى شود كه خود آن كار به اعتبار عنوان خودش حكمى ندارد، و اگر آن كار به صلاح ملت و مملكت باشد بايد انجام پذيرد و اگر مضرّ به حال مملكت و ملت باشد نبايد تحقق پيدا كند و حاكم اسلامى نمى داند به نفع است يا ضرر، مانند آنكه نداند با وضع فعلى مملكت آيا صلاح امت اسلامى است كه در نقطه مرزى خاصى راه آهن كشيده شود يا نه؟ يا آنكه استخدام افرادى را از مملكت خارجى مخصوص به صلاح امت است يا نه؟ يا آنكه بودجه معينى دارد و نداند براى مملكت راه سازى بهتر است يا كار عام المنفعه ديگرى و امثال اين ها، در اين گونه موارد حاكم اسلامى بايد عده اى از صاحب نظران باايمان و مطلع از اوضاع زمان را كه در برابر مصالح امت اسلامى از منافع شخصى خود مى گذرند و در امور رعايت مصالح نوعيه را مى نمايند، انتخاب نمايد و با آنها مشورت كند و آنچه رأى اكثريت بود عمل نمايد. همان گونه كه پيامبر گرامى اسلام در جنگ اُحد كه يك سال پس از جنگ بدر در سال سوم هجرت واقع شد عمل فرمود.
در جنگ بدر مسلمانان پيروز شدند و هفتاد نفر از سران قريش را كشتند و هفتاد نفر از بزرگان آنان را اسير كردند، بعد از آن قريش و اعراب با آمادگى كامل حركت كردند، بعد از رسيدن خبر به پيامبر(صلى الله عليه وآله) حضرت اصحاب را جمع نمود و با آنان راجع به اينكه چگونه با دشمن روبه رو شوند مشورت فرمود، جمعى كه از پيروزى در جنگ بدر مغرور شده بودند رأى دادند كه از مدينه بايد بيرون رفت و در ميدان جنگ با دشمن مبارزه نمود و جماعتى كه خود پيغمبر از آنان بود رأى دادند كه در مدينه بمانند و كوچه ها و خانه ها را سنگربندى كنند و اگر جنگ شدت پيدا كرد براى دفاع از اسلام و مسلمين زنان و كودكان هم وارد معركه شوند.
چون رأى اكثريت اهل حل و عقد بر خروج از مدينه بود پيغمبر اكرم برخلاف رأى خود تصميم به خروج گرفت و لباس رزم پوشيد و حركت كرد و در آن جنگ مسلمانان مغلوب شدند.
دليل بر اينكه اصل شورى از اصول مسلم اسلامى است (البته در موردى كه از جانب خدا وظيفه تعيين نشده باشد، بنابراين تعيين امام و خليفه با فرض تعيين خدا از اشتباهات بزرگ است) با قطع نظر از عمل خود پيامبر گرامى اسلام آيات و روايات زيادى است، به اين آيات و روايات كه نقل مى شود توجه نماييد:
فَبِمَا رَحْمَة مِنْ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِك فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الاَْمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ;1
اين گونه لطف و عنايتى كه به مردم مى نمايى از جهت رحمتى است كه خداوند تعالى به تو عنايت فرموده، اگر انسان خشن، بدخو و سخت دلى بودى مردم از دور تو پراكنده مى شدند، پس از لغزش هاى مسلمانان درگذر و طلب آمرزش از خدا بر آنان بنما و در پيش آمدها و امور سياسى و رويدادهاى اجتماعى با آنان مشورت كن و هر تصميمى پس از مشورت گرفتى بدون ترديد با توكل به خدا عمل كن.
وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ اولواوَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ»2
اين آيه كريمه كه در وصف مردان باايمان است مى فرمايد: مردان باايمان كسانى هستند كه اوامر خدا را اجابت مى كنند و نماز را به پا مى دارند و كارهاى عمومى را به مشورت در ميان مى گذارند و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند.
مشورت عبارت است از استخراج رأى با مراجعه بعضى افراد به بعض ديگر.
بنابراين اين دو آيه كريمه مختص مى شوند به مواردى كه حكم شرعى معين و معلوم نبوده و يا اينكه صلاح و فساد عمل روشن نباشد كه احتياج به رأى است، و مصداق واضح آن مواردى است كه اشاره شد; يعنى امور عامه و مسائل اجتماعى و سياسى.
ممكن است سؤال شود: از كجاى اين دو آيه كريمه استفاده مى شود كه پس از مشورت بايد براى اكثريت عمل نمود؟ در جواب بايد گفت: اساساً مشورت در كارهاى اجتماعى كه ارتباط با عامه مردم دارد و صلاح و فساد آنها روشن نيست، از امورى مى باشد كه بناى عقلاى عالم بر آن است و اين دو آيه امضاى همان بناى عقلا است، بنابراين چون بناى عقلا بر عمل به رأى اكثريت است و شارع مقدس اسلام هم از آن جلوگيرى نفرموده، معلوم مى شود نظر بنيان گذار اسلام هم با نظر عقلاى عالم مطابق است.
وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللهِ لَهُمْ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِي الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِك الَّذِينَ هَدَاهُمْ اللهُ وَأُوْلَئِك هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ.3
خداوند در مقام مدح مؤمنين و اوصاف آنان چنين مى فرمايد: كسانى كه دورى مى جويند از طاغوت (هر متعدّى و معبود غير خدا) و عبادت نمى كنند او را و به پروردگار جهان در عبادت و اطاعت رجوع مى كنند، بشارت از آن آنان است، پس بشارت بده پيامبر من به بندگان من، كسانى كه گوش به حرف ها مى دهند و آن كلام و رأيى كه از همه بهتر است متابعت مى كنند. اينها كسانى هستند كه خداوند آنها را هدايت نموده و اينها دانايان روى زمين هستند.
از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) روايت شده است: ما من أحد يُشاور أحداً الاّ هدى إلى الرشد.4
در مواردى كه خير و شر عمل معلوم نيست و بايد با مشورت معلوم شود فرموده است: هيچ كس مشورت نمى كند مگر آنكه خداوند او را هدايت و راهنمايى به رشد و خير و صلاح مى كند.
حضرت امير(عليه السلام) در صفين خطبه اى انشاء فرموده در حضور جمع كثيرى كه عدد آنها ده ها هزار نفر بوده است، و در ضمن خطبه چنين فرموده اند: «فلاتُكَلّمونى بما تكلّم به الجبابرة، و لاتتحفّظوا منّى بما يتحفّظ به عند أهل البادرة، و لاتُخالِطُونى بالُمصانعة و لاتطنّوا بى استثقالا فى حقّ قيل لى و لاالْتِماس إعظام لِنَفسى لما لا يصلح لى، فإنّه من استْثقل الحقّ أن يقال لَهُ أوِ الْعَدْلَ أن يُعْرَض عليه، كانَ العَمَلُ بِهِما أثقل عليه، فَلاتَكُفُّوا عَنّى مقالةً بِحَقّ أوْ مَشْوِرَة بِعَدل;5
با من مانند حاكم جابر سخن نگوئيد و آن گونه اى كه در برابر مردمان متكبّر از سخن گفتن خوددارى مى كنيد از من در گفتن سخن حق خوددارى نكنيد، با من با مجامله و ظاهرسازى رفتار ننماييد و درباره من گمان بيجا نبريد كه گفتن سخن حق بر من سنگين باشد يا بخواهيد مرا به بزرگى تعظيم كنيد، زيرا كسى كه گفتن حق يا عرضه عدل بر او سنگين باشد عمل به آن دو بر او سنگين تر است، پس از گفتارى كه به حق باشد يا مشورتى به عدل، خوددارى ننماييد».
بعد از قتل عثمان و بيعت مردم با حضرت امير(عليه السلام) جماعتى از اعيان و اشراف كه از جمله آنها طلحه و زبير بودند، به حضرت اعتراض نمودند كه چرا با ما در امور عامه مشورت نمى كنى؟ حضرت در جواب آنها فرمود: «ولَوْ وقع حُكُم ليس فى كتاب الله و لا فى السّنة برهانه لشاورتُكما;6 چنانچه پيش آمدى رخ داد كه حكم آن در كتاب خدا و سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نبود با شما مشورت مى نمايم».
امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد كه از پيامبر سؤال شد: ماالحزم؟ قال: مشاورة ذوى الرأى وأتباعهم;7 سؤال شد حزم چى است؟ فرمود: مشورت كردن با صاحبان رأى و نظر و متابعت نمودن آنان است.
حضرت امير(عليه السلام) مى فرمايد: لا غِنى كالعقل و لا فقر كالجهل و لا ميراث كالأدب ولا ظهير كالمشاورة;8 هيچ بى نياز كننده مانند عقل نيست و هيچ احتياجى مانند احتياج نادانى نيست، و هيچ ميراثى مثل ادب نيست و هيچ پشتوانه اى مانند مشورت نمودن نيست.
و امام مى فرمايد: «من استبدّ برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولها;9 كسى كه مستبد به رأى خود باشد و به آراى ديگران اعتنا نكند، هلاك مى شود، كسى كه مشورت با مردان صاحب رأى بكند شريك آنها شده است در عقل هاى آنان، يعنى از عقول و آراى آنان استفاده نموده است. و روايات در اين باب به حدى زياد است كه استقصاء آنها در اين مختصر ميسر نيست.
بنابراين اصل مشورت از اصول مسلم اسلام است، و پس از مشورت، همان گونه كه پيامبر گرامى اسلام عمل فرموده، حتى مكرر به اصحاب مى فرموده است: أشيروا عَلَىّ أصحابى;10 اصحاب من در امور اظهار رأى بنماييد. و حضرت امير(عليه السلام)در كارهاى مملكتى در زمان حكومت مانند جنگ با معاويه و غيره، با اصحاب و صاحب نظران مشورت مى فرمود، در عهدنامه به مالك اشتر توصيه مشورت فرموده است و بعد از مشورت به رأى اكثريت عمل مى فرمودند. حاكم اسلامى هم بايد مشورت نمايد و پس از آن به رأى اكثريت عمل كند و بناى عقلاى عالم بر همين است، همان گونه كه قبلا اشاره شد.
اگر اعتراض شود: بنابر اعتقاد ما به اينكه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) و حضرت امير(عليه السلام)عالم به عواقب امور بوده اند و صلاح و فساد و خير و شر كارها را مى دانستند چگونه مشورت مى كردند و برخلاف علم خود به رأى اكثريت عمل مى نمودند؟ مثلا پيغمبر اكرم مى دانست جنگ اُحد به صلاح امت اسلام نيست چرا مشورت فرمود و به رأى اكثريت عمل نمود و ديده شد كه در آن جنگ مسلمانان مغلوب شدند؟
جواب داده مى شود: پيامبر اكرم و همچنين امام در امور عامه دنيوى و قضاوت، از طرف خداوند موظف بوده اند كه به علم حاصل از غير موازين طبيعى عمل ننمايند.
به علاوه، نظر به آنكه عمل رسول الله(صلى الله عليه وآله) حجّت است براى ديگران و سرمشق آنان است، در همين مورد عمل به رأى اكثريت نمودن براى اين است كه بيان يك قانون كلى و يك حكم الهى را عملا بفرمايد حاكم امّت اسلامى نبايد خودسرانه و هر چه به نظرش رسيد عمل كند، بلكه بايد در اين امور از نظر صاحب نظران استفاده نمايد. براى همچو مصلحت مهمى مانعى ندارد در يك مورد خاصى هم به ضرر تمام شود.
به عبارت ديگر در اين كار، پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در مقام تشريع مشورت است، در امور عامه سياسى كه مصالح زيادى بر آن مترتب مى شود و براى رسيدن مسلمانان به آن مصالح، مانعى ندارد كه يك ضرر هم متحمل شوند. كسانى كه با آنان بايد مشورت بشود، عامه مردم كه اطلاع از امور ندارند نيستند، بلكه عده اى از كسانى كه صاحب نظر و رأى و مطلع و متدين و قوى الاراده و در برابر مصالح امت اسلامى از منافع شخصى خود مى گذرند بايد انتخاب گردند و با آنها مشورت شود، همان گونه كه بناى عقلاى عالم بر آن است و خود پيامبر گرامى اسلام و حضرت امير بر اين روش بودند.
و رواياتى نيز بر اين مطلب دلالت دارد، حضرت امير در عهدنامه به مالك اشتر چنين مى فرمايد: ولا تدخلنّ فى مشورتك بخيلا يَعْدِل بك عن الفضل و يَعِدُك الفقر و لا جَباناً يُضَعّفك عن الاُمور و لا حريصاً يزيّن لك الشّرَه بالْجور، فإن البخيل والجُبْن و الحِرص غرائز شَتّى يَجْمَعُها سوء الظن بالله;11 با بخيل مشورت نكن كه او تو را مانع مى شود از احسان و مى ترساند از بذل و بخشش، و با شخص ترسو مشورت نكن كه او باعث ضعف اراده تو مى شود، و با شخص حريص مشورت نكن كه او تزيين مى كند شدت حرص را با ستم به مردم، زيرا بخل و جبن و حرص، صفات و غريزه هاى گوناگونى است كه جامع همه آنها سوءظن به خدا است.
امام صادق(عليه السلام) در خبر معاويه بن وهب مى فرمايد: «استشر فى أمرك الذين يخشون ربهم;12 مشورت كن در امور با كسانى كه ايمان به خدا دارند و از خدا مى ترسند».
و نيز امام صادق(عليه السلام) در خبر حلبى مى فرمايد: إن المشورة لاتكون إلاّ بحدودها، فمن عرفها بحدودها و إلا كانت مضرّتها على الْمستشير أكثر من منفعتها له، فأوّلها أن يكون الذى تشاوره عاقلا و الثانية أن يكون حُرًّا متدينًا، و الثالثة أن يكون صديقاً مواخياً، و الرابعة أن تطلعه على سرّك فيكون علمه به كعلمك بنفسك، ثم يسرّ ذلك و يكتمه، فإنه إذا كان عاقلا انتفعت بمشورته و إذا كان حُرّاً متديناً أجهد نفسه فى النصيحة لك، و إذا كان صديقاً مواخياً كتم سرّك إذا اطلعتَهُ على سرّك، فإن كان علمه به كعلمك به، تمت الْمشورة و كَمُلَتِ النصيحة;13
مشورت حدودى دارد اگر كسى حدود آن را بفهمد خوب است وگرنه ضررش بر مشورت كننده زيادتر از منفعت آن است. اول آن حدود اين است; كسى كه با او مشورت مى كنى عاقل باشد، دوم آنكه آزادمرد و ديندار باشد، سوم آنكه دوست تو و با تو مانند برادر باشد، چهارم آنكه او را از جهات پنهانى امر مطلع كنى به نحوى كه او هم عالم به جهات شود مانند علم تو، سپس او را مستور از غير كند، زيرا اگر عاقل باشد از مشورت با او نفع مى برى و اگر آزادمرد و بادين باشد (بنده هوى و هوس و شهوت و حرص و دنيا نباشد) كوشش مى كند كه خير و صلاح تو را بگويد، و اگر دوست صميمى تو باشد كتمان اسرار تو را مى نمايد و با رعايت اين امور مشورت تمام و نصيحت كامل مى شود».
و نيز امام صادق(عليه السلام) در خبر سليمان بن خالد مى فرمايد: «استشر العاقل من الرجال الوَرَع فإنّه لايأمر الاّ بخير;14 مشورت كن با شخص عاقل متدين كه از خدا مى ترسد، زيرا او امر نمى كند مگر به خير».
البته اين قبيل روايات زياد است.
نتيجه بحث اين است كه قوانين مملكت دارى و برقرار نمودن نظام عادلانه بين مسلمين را خداوند تبارك و تعالى بيان فرموده، بنابراين مجلس قانون گذارى به آن شكلى كه مرسوم است در حكومت اسلامى نيست و براى كارهايى كه صلاح و فساد آن معلوم نيست مشورت را تشريع نموده، آن هم با افراد خاصى نه عامه مردم.
و حاكم اسلامى را هم خود شارع مقدس اسلام تعيين نموده، آن هم مجتهد متدين مطلع از امور و بااراده اى كه به دنيا و مافيها به نظر حقارت مى نگرد و همّى جز رفاه مسلمين و برقرار نمودن نظام عادله ندارد و مطلع از زمان، مكان، آگاه به امور سياسى، اقتصادى، نظامى، اجتماعى مى باشد.
حكومت اسلامى بر دو اصل حُريّت و مساوات استوار است
حكومت اسلامى برخلاف جميع اقسام حكومت هاى موجود جهان به عنوان ولايت و امانت دارى است و اساس آن روى دو اصل است: حريّت و آزادى آحاد ملت از قيد بندگى حكام و مساوات آنان با يكديگر و با شخص والى و حاكم در جميع امور عامه و احكام و قوانين مملكت دارى. و از آثار آن دو اصل، حق مراقبت داشتن ملت و مسؤوليت حاكم و متصدى امر است.
دليل و شاهد بر اين امور سيره پيامبر گرامى اسلام و حضرت امير و كلمات منقوله از آن دو بزرگوار و ساير ائمه معصومين(عليه السلام) مى باشد.
حضرت امير(عليه السلام) موقع تصدى حكومت، فرماندارانى را كه عثمان تعيين كرده بود عزل فرمود، زيرا آنها قطع نظر از عدم لياقت، بيت المال را با واحد هزار و ميليون با موافقت دربار خلافت تصاحب مى نمودند و عمالى كه به اطراف اعزام مى فرمود ملزم مى نمود كه بايد احياى حق بنمايند و در از بين بردن نباطل كوشا باشند.
در يكى از نامه ها كه به عبدالله بن عباس نوشته چنين مرقوم مى دارد: فلايكن أفضل ما نِلْتَ فى نفسك من دنياك بلوغ لَذّة، أو شِفاءُ غَيظ ولكن إطفاء باطل أو إحياء حقّ، ولْيكن سُرُورُك بما قَدَّمْتَ من ذلك و أسَفُكَ على ما خَلّفت;15 همت تو اين نباشد كه به لذتى از لذات دنيوى برسى و يا كارى را كه خشم و ناراحتى تو را دفع مى كند، انجام دهى، بلكه كوشش كن در از بين بردن باطل و زنده نمودن حق.
و نيز حضرت امير(عليه السلام) درباره ولخرجى هايى كه عثمان نموده و اموال را به كسان خود بدون استحقاق پرداخته بود چنين مى فرمايد: والله لو وجدْتُه قد تزوّج به النساء و مَلِك به الإماء لردَدْتُه فإنّ فى العدل سعة و من ضاقَ عَليه العَدل فالْجور عليه أضيق;16 به خدا قسم تا قدرت دارم اموال را پس مى گيرم، اگر چه بدانم كه اين پول ها مهريه زنان شده، زيرا در عدالت دست همه باز است و كسى كه عدالت بر او گران باشد جور و جفاى او سنگين تر است.
امام(عليه السلام) در نامه اى به زياد بن ابيه كه خليفه عبدالله بن عباس والى امام بر بصره بوده، بعد از آنكه شنيده بود كه زياد اموال عمومى را بى رويه مصرف مى كند، چنين نوشته اند: وإنّى اُقسم بالله قسماً صادقاً لئن بلغنى أنّك خنت من فىء المسلمين شيئاً صغيراً أو كبيراً لاشدنّ عليك شدّة تدعك قليل الوفر، ثقيل الظهر، ضئيل الأمر،
والسلام;17 به خدا قسم اگر به من خبر برسد كه خيانت به بيت المال نموده اى ولو به مقدار خيلى كم، تو را در فشار قرار مى دهم كه دارائى تو كم شود و بيچاره شوى كه قادر بر اداى نفقه خاندان خود نباشى و در بين مردم حقير و پست شوى.
امام(عليه السلام) در جواب كسانى كه پيشنهاد مى كردند كه به اعيان و بزرگان مقدار بيشترى از بيت المال را بدهد تا آنكه آنها او را در مقابل دشمن يارى كنند چنين فرموده است: أتأمرونى أن أطلُبَ النصر بالْجور فيمن وُلّيتُ عليه، والله لا أطُورُ به ما سَمَرَ سَميرٌ و ما أمّ نَجْمٌ فى السماء نَجماً لو كان المال لى لسوَّيْتُ بَيْنهم فَكَيف و انّما المال لهم فَكَيْفَ و إنّ المال مالُ الله، ـ ثم قال: ألا و إنّ إعطاء المال فى غير حقّه تبذيرٌ و إسرافٌ و هو يَرْفع صاحِبَه فى الدُّنْيا و يَضَعُهُ فى الاخِرة و يُكْرِمُهُ فى النّاس و يُهينُهُ عندالله;18 آيا مرا امر مى كنيد كه طلب نصرت كنم با ستم كردن به امت اسلام؟ به خدا قسم نزديك او نمى روم تا آخر دهر، اگر مال مال من مى بود بين مردم ـ همگان ـ بالسويه تقسيم مى كردم تا چه رسد كه مال من نيست و مال خدا است، دادن مال به غير صاحب حق اسراف است و اسراف، پول دهنده را در دنيا بلند مى كند ولى در آخرت از مقامات عاليه پائين مى آورد، و نزد مردم محترم مى كند ولى نزد خدا موهون مى سازد!
حضرت امير(عليه السلام) در نامه به عثمان بن حُنيف كه عامل حضرت بوده در بصره، بعد از آنكه شنيده بود كه او دعوت شده به يك مهمانى و اجابت نموده است (ظاهراً آن مهمانى از قبيل مهمانى هاى متداوله بوده است كه به افتخار رجال و شخصيت ها برپا مى شود و در آن مهمانى ها زياده روى مى شود) نامه اعتراض آميز مرقوم مى دارد و در ضمن چنين مى نويسد: «ألا و إنّ لِكلّ مأموم إماماً يقتدى به و يستضىء بنور علمه ألا و إنّ إمامكم قد اكتفى من دنياه بطِمْرَيْه و من طعمه بقُرْصَيه ألا و إنّكم لاتقدرون على ذلك ولكن أعينونى بِوَرَع و اجتهاد و عِفّة و سداد;19 هر آينه هر مأمومى امامى دارد كه به او اقتدا مى كند در اعمال و رفتار، و او چراغ راهش مى باشد، هر آينه امام شما اكتفا نموده از مال دنيا به دو پيراهن كهنه و از طعام دنيا به دو قرص نان، البته شماها نمى توانيد مانند من عمل كنيد ولكن يارى كنيد مرا به خيانت نكردن به اموال عمومى و زياده روى نكردن» و باز در همين نامه بعد از جملاتى مى فرمايد: آيا من قانع بشوم به اينكه به من بگوييد اميرالمؤمنين؟ در حالى كه شريك مردم در گرفتارى هاى روزگار نباشم يا پيشواى آنها در زندگانى سخت و ناراحت كننده نباشم؟ نه من خلق نشدم تا آنكه از طعام هاى لذيذ دنيا مانند چهارپايان بخورم.
و از اين قبيل روايات به حدى زياد است كه اگر نگاشته شود خود نيازمند تأليف مستقلى است.
سيره پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)
و آنچه مورد اهميت است رفتار خود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در زمان حكومت خويش است كه در جميع امور و موارد رعايت اين دو اصل و ركن اساسى را مى فرمود. براى نمونه دو سه مورد كه بر حسب تواريخ و روايات از مسلمات است و مرحوم آيت الله نائينى نيز در تنبيه الامه ذكر نموده است نقل مى كنيم:
1 . قبل از بعثت حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) زينب دختر آن بزرگوار به حسب ميل خديجه به ابى العاص كه خواهرزاده خديجه بود شوهر داده شد، پس از هجرت در جنگ بدر ابى العاص اسير شد (در جنگ اگر مشرك اسير شود، يا كشته مى شود يا بايد فديه بدهد) مسلمانان به واسطه آنكه تحت فشار مالى بودند اخذ فديه را اختيار نمودند، زينب زن ابى العاص كه در مدينه بود براى آزادى شوهرش گردن بند قيمتى اى را كه از مادرش به ارث برده بود فرستاد و پيغام داد چنانچه مسلمين موافقت كنند اين گردنبند را به عنوان فديه قبول كنند، ابوالعاص آزاد شود. پيغمبر با ديدن گردن بند به گريه افتاد و مسلمانان هم آن را قبول كردند و ابوالعاص آزاد شد. رسول الله(صلى الله عليه وآله) به ابى العاص فرمود: برو مكه زينب را بفرست مدينه. ابوالعاص با مخالفت قريش زينب را با خطرى كه اين كار داشت به مدينه فرستاد و به حكم اسلام اين زن و شوهر از هم جدا شدند، بعد از آن قريش به واسطه درستكارى ابى العاص اموالى را براى تجارت به او دادند و او را به شام فرستادند، در مراجعت مسلمانان اموال قريش را كه محارب و مشرك بودند گرفتند و به مدينه آوردند، ابوالعاص براى گرفتن اموال شبانه وارد مدينه شد و به منزل زينب رفت و در پناه زينب قرار گرفت، موقع نماز صبح زينب به مسجد آمد و به مردم اعلام كرد كه من ابى العاص را پناه دادم (از مقرّرات اسلام است كه اگر مسلمانى مشرك محاربى را پناه دهد و به ديگران اعلام نمايد، آن پناه رسميت پيدا مى كند) پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) رو به مسلمانان كرد و فرمود: شنيديد سخن زينب را؟ عرض كردند بلى، فرمود: من هم الان مطلع شدم. حال خود ابى العاص آزاد است، ولى اموالى فىء مسلمين است كه آنها را تصاحب نموده اند، مى توانند تصرف كنند و مى توانند به او برگردانند، مسلمانان به ميل خود اموال را رد نمودند و ابوالعاص آنها را به مكه برد و به صاحبانش تحويل داد و بعداً خود مسلمان شد.
2 . در جنگ بدر هفتاد نفر از سران قريش اسير شدند. مسلمانان بازوى آنها را به يك ريسمان بستند، از جمله آنها عباس عموى پيغمبر و عقيل بن ابى طالب و نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بودند، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) به عباس فرمود كه تو پول دارى، فديه خودت و برادرزاده هايت را بپرداز و آزاد شويد.
عباس گفت: من اسلام آورده ام و قريش مرا مجبور به اين جنگ نمودند، پيغمبر فرمود: كه اگر واقعاً مسلمان باشى خدا جزايت را مى دهد، ولى چون در ظاهر اسلام نياورده بودى، به حسب حكم اسلام بايد براى آزادى فديه بدهى، عرض كرد پول هايى كه دارم به عنوان فديه قبول كنيد (يكصد و شصت مثقال طلا داشت) پيغمبر فرمود: آن به حساب نمى آيد، از آن پولى كه در موقع خروج از مكه نزد ام الفضل گذاشته اى بده، عباس براى سه نفر كه يكى عمو و دو نفر ديگر عموزاده پيغمبر بودند هر كدام هشتصد و بيست مثقال طلا براى مسلمانان داد و آزاد شدند.
3 . در موقع بيمارى، روزى رسول الله(صلى الله عليه وآله) به مسجد تشريف آورده و فرمودند: امر حتمى پروردگار است كه از هيچ ظلمى، هر كسى كه به كس ديگر بكند، نمى گذرد، شما را به خدا قسم مى دهم كه هر كس بر من حق و مظلمه اى دارد برخيزد و حق خود را بگيرد. چون اگر در اين دنيا به معرض قصاص درآيم بهتر است كه در روز قيامت قصاص شوم، مردى از ميان جمعيت به پا خاست، عرض كرد: در سفرى كه از طائف مراجعت مى كرديد تازيانه به شتر مى زديد كه به من خورد، رسول اكرم دستور داد از منزل تازيانه را آوردند و به دست آن مرد داد و خود را در معرض قصاص قرار داد.
رفتار حضرت امير(عليه السلام)
به هرحال، دوره حكومت حضرت منقضى شد. خلفا حكومت را به دست گرفتند و بعد از بيست و پنج سال كه حكومت به حضرت امير(عليه السلام)منتقل شد وضع حكومت اسلامى از مسير اصلى منحرف و از امانت دارى مبدّل به مالكيت شده بود. اعيان و اشراف قوم با نظر دربار خلافت اموال مسلمين را تصاحب نموده بودند و مقامات ادارى را به ناحق متصدّى بودند. امام چاره نداشت جز آنكه حكومت را به گونه حكومت اسلامى برگرداند، اين امر مستلزم آن بود كه انقلاب كند تا بتواند نظام اجتماعى عادله را برقرار نمايد، حضرت بايد مانند صدر اسلام قيام كند، تازه مسلمانان را با هدف اسلام آشنا سازد و مسلمانان مظلوم را نيرو بدهد و داد آنها را از ظالمين بگيرد، همان نحو كه در خطبه شقشقيه كه قبلا نقل كرديم، فرمود كه قبول حكومت به واسطه اين بود كه خدا از علما پيمان گرفته است كه بر پُرخورى ظالمين و محروميت مظلومين صبر نكند و لذا در اولين خطبه بعد از تصدّى حكومت چنين مى فرمايد:
ذِمّتى بما أقول رهنية و أنا به زعيم... ألا و إنّ بَلِيّتكم قد عادَتْ كَهِيئتها يوم بَعَثَ الله نبيّه والذى بعثه بالحق لتبلبلنّ بَلْبلة ولتُغَربلنّ غَربلة و لَتُساطنّ بِسَوْطِ القِدْر حتى يعود أسفلكم أعلاكم و أعلاكم أسفلكم، وليَسْبقنّ سبّاقون كانوا قَصّروا وليقصرن سبّاقون كانوا سَبَقوا، والله ما كتَمْتُ وسْمَة و لاكذبْتُ كَذِبة، و لَقَد نُبّئْتُ بهذا المقام، و هذا اليوم;20
ذمه من عهده دار گفتار من است و خودم كفيل آن... ابتلاى امروز شما مانند ابتلاى بَدْو اسلام است كه دوباره برگشته ايد. به آن خدايى كه پيغمبر را مبعوث نمود، در حكومت من همه مختلط خواهند شد و همان نحو كه با غربال آرد گندم از پوست آن متميّز مى شود، شماها از يكديگر تميز داده مى شويد (كنايه از اينكه بدون ملاحظه اختلاف طبقاتى همه را يكسان مى بينيم، فقط لايق را از غير لايق ممتاز مى كنم) و با نظر واقع بين و اختيار شماها را مانند چيزى كه در ديگ مى جوشانند كه پائين و بالا مى شود، طبقه پائين را بالا مى برم و طبقه بالا را پائين مى آورم، آنها كه نالايقند و بى جهت متصدّى مقام شده اند از مقامشان عزلشان مى نمايم; كسانى كه لايقند ولى عقب افتاده اند و شغلى و منصبى به آنها داده نشده، جلو مى آورم.
رفتار خود حضرت هم در زندگى شخصى مانند رسول الله(صلى الله عليه وآله) در موقع حكومت بود، بسيار ساده زندگى مى كرد. طبرى روايت مى كند از متصدى بيت المال حضرت كه روزى اميرالمؤمنين وارد خانه شد ديد يكى از دخترانش گردن بندى به خود آراسته و آن را مى شناخت و مى دانست از بيت المال است، آن گاه قسم خورد او را كيفر دهد (يعنى ولو پول در تحت اختيار من است ولى مال من نيست، من امانتدارم و تصرفاتى كه به نفع مسلمين نباشد جايز نيست).
مرحوم آيت الله نائينى در تنبيه الامه چنين فرموده كه در صدر اسلام استحكام اين دو اصل و مسؤوليت مترتبه بر آنها به جايى منتهى بود كه حتى خليفه ثانى با آن ابهّت و هيبت به واسطه يك پيراهنى كه از حلّه يمنى بر تن پوشيده بود، چون قسمت آحاد مسلمين از آن حله ها بدان اندازه نبود در فراز منبر درباره آن مورد بازخواست قرار گرفت و در جواب امر به جهاد لاسمعاً و لاطاعة شنيد و با اثبات آنكه پسرش عبدالله قسمت خود را به پدرش بخشيد و آن پيراهن از اين دو حصه ترتيب يافته است، اعتراض مردم برطرف شد و هم در موقع ديگر، در جواب كلمه امتحانيه كه از او صادر شده بود لنقومَنّك بالسيف استماع كرد و به چه اندازه از اين درجه استقامت امت اظهار بشاشت نمود.21

---------------------------------------------------------------------------------------------------
1. آل عمران، 159.
2. شورى، 38.
3. زمر، 17 و18.
4. مجمع البيان، ذيل آيه كريمه قبل.
5. نهج البلاغه، خطبه 216.
6. شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 41.
7. المحاسن، ص 600.
8. نهج البلاغه، قسمت دوم، ص 155.
9. نهج البلاغه، قسمت دوم، ص 184.
10. مقدمه ابن خلدون، ص 206.
11. نهج البلاغه، قسمت دوم، نامه 53.
12. محاسن برقى، ص 601.
13. همان، ص 602.
14. همان، ص 602.
15. نهج البلاغه، قسمت دوم، نامه 66.
16. نهج البلاغه، قسمت اول خطبه 15.
17. نهج البلاغه، قسمت دوم نامه 20.
18. نهج البلاغه، خطبه 126.
19. نهج البلاغه، نامه 45.
20. نهج البلاغه، خطبه 16.
21. تنبيه الامّه، ص 16.

موارد مرتبط لزوم تشكيل حكومت آيا حكومت در اسلام انتصابى است؟ حاكم از نظر اسلام (قسمت اول) حاكم از نظر اسلام (قسمت دوم) طرز حكومت اسلامى (قسمت اول) برنامه حكومت اسلامى (قسمت اول) برنامه حكومت اسلامى (قسمت دوم) حاكم در حكومت اسلامى امتيازى ندارد مدت حكومت حاكم لزوم محدود نمودن حكومت
نظر شما :
captcha