عربی
بروزرسانی: ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۶ تير
  • اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَة وَ في كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
نامه نهم:
 
از نامه‏ هاى آن حضرت عليه السلام است به معاويه‏:
 
(در پاسخ نامه ‏اى كه معاویه براى آن بزرگوار فرستاده «و در آن درخواست نموده بود كه كشندگان عثمان را تسليم او نمايد» نوشته و در آن فضل و بزرگوارى و سبقت و پيشى خود را به اسلام و ايمان گوشزد او مى ‏فرمايد):
 
(1) پس (از آنكه مشركين نگريستند كه حبشه پناهگاه مسلمانان شد، و هر كدام از ايشان به آنجا مى ‏گريخت ايمن و آسوده مى‏ گشت و آنها كه در مكه ماندند در پناه ابوطالب بودند، و اسلام آوردن حمزه نيز آنان را تقويت نمود، انجمن بزرگى تشكيل داده و قبيله قريش همگان بر کشتن پيغمبر -صلى الله عليه و آله- همدست شدند، و ابوطالب كه بر اين انديشه آگهى يافت بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را گرد آورده با زن و فرزند به دره كوهى كه شعب ابوطالب گويند جاى داد، و اولاد عبدالمطلب مسلمان و غير مسلمانشان براى حفظ قبيله و فرمانبرى از ابوطالب از يارى پيغمبر اكرم خوددارى نكردند جز ابولهب كه با دشمنان ساخت، و ابوطالب به همراهى خويشان به حفظ و نگهدارى پيغمبر كوشيده هر دو سوى شعب يعنى دره كوه را ديد به آن گماشت، و بيشتر فرزند خود على عليه السلام را به جاى پيغمبر اكرم مى‏ خوابانيد، و حمزه شب ها به گرد پيغمبر مى ‏گشت، چون كفار قريش اين احوال را ديده دانستند به آن حضرت دست ندارند چهل تن از بزرگانشان در دار الندوة «نام موضعى در مكه كه محل اجتماع بود» گرد آمده پيمان بستند كه با بنى عبدالمطلب و بنى هاشم دوستى نكرده زن به ايشان ندهند و نگيرند، و چيزى به آنان نفروخته و نخرند، و آشتى نكنند مگر وقتى كه پيغمبر را به ايشان بسپارند تا او را بكشند، و اين پيمان را بر صحيفه‏ اى نگاشته بر آن مهر نهاده آن را به ام الجلاس خاله ابوجهل سپردند تا نگاه ‏دارد، و بعضى نقل كرده ‏اند كه آن را بر در خانه كعبه آويختند.
 
با اين پيمان بنى هاشم در شعب ابوطالب محصور ماندند، و از اهل مكه جرأت نداشت با آنان داد و ستد نمايد جز اوقات حج كه جنگ حرام بود و قبائل عرب در مكه حاضر مى ‏شدند، ايشان هم از شعب بيرون آمده خوردنى از عرب مى‏ خريدند و بر می گشتند، و قريش اين را نيز روا نداشته چون آگاه مى‏ شدند كه يكى از بنى هاشم مى ‏خواهد چيزى خريدارى نمايد بهاى آن را بالا برده خودشان مى ‏خريدند، و اگر مى‏ دانستند كسى از قريش به سبب خويشاوندى با بنى عبدالمطلب خوردنى به شعب فرستاده او را آزار مى ‏رساندند، و اگر از آنان كه در شعب بودند كسى بيرون مى ‏آمد و بر او دست مى ‏يافتند او را شكنجه مى ‏كردند، و از اشخاصى كه براى آنها خوردنى مى‏ فرستادند ابو العاص ابن ربيع هشام ابن عمرو و حكيم ابن خرام ابن خويلد برادر زاده خديجه بودند، سه سال بدين گونه گذشت، و گاه فرياد كودكان بنى عبدالمطلب از گرسنگى بلند مى ‏شد به طوری كه بعضى از مشركين از آن پيمان پشيمان گشتند، و پنج تن از آنان: هشام ابن عمرو و زهير ابن ابى اميه و مطعم ابن عدى و ابو البخترى و زمعة ابن الأسود با يكديگر قرار گذاشتند كه نقض عهد كرده پيمان بشكنند و قرارداد او را پاره كنند، بامدادى كه بزرگان قريش در كعبه گرد آمده از اين مقوله سخن پيش آوردند، ناگاه ابوطالب با گروهى از همراهان خود از شعب بيرون آمده به كعبه رو آورد و بين آنها نشست، ابوجهل گمان كرد كه ابوطالب بر اثر رنجى كه در شعب ديده شكيبايى را از دست داده و آمده كه پيغمبر -صلى الله عليه و آله- را تسليم نمايد، ابوطالب فرمود:
 
اى مردم سخنى گويم كه بر خير شما است: برادر زاده ‏ام محمد -صلى الله عليه و آله- به من خبر داده كه خداوند موريانه را بر نامه ‏اى كه پيمان را بر آن نوشته ‏ايد گماشته، آنچه در آن نوشته شده خورده فقط نام خدا را بر جا گذاشته، اكنون آن نامه را حاضر كنيد اگر او راست گفته شما را با او چه جاى سخن است از دشمنى با او دست بداريد، و اگر دروغ گويد او را تسليم مى ‏نمايم تا به قتل رسانيد، گفتند: نيكو سخنى است، پس رفتند و آن نامه را از ام الجلاس گرفته آوردند و گشودند همه آن را موريانه خورده بود جز لفظ باسمك اللهم كه در جاهليت بر سر نامه‏ ها مى ‏نگاشتند، و دست منصور ابن عكرمه نويسنده آن قرارداد شل شده بود، چون چنين ديدند شرمنده شدند، پس مطعم ابن عدى نامه را پاره كرد و گفت: ما از اين نامه ستم رسان بيزاريم، آنگاه ابوطالب به شعب بازگشت، روز ديگر مطعم ابن عدى به همراهى چهار تن ديگر از قريش با او همراه شده بودند به شعب رفته بنى عبدالمطلب را به مكه آورده و در خانه‏ هاشان جاى دادند، لكن مشركين پس از بيرون آمدن حضرت رسول -صلى الله عليه و آله- از شعب باز بنا بر عقيده نادرست خود چندان كه توانستند از دشمنى با آن بزرگوار خوددارى نكرده در آزار او كوشيدند، خلاصه در نامه زير، امام عليه السلام براى بيدار كردن معاويه از خواب غفلت به اين سرگذشت اشاره نموده مى ‏فرمايد:) قبيله ما (قريش) خواستند پيغمبر ما را بكشند، و ريشه ما را بر كنند (نابود نمايند) و غم ها و اندوه ‏ها براى ما پيش آوردند، و ناشايسته‏ ها درباره ما بكار بردند، و ما را از آسايش و خوشى باز داشتند، و ترس و بيم را ويژه ما قرار دادند، و ما را به رفتن سوى كوه سخت (بى‏ آب و علف شعب ابوطالب) به ناچارى وادار نمودند (و در آنجا محصور كردند، در اول سال هفتم از بعثت پيغمبر اكرم) و آتش جنگ را براى ما افروختند، پس به خواست خداوند ما شر دشمن را از پيغمبرش دفع كرده از حريم حرمت او دور نموديم (نگذاشتيم آسيبى به آن بزرگوار برسد)
 
(2) مؤمن ما (كه به پيغمبر ايمان آورده بود مانند ابوطالب و حمزه) پاداش پشتيبانى نمودن از پيغمبر (رضاء و خوشنودى خدا) را مى ‏طلبيد، و كار فرما (كه اسلام نياورده بودند مانند عباس و مطعم ابن عدى) به جهت خويشى‏ (با آن حضرت آن بزرگوار را) حمايت و كمك مى ‏نمود، و (غير از ما بنى هاشم) آنكه از قريش مسلمان شده بود ترس و بيمى كه ما (از كفار و مشركين) داشتيم نداشت براى سوگند و پيمانى كه (با مشركين) بسته، يا به جهت خويشى (با آنها) بود كه او را از بيم و ترس باز مى ‏داشت، و او از كشته شدن ايمن و آسوده بود.
 
(3) و چون (خداوند جنگ با مشركين و دفع شر آنها را امر فرمود، و) كارزار سخت مى ‏شد كه مردم (از بيم و ترس) باز مى ‏ايستادند، رسول خدا صلى الله عليه و آله اهل بيت خود را جلو وا مى ‏داشت، و به وسيله آنان ياران و لشگريانش را از داغى نيزه و شمشيرها حفظ مى‏ نمود، پس عبيدة ابن حارث (ابن عبدالمطلب پسر عموى آن حضرت) در جنگ بدر (نام چاهى كه بدر نام نزديك به مدينه در راه مكه كنده بود) كشته شد، و حمزه (عموى آن بزرگوار) در جنگ احد (نام كوهى است نزديك مدينه) كشته گرديد، و جعفر (برادر من) در جنگ مؤته (نام موضعى در اطراف شام) كشته شد، و کسی که اگر مى ‏خواستم نامش را ذكر مى ‏نمودم (امام عليه السلام) شهادت و كشته شدن (در راه خدا) را خواست مانند كشته شدنى كه آنان خواستند (مرا نيز آرزوى شهادت و كشته شدن بود) ولكن عمر آنها زودتر به سر رسيد، و مرگ کسی که نامش را ذكر نكردم به تأخير افتاد (پيغمبر مرا خبر داد كه تو نيز كشته خواهى شد، چنان كه در سخن يكصد و پنجاه و پنجم اشاره فرمود)
 
(4) پس (با اين همه رنج ها كه براى نگهبانى پيغمبر اكرم و ترويج دين اسلام كشيدم) شگفتا از روزگار كه در زمانى واقع شده ‏ام كه با من برابر می شود كسی كه براى يارى دين مانند من كوشش نكرده، و سابقه و پيشى گرفتن مرا در اسلام (ايمان به خدا و رسول) نداشته است چنان سابقه‏ اى كه كس بمانند آن دسترسى ندارد مگر آنكه ادعا كننده ‏اى (معاويه) ادعا كند (درباره خود بگويد) آنچه را كه من نمى ‏دانم، و گمان ندارم كه خداوند هم آن را بشناسد (چون سابقه ايمان به خدا و رسول براى غير من ديگرى را نبوده تا خدا آن را بشناسد) و به هر حال حمد و سپاس مخصوص خداوند است (كه مصلحت دانسته مانند تو را برابر من قرار دهد كه برخلاف حق و حقيقت آنچه كه شايسته نيست ادعا كنى).
 
(5) و اما آنچه درخواست نمودى درباره فرستادن كشندگان عثمان به سوى تو، در اين كار انديشه نموده‏ ديدم فرستادن ايشان به سوى تو و غير تو از عهده من خارج است (زيرا عده آنان بی شمار و توانایی شان بسيار است، چنان كه در سخن يكصد و شصت و هفت اشاره نموده مى ‏فرمايد: كيف لى بقوة و القوم المجلبون على حد شوكتهم يملكوننا و لا نملكهم؛ يعنى چگونه مرا توانایى «كشيدن انتقام از كشندگان عثمان» است و حال آنكه گروهى كه «براى كشتن او» گرد آمدند در نهايت قدرت خود باقى هستند، بر ما تسلط دارند و ما بر ايشان مسلط نيستيم. بعد از آن او را تهديد نموده مى ‏فرمايد:)
 
(6) سوگند به جان خودم اگر از گمراهى و دشمنى باز نايستى به زودى آنان را خواهى شناخت كه تو را مى ‏طلبند و از اين خواستنشان تو را در بيابان و دريا و كوه و دشت به رنج نياندازند (به سراغ تو خواهند آمد) مگر آنكه اين طلبيدن و خواستن تو را آزرده خواهد ساخت، و ملاقات و ديدن اين زيارت كنندگان تو را شاد ننمايد (به طورى به سراغ تو خواهند آمد كه خواهى گفت: اى كاش من ايشان را نطلبيده بودم) درود بر آنكه شايسته درود است (ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه اينجا گفته: جایز نبود كه امام عليه السلام بفرمايد: و السلام عليك؛ يعنى درود بر تو، زيرا آن حضرت معاويه را فاسق و گناهكار مى ‏دانست، و اكرام فاسق جایز و درست نيست از اين جهت فرموده: و السلام لأهله؛ يعنى درود بر آنكه شايسته آن است).
 
ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)
موارد مرتبط نامه 45: نامه ای به عثمان بن حُنَيف انصارى، كارگزارش در بصره نامه 44: نامه ای به زياد بن ابيه درباره برادرخواندگى او با معاويه نامه 43: نامه ای به اهل مصر كه با مالك اشتر فرستاد نامه 42: نامه ای به عمر بن ابى سَلَمه مخزومى، كارگزار حضرت در بحرين نامه 41: نامه ای به يكى از كارگزارانش كه خيانت كرده بود نامه 1:‌ نامه ای به مردم كوفه زمانى كه از مدينه به بصره مى رفت نامه 2: نامه ای به مردم كوفه پس از فتح بصره نامه 3: نامه ای به شريح قاضى نامه 4: نامه ای به بعضى از فرماندهان ارتش خود نامه 5: نامه ای به اشعث بن قيس عامل آذربايجان