عربی
بروزرسانی: ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۶ تير
  • اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَة وَ في كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
نامه دهم:
 
از نامه‏ هاى آن حضرت عليه السلام است به معاويه‏:
 
(كه در آن از كردار زشت، او را سرزنش نموده و اندرز داده و ترسانده است):
 
(1) و چه خواهى كرد زمانی كه از (پيش روى) تو برداشته شود پرده‏ هاى دنيايى كه در آن هستى كه خود را (براى دنياپرستان) به آرايش كردن خوش نما جلوه داده، و به خوش گذرانی اش فريب داده، تو را (به دوستى خود) دعوت نموده پذيرفتى، و پيشرو تو گشت دنبالش رفتى، و به تو فرمان داد پيروى نمودى (خلاصه چه خواهى كرد با مرگ و عذاب و كيفر گناهان؟)
 
(2) و نزديك است نگاه ‏دارنده‏ اى نگاهت دارد (مرگ رسيده آگاهت سازد) بر چيزى (عذاب و كيفرى) كه نجات دهنده ‏اى نتواند رهايت نمايد، پس (با اين پيشامد سخت از هواى نفس پيروى نكرده) از اين كار (ادعاى خلافتى كه لايق آن نيستى) دست بردار، و خود را براى روز حساب و بازپرسى آماده ساز، و براى آنچه به تو مى ‏رسد (مرگ و سختی هاى بعد از آن) دامن به كمر زن (چالاك شو) و گمراهان (مانند عمرو ابن عاص و مروان) را به گوش خود توانایى مده (سخنانشان را گوش نداده پيرو دستورشان مباش) و اگر چنين نكنى (اين اندرز را نپذيرى) تو را به آنچه كه از خود غفلت دارى آگاه سازم، تو فرو رفته در ناز و نعمتى (نعمت تو را سركش گردانيده و از اين رو) شيطان در تو جاى گرفته، و به آرزوى خود رسيده، و روان شده است در تو مانند روان شدن جان و خون (چنان بر تو مسلط است كه كارى نكرده و سخنى نگويى مگر به دستور و فرمان او، پس از اين در سرزنش او مى ‏فرمايد:)
 
(3) و شما (بنى اميه) اى معاويه! كى لياقت حكمرانى رعيت و زمامدارى مسلمانان را داشتيد بدون سابقه خير و نيكویى و بى ‏دارا بودن بزرگوارى و ارجمندى؟ (پيش از اين در امرى‏ فضيلت و برترى نداشته ‏اى كه باعث شود ادعاى خلافت و امارت نمایى)
 
(4) و به خدا پناه مى ‏بريم از برقرار گشتن پيشينه ‏هاى بدبختى (كه شخص را پيرو شيطان و هواى نفس مى‏ سازد)! و تو را مى ‏ترسانم از اينكه هميشه فريب آرزوها خورده آشكار و نهانت دو گونه باشد (بترس از دنيا دارى و نفاق و دورویى. پس او را به جنگ تهديد نموده مى ‏فرمايد:)
 
(5) و (مرا) به جنگ خواندى، پس مردم را به يك سو گذاشته خود به سوى من بيا و دو لشگر را از جنگ بازدار تا دانسته شود معصيت و گناه بر دل كدام يك از ما غلبه يافته، و پرده (غفلت) جلو چشم و بينایی اش آويخته (مردم را به حال خود واگذار تا دانسته شود كدام يك براى خداوند شمشير زده و در راه حق ايستاده و فرار نمى ‏كنيم)
 
(6) منم ابوالحسن كشنده جد تو (پدر مادرت هند جگرخوار كه عتبة ابن ربيعة باشد) و دایى تو (وليد ابن عتبه) و برادرت (حنظلة ابن ابى سفيان) كه آنها را در جنگ بدر تباه ساختم، و (اكنون هم) آن شمشير با من است، و با همان دل دشمنم را ملاقات می كنم، و دين ديگرى اختيار ننموده پيغمبر نو و تازه ‏اى نگرفته ‏ام (برخلاف هيچ يك از احكام اسلام رفتار نمى ‏نمايم) و من در راهى هستم كه شما به اختيار آن را ترك نموديد و از روى اجبار به آن راه داخل شده بوديد (گفتار و كردار من طبق احكام دين اسلام است كه شما از اول امر با اختيار به آن نگرويديد، و چون مجبور شديد ظاهراً ايمان آورده و در باطن كافر مانديد).
 
(7) و به گمان خود آمده ‏اى (از من) خونخواهى عثمان مى ‏نمايى با اينكه می دانى عثمان كجا كشته شده (چه كسانى او را كشتند) و اگر (در واقع) خونخواه هستى از آنجا (از اشخاصى كه او را كشته ‏اند مانند طلحه و زبير و ديگران) خونخواهى كن،
 
(8) پس مانند آنست كه مى ‏بينم تو را كه (خونخواهى او را بهانه نموده ‏اى، بلكه) از جنگ فرياد و شيون نموده مى ‏ترسى كه به تو دندان فرو برد (رو آورد) مانند فرياد كردن شتران از بارهاى گران، و چنانست كه مى‏ بينم لشگر تو را كه بر اثر خوردن ضربت هاى پياپى و پيشامد سخت كه واقع خواهد شد و بر خاك افتادن پى هم از روى بيچارگى مرا به كتاب خدا دعوت می كنند (تا دست از جنگ بردارم، در بامداد ليلة الهرير لشگر شام به دستور عمرو ابن عاص قرآن ها بر سر نيزه ‏ها زدند و از لشگر عراق صلح و آشتى درخواست نمودند، چنان كه در شرح خطبه سى و ششم گذشت، و اين جمله فرمايش امام عليه السلام از اخبار غيبيه است كه پيش از وقوع به معاويه گوشزد مى ‏فرمايد) و آن لشگر كافر به حق و انكار كننده هستند (كه با من بيعت نكرده ‏اند) يا بيعت كرده و دست برداشته ‏اند (منافقين عراق كه بعد از بيعت نمودن با حضرت نقض عهد كرده به شام نزد معاويه رفتند).
 
ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)
موارد مرتبط نامه 45: نامه ای به عثمان بن حُنَيف انصارى، كارگزارش در بصره نامه 44: نامه ای به زياد بن ابيه درباره برادرخواندگى او با معاويه نامه 43: نامه ای به اهل مصر كه با مالك اشتر فرستاد نامه 42: نامه ای به عمر بن ابى سَلَمه مخزومى، كارگزار حضرت در بحرين نامه 41: نامه ای به يكى از كارگزارانش كه خيانت كرده بود نامه 1:‌ نامه ای به مردم كوفه زمانى كه از مدينه به بصره مى رفت نامه 2: نامه ای به مردم كوفه پس از فتح بصره نامه 3: نامه ای به شريح قاضى نامه 4: نامه ای به بعضى از فرماندهان ارتش خود نامه 5: نامه ای به اشعث بن قيس عامل آذربايجان