عربی
بروزرسانی: ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۴ مهر
  • اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
نامه سی و یکم:
 
از وصيت هاى آن حضرت عليه السلام است كه پس از مراجعت از صفين در حاضرين (موضعى در نواحى صفين) براى حسن ابن على -عليهما السلام- نوشته‏:
 
[قسمت اول نامه‏]
 
(و در اندرزهاى بسيارى كه داده راه هاى سعادت و نيكبختى را نشان داده است، و روى سخن امام عليه السلام در اين وصيت نامه با افراد بشر است نه خصوص امام حسن عليه السلام تا گفته شود: بعضى كلمات اين وصيت نامه مانند عبد الدنيا و تاجر الغرور با شأن امام و مقام عصمت مناسبت ندارد، پس ناچار بايستى در صدد تأويل بر آمد يعنى از معنى ظاهر اين كلمات چشم پوشيد و به معنى كه در ظاهر مستفاد نيست متوجه گرديد، در صورتی كه اگر روى سخن با افراد بشر باشد به تأويل نياز نداريم، زيرا خاندان عصمت و طهارت را اگر چه خداوند از هر عيب و نقصى دور و آراسته قرار داده، ولى ايشان هم به دستور حق تعالى خود را نستوده در ظاهر خويشتن را مانند ديگران مى ‏نمايانند، و با وجود اين شارح بحرانى «رحمه الله» از ابو جعفر ابن بابويه قمى «عليه الرحمة» روايت كند كه امام عليه السلام اين وصيت را براى فرزند خود محمد ابن حنفيه نوشت):
 
(1) از پدرى كه نزديك به نيستى و مرگ است، به (گذشت و سختی هاى) زمان اعتراف كننده، پشت كرده به عمر و زندگى (زيرا سن مبارك آن حضرت از شصت تجاوز كرده بود و شصت نصف عمر طبيعى است و چون كمتر كسى عمر طبيعى را دريابد، و اگر هم به عمر طبيعى برسد پس بعد از شصت سال هر چه بماند كمتر از گذشته است، بنابراين بعد از شصت سال شخص به عمر پشت كرده) تسليم به (گرفتاری هاى) روزگار، بدبين به دنيا، ساكن در خانه‏ هاى مردگان، كوچ كننده از آنها فردا (روز مرگ نزديك) به فرزند آرزو كننده آنچه (هدايت و راهنمایى مردم كه) در نمى ‏يابد، رونده به راه نابود شدگان (مرده ‏ها) هدف بيماری ها (ى گوناگون) و در گرو روزگار، و آماجگاه مصيبت ها و اندوه ها، و بنده دنيا (گرفتار رفتار ناهنجار آن) و سودا كننده (سعادت و نيكبختى خوبان و شقاوت و بدبختى بدكرداران) سراى خدعه و فريب و وام دار نابودی ها (بيماری ها و پيشآمدهاى مرگ آور كه مانند بستانكار تا وام خود را از بدهكار نگيرد دست بر ندارد) و گرفتار مرگ (كه رهایى از آن ممكن نيست) و هم سوگند رنج ها، و همنشين اندوه ها (زيرا چون شخص از رنج و اندوه جدا نمى ‏شود مانند آنست كه با آنها هم سوگند و همنشين است) و نشانه آفت ها و دردها، و به خاك افتاده خواهش ها، و جانشين مردگان (كه به آنان خواهد پيوست).
 
(2) پس از اين، در آنچه دانستم از پشت كردن دنيا از من، و سركشى روزگار بر من، و رو آوردن آخرت به من، چيزى است كه مرا از ياد غير و كوشش به آنچه پى من است (از خانه و دارایى و فرزند) باز مى ‏دارد (زيرا در چنين هنگام سزاوار نيست كه از كسى ياد كرده يا غم چيزى خورم، بلكه بايستى در صدد فضايلى كه موجب سعادت و نيكبختى است باشم) ولى چون اندوه من -نه اندوه هاى مردم- به من منحصر گرديد (هرگاه جز كار خود و هر اندوه جز اندوه خود را از ياد بردم) پس انديشه ‏ام مرا درست پنداشته از آرزو و خواهش نفس باز داشت، و حقيقت كار من (كوچ از دنيا) را آشكار ساخت، پس وادار نمود مرا به كوشش و تلاشى كه در آن بازيچه نيست، و به راستى كه آميخته به دروغ نمى ‏باشد (خلاصه چون ديدم دنيا به من پشت كرده و بايستى آماده سفر آخرت شوم، هر انديشه ‏اى جز انديشه كار خود را دور ساختم، ولى از آنجا كه)
 
(3) تو را جزیى از خود يافتم (چون فرزند پاره ‏اى از شخص است) بلكه تمام خود يافتم (چون جاى او گرفته نامش را باقى دارد) به طوری كه اگر چيزى به تو رو آورد مانند آنست كه به من رو آورده است، و اگر مرگ تو را دريابد مانند آنست كه مرا دريافته (خلاصه انديشه ‏ام در كار تو مانند انديشه در كار خويش است) و در اندوه افكند مرا كار تو به طوری كه كار خودم مرا در اندوه مى ‏افكند، پس (به اين جهت) اين نامه را براى تو نوشتم در حالی كه به آن پشت قوى كردم (وصيت نامه ‏اى كه اگر به آن عمل نمایى خاطرم آسوده باشد) اگر باقى باشم براى تو يا بميرم.
 
[قسمت دوم نامه‏]
 
(4) پس اى پسرم! من تو را وصيت و سفارش می كنم به پرهيزكارى و ترس از خدا، و به ملازمت امر و فرمان او، و به آباد داشتن دل خود به ياد او (زيرا ياد خدا كمال نفس است، چنان كه ساختمان كمال خانه است) و به چنگ زدن به ريسمان (طاعت و پيروى) او، و كدام سبب و رشته‏ اى از سبب و رشته بين تو و خدا استوارتر مى‏ باشد اگر به آن دست اندازى؟!
 
(5) دلت را به موعظه و اندرز (علم و حكمت و ياد آخرت) زنده دار، و به زهد و پارسایى (دل نبستن به دنيا) بميران، و به يقين و باور (ايمان به خدا و رسول) توانایى ده، و به حكمت (دانستن احكام الهى) روشن نما، و به يادآورى از مرگ ذليل و خوار گردان (پيرو هوا نباش) و به اقرار به فناء و نيست شدن (دنيا) وادار (تا نپندارد كه سراى جاويد است) و به بدی ها و دردهاى دنيا بينا كن (تا به آن اعتماد ننمايد) و به هجوم آوردن روزگار (پيش آمدهاى ناگوار) و زشت گردى شب ها و روزها (ناهموارى و نگشتن آنها بر خواهش و آرزوى شخص) بترسان، به اخبار گذشتگان (چگونگى سرگذشتشان) آشنا كرده و به يادش آور آنچه به پيش از تو از پيشينيان رسيده است،
 
(6) و در سراها و بازمانده ‏ها و نشانه ‏هاى ايشان گردش كن، پس ببين چه كردند، و از چه جایى انتقال يافتند، و كجا فرود آمده جا گرفتند، خواهى يافت ايشان را از دوستان جدا شده و در سراى تنهایى فرود آمده ‏اند، و چنانست كه تو در اندك زمانى يكى از آنان خواهى بود،
 
(7) پس منزل و آرامگاه خود را (به سبب كردارهاى شايسته) درست كن، و آخرتت را به دنياى خويش مفروش، و در چيزی كه نمى ‏دانى سخن مگو، و در آنچه به تو مربوط نيست گفتگو مكن، و از (رفتن) راهى خوددارى كن كه از گمراهى آن بترسى، زيرا خوددارى در هنگام سرگردانى گمراهى بهتر است از انجام دادن كارهاى ترسناك،
 
(8) و به نيكوكارى امر كن تا اهل آن گردى، و به دست و زبانت ناپسنديده را نهى نما، و به تلاش و كوشش خودت جدایى كن از آنكه آن را بجا آورد، و در راه خدا (با دشمنان دين و نفس اماره) جهاد كن جهادى كه شايسته او است (تا جایى كه توانایى دارى از جهاد خوددارى ننما) و در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده باك نداشته باش (در امر به معروف و نهى از منكر و سایر احكام الهى سرزنش كسى مانع انجام وظيفه ‏ات نگردد) و براى (يارى) حق‏ هر جا و به هر سختى باشد اقدام كن (از هيچ گونه پيش آمدى رو بر نگردان) و در دين كسب دانش نما (احكام آن را بياموز) و خود را به شكيبايى بر نامطلوب عادت ده، و نيكو خویى است شكيبا بودن در راه حق،
 
(9) و در همه كارها نفس خود را به خداى خويش واگذار، زيرا تو (در اين صورت) آن را وا مى ‏گذارى در پناهگاهى كه نگاه‏دارنده و جلوگيرى كه توانا است، و در درخواست نمودن فقط از پروردگارت بخواه (به غير او رو نياور) زيرا بخشيدن و نوميد ساختن به دست او است، و (در هر كار از خدا) طلب خير و نيكویى بسيار كن، و در وصيت و سفارش من فهم و انديشه بكار بر، و از آن رو بر مگردان، زيرا نيكوترين گفتار سخنى است كه سود دهد (شنونده آن را بكار برد، نه آنكه بشنود و رفتار ننمايد)
 
(10) و بدان نيكویى نيست در دانایى كه (به صاحبش) سود ندهد، و سود برده نمى‏ شود از علمى كه آموختن آن شايسته نيست (مانند سحر و جادو و علومى كه برخلاف دستور دين و مذهب است).
 
[قسمت سوم نامه‏]
 
(11) اى پسرك من! چون خود را پير و سالخورده يافتم، و ديدم ناتوانى و سستى من در افزايش است، به وصيت نمودن خويش براى تو شتافتم، و در آن فضايلى آوردم پيش از آنكه مرگ مرا دريابد و هنوز آنچه در خاطر دارم به تو نرسانده باشم يا در انديشه‏ ام كوتاهى بيابم چنان كه در تنم كاستى يافته‏ ام يا پيش افتد از من به تو بعضى از خواهش هاى نفس، يا آشوب هاى دنيا (وصيت كردم پيش از آنكه پيروى از خواهش نفس و دل بستن به دنيا بر تو مسلط شود، مبادا نصيحت و اندرزهاى مرا نپذيرى) پس مانند شتر سركش گردى، و دل جوان همچون زمين خالى است: (كه تخم در آن نپاشيده باشند) هر تخم كه در آن افشانده شود بپذيرد (و آن را بروياند)
 
(12) پس به ادب نمودن تو پرداختم (آداب دين و حكمت ها و دانایی ها و عبرت ها را به تو يادآورى نمودم) پيش از آنكه دلت (بر اثر دوستى دنيا) سخت گردد، و عقل و خردت (به كارهاى بيهوده) گرفتار شود تا با انديشه تمام خود در كار (خويش) رو آورى به آنچه بى ‏نياز گردانيده ‏اند تو را آزمايش كنندگان از طلب و آزمايش آن، تا از رنج آزمايش بى ‏نياز شده و از بكار بردن آن معاف گردى، پس از ادب (بى ‏رنج) به تو رسيد آنچه را ما (با رنج بسيار) به آن رسيديم، و براى تو آشكار است آنچه بر ما تاريك (پنهان) بود (خلاصه آنچه ما در طلب آن رنج برديم نزد تو به رايگان آمده. باز يادآورى می شود كه اين سخنان با مقام امامت و عصمت منافات ندارد، زيرا به طور قطع و يقين امام عليه السلام خود و فرزندش را در اينجا بجاى ديگران گذاشته، و با اين فرمايش ها هر پدر و فرزندى را سرمشق داده است).
 
[قسمت چهارم نامه‏]
 
(13) اى پسرك من! -و اگر چه من عمر (دراز) نكردم (مانند) عمر كسانی كه پيش از من بودند- (ولى) در كارهاى ايشان نگريسته در اخبارشان انديشه نموده در باز مانده‏ هاشان سير كردم چنان كه (مانند) يكى از آنان گرديدم، بلكه به سبب آنچه از كارهاى آنها به من رسيد چنان شد كه من با اول تا آخرشان زندگى كرده ‏ام، پس پاكيزگى و خوبى كردار آنها را از تيرگى و بدى و سود آن را از زيانش پى بردم، و از هر كارى براى تو پاكيزه آن را برگزيدم، و پسنديده آن را خواستم، و نامعلوم آن را (آنچه سبب سرگردانى است) از تو دور داشتم،
 
(14) و چنان صلاح ديدم -هنگامی كه‏ مرا كار تو وادار ساخت آنچه پدر مهربان را وا مى‏ دارد، و آنچه در ادب و تربيت تو به آن تصميم گرفتم- كه تو را ادب و تربيت نمايم و حال آنكه تو رو آورنده ‏اى به زندگى و تازه روزگار را دريافته ‏اى (جوان و نو رسيده ‏اى) و داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى، و آغاز كنم، ياد دادن كتاب خدا و تأويل آن و راه هاى (حقيقت) اسلام و احكام و حلال و حرام آن را به تو، در حالی كه براى آموزش تو از كتاب خدا به غير آن نمى‏ پردازم،
 
(15) پس از آن ترسيدم كه بر تو اشتباه شود آنچه مردم از روى خواهش ها و انديشه‏ هاشان در آن اختلاف كرده‏ اند مانند آنچه (عقاید و احكامى كه) بر آنان اشتباه گرديده، و استوار ساختن آن هر چند ميل به يادآورى آن براى تو نداشتم نيكوتر است نزد من از واگذاشتن تو را به كارى كه از هلاك و تباهى آن بر تو ايمن و آسوده نيستم، و اميدوارم كه خدا تو را در آن توفيق رستگارى عطاء فرموده و به راه راست راهنمایی ات فرمايد، پس تو را به اين وصيت سفارش مى ‏نمايم.
 
[قسمت پنجم نامه‏]
 
(16) و بدان اى پسرك من! بهترين آنچه تو از وصيت من فراگيرى پرهيزكارى و ترس از خدا است، و اكتفاء كردن به آنچه خدا به تو واجب گردانيده، و فرا گرفتن آنچه بر آن گذشته ‏اند پيشينيانت از پدران و خويشاوندان نيكويت (مانند ابوطالب، و حمزه سيد الشهداء و جعفر طيار) زيرا ايشان انديشه بينایى خود را ترك نكردند (در خود نگريسته سعادت و نيكبختى را يافتند) چنان كه تو در فكر و انديشه‏ اى، پس در نتيجه انديشه آنان را به فرا گرفتن آنچه شناختند و باز ايستادن از آنچه مكلف نشده بودند وارد ساخت (آنچه بر ايشان آشكار گشت باور داشته طبق آن رفتار نمودند، و از آنچه مشتبه و نامعلوم ماند دورى گزيدند)
 
(17) پس اگر نفس تو سرباز مى ‏زند از اينكه آنچه خويشاوندان تو بر آن گذشتند بپذيرد بدون آنكه بداند همچنان كه آنان دانستند بايد خواست تو در آن طلب فهم و تحصيل علم و دانایى باشد نه اينكه در شبهات (سخنان درهم و برهم) افتاده در جدل و زد و خوردها فرو روى (اگر نمى‏ خواهى طبق روش پيشينيان رفتار كنى به سخنان گوناگون و كردار گمراهان و گمراه كنندگان اعتناء مكن، بلكه احتياط و خوددارى را از دست نداده تلاش و جستجو كن تا خود حقيقت را بدست آورى) و پيش از نظر و انديشه در آن ابتدا كن به كمك خواستن از خداى خود، و به رو آوردن به او براى كامروا شدن خويش و تبرك هر بدى كه تو را در شك و شبهه اندازد، يا به ضلالت و گمراهى رساند،
 
(18) پس هرگاه باور كردى كه دلت صاف و پاك گشته و فروتن و فرمانبردار است، و انديشه ‏ات كامل گرديده و (از پراكندگى دور و) گرد آمده، و كوشش تو در آن به يك قصد باشد، بنگر و انديشه كن در آنچه براى تو (در اين وصيت نامه) بيان كردم، و اگر براى تو آنچه دوست مى ‏دارى از آسودگى نظر و انديشه ات گرد نيامده (دلت پاكيزه و فرمانبر نگشت و انديشه‏ ات پراكنده بود و قصدهاى گوناگون داشتى) بدان تو مانند شترى كه پيش رويش را نبيند در خبط بوده بينا نيستى، و در تاريكى ‏ها (گمراهی ها) مى ‏افتى، و طالب دين نيست کسی که خبط كرده به راه ندانسته رود، يا (حق را به باطل) بياميزد! و (در اين صورت) درنگ در چنين حال (به عقل و علم) نزديكتر است.
 
[قسمت ششم نامه‏]
 
(19) پس ای پسرك من! وصيت و سفارشم را درياب، و بدان آنكه مرگ در اختيار او مى ‏باشد زندگى هم در اختيار او است، و آفريننده ميراننده است، و نيست كننده باز گرداننده است، و گرفتار كننده رهاننده است (خلاصه در كارها مؤثرى جز خداى بى ‏همتا نيست) و دنيا پابرجا نمانده مگر بر آنچه خدا براى آن قرار داده از بخشش ها و آزمايش و پاداش‏ در روز رستخيز، و بر آنچه خواسته از آنچه نمى ‏دانيم،
 
(20) پس اگر چيزى از امور بر تو مشكل شد (نپندار كه از روى حكمت و مصلحت نبوده، بلكه) آن را بر نادانى خود به آن پندار، زيرا تو در نخستين بار آفرينشت نادان بودى پس دانا شدى، و چه بسيار است چيزى كه تو به (حكمت و مصلحت) آن نادانى و انديشه‏ ات در آن سرگردان بوده، و بينایی ات در آن گمراه است، پس از آن به آن بينا گردى، پس چنگ زن به (ريسمان رحمت) ايجاد كننده و روزى بخشنده و آفريننده اندام زيبايت، و بايد پرستش و بندگی ات براى او، و رو آوردنت به او، و ترست از او باشد.
 
[قسمت هفتم نامه‏]
 
(21) و بدان اى پسرك من! كسى خبر نداده از خدا چنان كه پيغمبر، صلى الله عليه و آله، خبر داده است، پس او را پيشرو (سعادت و نيكبختى) خود دانسته، و پيشواى نجات و رهایى (از عذاب و سختی ها) قرار ده، و من از نصيحت و اندرز داده به تو (در اين باب) كوتاهى نكردم، و تو هرگز در فكر و انديشه براى (سود) خودت به پايه فكر و انديشه من براى تو -هر چند سعى و كوشش نمایى- نمى ‏رسى.
 
[قسمت هشتم نامه‏]
 
(22) و بدان اى پسرك من! هرگاه براى پروردگارت شريك و انبازى بود پيغمبران او هم براى (راهنمایى) تو مى ‏آمدند، و نشانه‏ هاى پادشاهى و تسلط او را مى ‏ديدى، و كردار و صفات او را مى‏ شناختى، ولكن خدا يكتا است چنان كه خود را وصف فرموده (در قرآن كريم س 18 ى 110 مى‏ فرمايد: أنما إلهكم إله واحد؛ يعنى خداى شما خداى يكتا است) كسى با او در پادشاهی اش مخالفت نمى‏ كند، و هرگز از بين نمى‏ رود، و هميشه بوده (ابدى و ازلى) است،
 
(23) اول است پيش از همه چيزها بى اوليت (اول حقيقى است نه عددى، زيرا اگر براى او اوليت باشد مسبوق به عدم و نيستى مى ‏گردد، و محدث و نو پيدا مى ‏باشد، و اين صفت شايسته ممكن است نه واجب) و آخر است بعد از همه اشياء بدون پايان (زيرا اگر براى او پايانى باشد به عدم و نيستى خواهد پيوست، پس واجب الوجود لذاته نخواهد بود) بزرگ است از اينكه ربوبيت و پروردگارى او به سبب احاطه دلى يا چشمى اثبات شود (برتر است از اينكه دل ها به علم و دانایى يا چشم ها به ديدن كنه ذات و صفات او را درك كرده بشناسند، زيرا او هرگز محاط و محدود نگردد)
 
(24) پس چون اوصاف او را (به طوری كه بيان شد) پى بردى در بندگی بكوش چنانكه سزاوار است از چون تويى كه بجا آورد با كوچكى قدر و منزلت، و كمى توانایى، و زيادى ناتوانى، و بسيارى نيازمندى به پروردگارش، در طلب طاعت و بندگى، و ترس از عذاب و كيفر، و بيم از غضب‏ و خشم (دور شدن از رحمت) او، زيرا امر نكرده تو را مگر به نيكویى، و نهى نفرموده است مگر از زشتى (شارح بحرانى در اينجا مى ‏فرمايد: معتزله در باب مسئله حسن و قبح عقلى به اين كلام و مانند آن تمسك نموده ‏اند).
 
[قسمت نهم نامه‏]
 
(25) اى پسرك من! تو را از دنيا و چگونگى و از بين رفتن و درگذشت آن آگاه ساختم، و از آخرت و آنچه براى اهل آن در آن سرا آماده گشته باخبر نمودم، و براى تو در امر دنيا و آخرت مثل ها زدم تا به آنها عبرت و پند گرفته از آنها پيروى كنى!
 
(26) مثل کسی که دنيا را با آزمايش شناخته مانند مثل گروه مسافرينى است كه در جاى قحط و تنگى كه موافق (آرزو و خواست) ايشان نيست جاى پر آب و گياه و گوشه سبز و خرمى را قصد كنند، و رنج راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك را بر خود هموار نمايند تا به فراخى سراى خويش و جايگاهشان برسند، پس از آن سختی ها درد و آزارى نمى ‏يابند، و در صرف اندوخته (خويش) در آن راه غرامت و تاوان نبينند (آرى رنج و سختى، راحت و آسودگى باشد در جایی كه بنده راه او پويد، و زيان و تاوان، سود گردد آن را كه وصال جانان جويد) و نيست چيزى خوش‏ايندتر نزد ايشان از آنچه آنها را به منزل و جايگاهشان نزديك نمايد،
 
(27) و داستان کسی که فريب دنيا خورد (و آخرت را نديده انگارد) چون داستان گروهى است كه در منزل پر آب و گياه و فراوانى نعمت بودند و موافق (خواست و آرزوى) آنها نبود آمدند به منزل و جايگاه قحط و تنگى، و هيچ چيزى نزد ايشان نارواتر و سختتر نيست از جدایى جایی كه در آن بودند آنگاه كه ناگهان به جاى نو رسيده و به سوى آن مى‏ آيند!
 
[قسمت دهم نامه‏]
 
(28) اى پسرك من! در آنچه بين تو و ديگرى است خود را تراز و قرار ده، پس براى ديگرى‏ بپسند آنچه براى خود مى ‏پسندى، و نخواه براى ديگرى آنچه براى خود نمى‏ خواهى، و ستم مكن چنان كه نمى ‏خواهى به تو ستم شود، و نيكى كن چنان كه دوست دارى به تو نيكى شود، و زشت دان از خود آنچه را كه از ديگرى زشت پندارى، و از مردم راضى و خوشنود باش به آنچه كه تو خوشنود مى ‏شوى براى آنها از جانب خود، و آنچه نمى‏ دانى مگو و اگر چه دانسته ‏ات اندك باشد، و آنچه دوست ندارى برايت گفته شود مگو.
 
(29) و بدان گردنكشى و خودبينى ناروا و برخلاف حق، آفت خردها است، پس در كسب معاش خويش تلاش كن و براى ديگرى خزانه ‏دار مباش (با آز مال و دارایى گرد مكن و براى ديگران مگذار) و هرگاه به راه راست خويش رسيدى (راه حق را يافتى) پس باش در فروتن‏ ترین و فرمانبرترين حالات براى پروردگارت.
 
[قسمت يازدهم نامه‏]
 
(30) و بدان كه در جلویت راهى است دور و دراز و بسيار سهمگين، و در آن تو را بى نيازى نيست از طلب نيكى و توشه برداشتن به مقدارى كه تو را برساند با سبك بودن پشتت (از بار گران معاصى و نافرمانی ها) پس بيش از طاقت و توانایى بر پشت خود بار مكن كه سنگينى آن تو را بيازارد (كه در راه مانده خود را نتوانى به ديگران برسانى)
 
(31) و هرگاه نيازمند و درمانده ‏اى را بيابى كه توشه تو را به سوى روز رستخيز ببرد و فردا در هنگام نيازمندی ات آن را به تو برساند پس او را غنيمت شمرده توشه خود را بر او بنه، و بسيار به او كمك كن در حالی كه توانا هستى كه شايد (روز تنگدستى) او را بطلبى و نيابى،
 
(32) و غنيمت بدان كسی را كه در زمان بى ‏نيازی ات از تو وام بخواهد تا در روز تنگدستی ات به تو پس دهد.
 
(33) و بدان كه در جلوی تو گردنه بسيار دشوارى است، كه در آن سبكبار از گرانبار خرسندتر است، و كند رفتار از تندرو زشت و درمانده ‏تر است، و فرودگاه تو در آن راه ناچار بر بهشت است يا بر آتش، پس پيش از رسيدنت (به آن سرا) براى خود پيشروى بفرست (تا برايت جاى آسايش و خرمى بدست آورد) و پيش از رفتنت منزلى آماده ساز كه بعد از مرگ وسيله خوشنود گرداندن نيست، و كسى به دنيا بر نمى‏ گردد (در آنجا كار نيكى نمى ‏توان انجام داد تا از گناه در گذرند و به دنيا باز گشتى نمى ‏باشد تا از كردار زشت توبه نمايند).
 
[قسمت دوازدهم نامه‏]
 
(34) و بدان آن خدایى كه به دست (قدرت و توانایى) او است خزانه ‏هاى آسمان ها و زمين، دعا و درخواست را به تو اجازه داده، و پذيرفتن را ضامن گشته است، و به تو فرموده كه از او بخواهى تا ببخشد، و رحمت و مهربانى بطلبى تا مهربانى كند، و بين تو و خود كسی را نگذاشته كه او را از تو بپوشد، و تو را ناچار نگردانيده كه نزد او شفيع و ميانجى ببرى، و تو را از توبه و بازگشت جلو نگرفته اگر بدى كرده باشى، و به كيفر (گناه) تو شتاب ننموده، و رسوايت نكرده آنجا كه شايسته رسوا شدن بودى، و در پذيرفتن توبه و بازگشت به تو سخت نگرفت، و به سبب گناه تو را در تنگى نيانداخت، و از رحمت نوميد نفرمود،
 
(35) بلكه خوددارى تو را از گناه، حسنه و كار نيك قرار داد، و سيئه و كار بد تو را يك گناه، و حسنه و كار نيكويت را ده برابر شمرد، و براى تو در توبه و بازگشت و خوشنود ساختن را گشود، پس هر وقت او را بخوانى صدايت را مى ‏شنود، و هرگاه با او مناجات و راز و نياز كنى راز دلت را می داند، پس خواست خود را به او مى ‏رسانى، و راز دلت را پيشش آشكار مى ‏سازى، و از اندوه هايت به او شكايت و درد دل می كنى، و از او چاره گرفتاری هايت را مى ‏خواهى، و بر كارهايت كمك و يارى مى ‏جويى، و از خزانه‏ هاى رحمتش مى‏ خواهى آنچه را كه غير او بر بخشيدنش توانا نيست: از قبيل درازى زندگانی ها و درستى تنها و فراخى روزی ها
 
(36) و در دو دست تو كليدهاى خزانه ‏هايش را نهاده به چيزى كه براى تو در آن از درخواست از او اجازه فرموده، پس هرگاه بخواهى به سبب دعا درهاى نعمتش را بگشایى، و پى در پى رسيدن باران هاى رحمتش را درخواست نمایى، بايد دير اجابت و پذيرفتن خدا تو را نوميد نگرداند، زيرا بخشش به اندازه نيت و تصميم است (اجابت دعا بسته به خلوص نيت و استقامت است)
 
(37) و بسا اجابت تو به تأخير افتد تا پاداش براى درخواست كننده بزرگتر و بخشش براى اميدوار بيشتر باشد (چون هر چند در اجابت تأخير شود درخواست بيشتر گردد و راز و نياز بهتر كند، پس بيشتر سزاوار عطا و بخشش شود) و بسا چيزى (از خداوند متعال) درخواست مى ‏نمايى و به تو داده نمى ‏شود و بهتر از آن در دنيا يا آخرت به تو داده می شود، يا اجابت نمى ‏شود براى چيزی كه براى تو بهتر است، و بسا چيزى را مى ‏طلبى كه اگر به تو داده شود تباهى دين تو در آن است، پس (بنابراين) بايد بخواهى چيزى كه نيكویى آن برايت برقرار و آزار آن از تو بركنار باشد (خلاصه بخواه آنچه را كه موجب سعادت و نيكبختى هميشگى است) و (چون بيشتر درخواست ها مال و دارایى دنيا است، در نكوهش آن مى ‏فرمايد:) مال براى تو نمى ‏ماند، و تو براى آن نخواهى ماند (در آخرت با تو نيست كه سود بخشد، و تو در دنيا نمى‏ مانى كه از آن بهره ببرى).
 
[قسمت سيزدهم نامه‏]
 
(38) و بدان كه تو آفريده شده اى براى آخرت نه براى دنيا، و براى نيستى نه براى هستى، و براى مردن نه براى زندگانى، و تو در جاى كوچ مى‏ باشى، و در سراى موقت و در راه به سوى آخرت هستى (پس دل بستن به چنين جایى روا نيست) و تو رانده مرگى كه گريزنده از آن رهایى نمى ‏يابد، و جوينده آن را از دست نمى‏ دهد، و ناچار مرگ او را در مى ‏يابد،
 
(39) پس بر حذر باش و بترس از اينكه مرگ تو را دريابد در وقت گناه كردن كه با خود مى ‏گفتى از آن توبه مى ‏نمايم و بين تو و انديشه ‏ات جدایى اندازد كه در اين حال خود را تباه ساخته ‏اى (زيرا با چنين انديشه دور از خردمندى گناه كرده و به كيفر آن گرفتار شده ‏اى).
 
(40) اى پسرك من! به ياد مرگ و به ياد پيش آمدهاى بعد از مرگ كه ناگاه به آن در آيى بسيار باش، تا وقتى كه مرگ نزد تو آيد تو خود را آماده نموده و (سلاح خويش را پوشيده) كمر بسته باشى، و مبادا ناگاه مرگ تو را دريابد كه (آماده آن نباشى) بر تو غلبه نمايد!
 
(41) و بترس از اينكه گول بخورى به دلبستگى و اعتماد اهل دنيا به آن و حرص و دشمنى آنان بر سر آن كه خداوند تو را از آن خبر داده (در قرآن كريم س 29 ى 64 مى ‏فرمايد: و ما هذه الحياة الدنيا إلا لهو و لعب و إن الدار الآخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون؛‏ يعنى زندگانى دنيا فسون و بازيچه ‏اى بيش نيست و اگر بدانند آخرت سراى زندگانى است) و دنيا خود را براى تو وصف نموده، و بدی هايش را آشكار ساخته (رفتارش را درباره ديگران مى ‏بينى) و دنياخواهان (مانند) سگ هاى فرياد كننده و درندگانى شكارجو هستند، بعضى از آنها را از بعضى ديگر بد آمده فرياد كند، و تواناى آنها ناتوانشان را بخورد، و بزرگ آنها بر كوچكشان با زور زيان رساند (و مانند) چهارپایى باشند (كه بعضى از آنها) بسته شده ‏اند (مثل كسانی كه بيناى به دين نيستند، ولى به ظاهر شرع رفتار نموده از معاصى و گناهان مى‏ پرهيزند، پس آنها چون چهارپایى هستند كه چراننده آن را بسته، چنان كه شارح بحرانى فرموده) و بعضى ديگر چهارپایى باشند رها شده كه گم كرده ‏اند خردشان را و در بيراهه سوارند؛ چهارپايانى هستند سُر داده شده براى چراى آفت و زيان در بيابان سخت و دشوار! چوپانى ندارند كه نگاه‏داريشان نمايد، و نه چراننده ‏اى كه بچراندشان!
 
(42) دنيا ايشان را به راه كورى و گمراهى مى‏ برد، و ديده ‏هاشان را از ديدن نشانه هدايت و رستگارى پوشانده، پس در گمراهى آن سرگردانند، و در نعمت و خوشى آن فرو رفته، و (بر اثر شيفتگى و دل بستن به آن) آن را پروردگار خود قرار داده ‏اند، پس دنيا با آنان بازى می كند (عقل هاشان را ربوده) و ايشان هم با دنيا بازى می كنند (سرگرم به آنند) و آنچه (مرگ و سختی هاى بعد از آن و روز رستخيز كه) در پى آنست فراموش كرده ‏اند!!
 
(43) اندكى مدارا كن و مهلت ده تا تاريكى برطرف شود كه گويا هودج ها رسيد (مسافرين وارد شدند)! نزديكست شتابنده بپيوندد (به زودى دلباختگان دنيا به كاروان پيشين كه هنوز به جايگاه هميشگى فرود نيامده ‏اند مى ‏رسند، و كيفر كردارشان را خواهند ديد).
 
[قسمت چهاردهم نامه‏]
 
(44) و بدان اى پسرك من! هر كه مرکبش شب و روز است پس او را هم مى ‏برد اگر چه خود او راه نرود، و راه را مى ‏پيمايد اگر چه در استراحت و آرامش باشد (كنايه از اينكه انسان در دنيا پندارد كه ماندنى است غافل از اينكه شب و روز او را اسير مى ‏دهد تا زندگانی اش را بپايان رساند).
 
(45) و يقين بدان و باور كن كه هرگز به آرزوى خود نخواهى رسيد، و هرگز از مرگ خويش نتوانى رست، و تو در راه كسانى هستى كه پيش از تو بودند، پس (با اين صورت كه از مرگ چاره ‏اى نيست) در تلاش (مال و دارایى) مدارا كن و آسان گير، و در آنچه كسب می شود سعى و كوشش نيكو نما (حريص نباش كه نتيجه آن هلاك و تباهى است) زيرا بسا تلاش است كه موجب نيستى مال گردد، و نيست هر تلاش كننده ‏اى دريابنده، و هر ميانه رو نوميد گرديده،
 
(46) و گرامى دار نفست را از هر زبونى و پستى هر چند تو را به نعمت هاى بيشمار رساند، زيرا هرگز برابر آنچه از نفس خويش صرف می كنى عوض نخواهى يافت، و بنده ديگرى مباش (به طمع مال و جاه به كسى سر فرود نياور) كه خدا تو را آزاد گردانيده، و چه خوبى دارد نيكویى (مال و جاهى) كه نرسد مگر به بدى (ريختن آبرو نزد ديگرى) و چه سودى دارد گشايشى كه به دست نمى‏ آيد مگر به دشوارى؟!
 
(47) و بر حذر باش از اينكه شترهاى طمع و آز تو را به تندى به آبشخورهاى تباهى ببرند (بر اثر طمع و آز به دنيا و كالاى آن مرتكب حرام مشو كه به عذاب الهى گرفتار خواهى شد) و اگر توانایى دارى كه بين تو و خدا بخشنده ‏اى نباشد چنان خواه (آبروى خود پيش ديگرى مريز) زيرا تو (از خوان دنيا) قسمت خويش را مى ‏يابى، و بهره ‏ات را مى ‏برى! و اندك از جانب خداوند سبحان برتر و ارجمندتر است از بسيارى كه از خلق او برسد هر چند همه از او است.
 
[قسمت پانزدهم نامه‏]
 
(48) و تدارك آنچه از تو بر اثر خاموشی ات نرسيده آسان تر است از دريافتنت چيزى را كه به سبب گفتارت از دست رفته (زيرا سخن در اختيار تو است تا زمانی كه نگفته باشى، و چون گفتى تو در اختيار آنى، پس خاموشى از پرگویى بهتر است) و نگاه‏دارى چيزی كه در ظرف است به استوارى بند آن است (اگر بند مشك سست باشد آب مى ‏ريزد و از بين مى‏ رود، همچنين اگر بند زبان شخص محكم نباشد سخن بيجا از آن بيرون آيد و پشيمانى را سودى نيست) و نگاه‏دارى آنچه در دو دست تو است نزد من بهتر است از خواستن آنچه در دست ديگرى است (مال و دارایى داشتن بهتر از اسرافى است كه شخص را به ديگرى نيازمند سازد)
 
(49) و تلخى نوميدى (درويشى) نيكوتر است از دست دراز نمودن به سوى مردم، و كار با عفت و پاكدامنى خوب تر است از توانگرى با گناه و بزه، و مرد راز خود را بهتر نگاه مى ‏دارد (چون كوشش براى پنهان داشتنش از ديگرى بيشتر است) و بسا كوشش كننده در چيزى است كه او را زيان مى‏ رساند، پرگو هرزه گو می شود، و هر كه (در كار دنيا و آخرت خويش) انديشه نمايد بينا گردد،
 
(50) با نيكوكاران بپيوند تا از ايشان باشى، و از بدان‏ جدا شو تا از ايشان نباشى، بد خوراكى است حرام، و ستم بر ناتوان زشت ترين ستم است، جایی كه مدارا و هموارى، سختگيرى و درشتى باشد سختگيرى و درشتى، مدارا و هموارى است (آنجا كه نرمى سود ندهد درشتى پسنديده است، و آنجا كه عقل به كار نايد ديوانگى در آن شايد) بسا دارو درد و درد دارو گردد (گاهى مصلحت شخص در درويشى و بيمارى است نه توانگرى و تندرستى) و بسا پند دهد کسی که نبايد پند دهد و پند خواسته شده خيانت كند (بسا دشمن خردمند و دورانديش يا نادان به سود و زيانت تو را پند دهد، و دوستت خيانت كرده راه نيكویى را به تو ننمايد)
 
(51) و برحذر باش از اعتماد و بستگى به آرزوها، زيرا آرزوها سرمايه احمق ها و كم خردان است، و خرد نگاه‏دارى آزمايش ها است (خردمند تجربه و آزمايش را از دست ندهد، و بى‏ خرد زود آن را فراموش كند) و بهترین تجربه و آزمايشى كه نمودى آنست كه تو را پند دهد، بشتاب هنگام فرصت داشتن پيش از آنكه فرصت اندوه گردد، هر جوينده ‏اى (آنچه را مى ‏جويد) نمى‏ يابد، و نه هر مسافرى باز آيد (دل به دنيا نبند و فرصت از دست مده و براى آخرت توشه بردار كه فرصت هموار به دست نمى‏ آيد و مسافر مرگ باز نگردد)
 
(52) و از جمله تباهكارى از دست دادن توشه (تقوى و پرهيزكارى، يا صرف مال در شهوات و خواهش هاى نفس) و تباه ساختن آخرت است، و هر كارى را پايانى است (خردمند كسى است كه انديشه پايان كار نمايد) آنچه برايت مقدر است زود به تو مى ‏رسد (اين همه رنج مكش و دين و دنياى خويش تباه نگردان) بازرگان و سوداگر (كه براى به دست آوردن مال و دارایى درياها و بيابان ها مى ‏پيمايد) خود را در خطر و تباهى مى ‏اندازد، و بسا (مال) اندك كه بركت آن از (مال) بسيار، بيشتر باشد (آنچه پيشه‏ ور و پاكدامن به دست آورد خير و بركتش در دنيا و آخرت بيشتر از دارایى توانگر بزهكار است).
 
[قسمت شانزدهم نامه‏]
 
(53) و سودى نيست در يارى كننده پست و خوار (زيرا او اگر توانا بود خود را از ذلت و خوارى مى‏ رهاند) و نه در دوست متهم (به نفاق و دورویى، زيرا اعتماد به او نيست، چون سود خويش جويد و از زيان دوست باك نداشته باشد) زمانه را آسان گير و هموار دار مادامى كه شتر جوان زمانه رام تو است، و خود را به چيزى براى اميدوارى به بيشى آن در خطر و تباهى ميافكن (براى زياده كردن مال و دارایى حرص مزن كه به سختی ها گرفتار خواهى شد) و بر حذر باش از اينكه شتر سواری ات سركشى كند! (بترس از لجاج و ستيزگى كه در كار چنان گرفتارت نمايد كه نتوانى رهایى يافت)
 
(54) و وادار خود را درباره برادر (هم كيش و دوست) خود بر پيوستن هنگام جدایى او، و بر مهربانى و دوستى هنگام دورى او، و بر بخشش هنگام بخل و خوددارى او، و بر نزديكى هنگام دورى نمودن او، و بر نرمى هنگام درشتى او، و بر عذر هنگام بدكارى او (خلاصه در برابر بدی هاى او نيكى كن) به طوری كه مانند آن باشد كه تو او را بنده و او بر تو صاحب بخشش است، و بر حذر باش از اينكه آنچه بيان شد در غير جاى خود بكار برى (با منافق چنين رفتار كنى) يا آنها را درباره کسی که لياقت ندارد (اوباش) بجا آورى (چون نيكى با منافق و نااهل تخم در شوره‏ زار افكندن است)
 
(55) با دشمن دوستت دوستى مكن كه با دوست خود دشمنى كرده ‏اى، و براى برادر (هم كيش و دوست) خود پند را خالص و بى ‏آلايش گردان (جز رضاى خدا در اندرز به او قصدى نداشته باش) خواه (اندرز تو نزد او) نيكو باشد يا زشت، خشم را كم كم فرو بر (خود را نگاه‏دار) زيرا من آشاميدنى شيرين ‏تر و گواراتر از آن در پايان نديدم، و نرم باش در برابر کسی که با تو خشم و درشتى می كند، زيرا (نرمى تو او را شرمنده سازد، و) زود باشد كه به تو نرمى كند (اين در صورتى است كه طرف اهل باشد وگرنه در برابر خشم او درشتى بايد) و با دشمنت احسان و نيكى كن كه آن شيرين ‏تر از (يكى از) دو فيروزى (انتقام و به كيفر رساندن، و گذشت و نيكى كردن) است (فيروزى با نيكى شيرين‏ تر و سودمندتر است از فيروزى انتقام، و اين انديشه اخيار و نيكان است، ولى در نظر اشرار و بدان انتقام و قتل و غارت گواراتر است)
 
(56) و اگر خواستى از برادر (هم كيش و دوست) خود قطع كرده ببرى، پس جاى مقدارى از دوستی ات را باقى گزار كه آن دوست بتواند به آن باز گردد اگر روزى از روزها آن دوستى براى او پيش آيد (هنگام دورى جستن يا زد و خورد با دوست هر سخنى به او مگو و هر كارى مكن، بلكه جاى آشتى باقى گذار تا در موقع پشيمانى هر يك از شما به كار آيد) و هر كه به تو گمان خير و نيكى برد گمانش را راست پندار (چون تو را نيك دانسته‏ و چشم نيكى به تو دوخته، ترك خير و نيكى ناروا است) و البته حق برادر را تباه مگردان به اعتماد و بستگى به دوستى كه بين تو و او است كه برادرت نيست کسی که حق او را تباه سازى، و بايد اهل بيت و نزديكانت نسبت به تو بدبخت ترين مردم نباشند (نزديكانت به بخشش و نيكى تو از ديگران سزاوارترند، چنان كه گويند: چراغى كه خانه را بايد بر مسجد نشايد)
 
(57) و البته آشنایى مكن با کسی که از تو دورى جويد (چون آشنایى با کسی که نمى‏ خواهد موجب سرشكستگى شخص و ستم كردن بر خود مى‏ باشد) و بايد بريدن برادرت (هم كيش و دوستت) بر پيوستن تو با او و بدى كردنش بر نيكى تو تواناتر نباشد (خلاصه هر چه او اسباب جدایى فراهم سازد تو موجبات پيوستگى پيش آور) و بايد ستم ستمگر بر تو بزرگ نيايد، زيرا او به زيان خود (كيفرى كه براى ستمگران مقرر گشته) و سود تو (پاداشى كه به شكيبايی بر ظلم و ستم وعده شده) كوشش مى ‏نمايد، و پاداش کسی که تو را شاد گردانده آن نيست كه تو او را اندوهگين سازى.
 
[قسمت هفدهم نامه‏]
 
(58) و بدان اى پسرك من! روزى دو گونه است: روزى كه تو آن را مى‏ جويى، و روزى كه تو را مى‏ جويد كه اگر به سوى آن نرفته باشى به تو خواهد رسيد، چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و تنگدستى و ستم و سختگيرى هنگام بى ‏نيازى (روش مردمان فرومايه آنست كه چون نيازمند باشند فروتنى كنند، و چون بى ‏نياز شوند درشتخويى و سركشى نمايند، و خداوند در نكوهش آنان در قرآن كريم س 70 ى 19 مى‏ فرمايد: إن الإنسان خلق هلوعا (ى 20) إذا مسه الشر جزوعا (ى 21) و إذا مسه الخير منوعا؛ يعنى انسان حريص و ناشكيبا آفريده شده است، چون او را زيان رسد بسيار بى ‏قرارى كند و چون خير و نيكویى «مال و دارایى» به او رو آورد «از نفاق و بخشش در راه خدا» سخت خود را باز دارد) سود تو از دنيايت آنست كه جاى (هميشگى‏ يعنى آخرت) خود را به آن اصلاح كنى (و غير آن آنچه به كار برى يا بعد از خويشتن بگذارى به تو سود نرسانده دستگيرى ننمايد) و اگر زارى می كنى بر آنچه از دو دستت بيرون رفته پس زارى كن به آنچه به تو نرسيده است (همان طورى كه زارى بر آنچه به تو نرسيده سودى ندارد زارى بر آنچه از دستت رفته بى ‏فايده است، بنابراين بايستى به پيشامد راضى بوده براى كالاى دنيا افسرده نشد) دليل آور بر آنچه كه نبوده به آنچه كه بوده است (از آنچه مى ‏بينى به آنچه نديده ‏اى پى بر تا از بينايان و كار آگهان باشى) زيرا امور (دنيا) مانند يكديگرند،
 
(59) و بايد از كسانى نباشى كه پند دادن به آنها سود نرساند مگر هنگامى كه به آزردن و رنجاندنشان بكوشى، زيرا خردمند به ادب و ياد دادن پند مى ‏آموزد، و چهارپايان پيروى نمى ‏كنند مگر به كتك، اندوه هایى كه به تو رو آورد با انديشه‏ هاى شكيبایى و نيك باورى (به خداى تعالى) از خود دور كن (به آنچه خدا خواسته تن ده كه سعادت و نيكبختى تو در آنست) هر كه راه راست و ميانه را بگذاشت از حق دورى گزيده و به خود ستم روا داشته است، دوست به منزله خويش است (آنچه درباره خويشاوند رعايت می كنى درباره او نيز بايد به كار برى) دوست كسى است كه نهانش راست باشد (آنچه در حضور اظهار مى ‏نمايد در غياب هم چنان كند، وگرنه منافق و دورو است كه به مصلحت خود دوست جلوه مى ‏نمايد) و هوا و خواهش شريك كورى است (همان طور كه نابينا چيزى نمى ‏بيند، شيفته هوا هم به كور دلى نيك و بد و سود و زيان خويش نشناسد)
 
(60) بسا دور نزديكتر از نزديك و بسا نزديك دورتر از دور است (بسا بيگانه سود رساند و خويشاوند زيان) و غريب و دور از وطن كسى است كه او را دوست نبوده (هر چند در وطن باشد) کسی که از حق (گفتار راست و كردار درست) بگذرد راهش تنگ است (كنايه از اينكه راه حق راهى است فراخ و آسان با نشانه‏ هاى هويدا، و راه باطل راهى است تنگ و ترسناك) و هر كه بر قدر و مرتبه خويش سازش داشته باشد براى او پاينده ‏تر مى ‏ماند، و استوارترين سبب و ريسمانى كه فرا گرفته و به آن چنگ زنى سببى است كه بين تو و خدا باشد (هر كه به ريسمان خدا چنگ زند از هر كسى بى ‏نياز گردد) و هر كه درباره تو بى ‏پروا باشد (سود و زيانت را يكسان شمارد) دشمن تو است، گاه باشد كه به دست نيامدن دريافتن است هنگامی كه طمع و آز تباه كننده باشد (بسا شخص به چيزى طمع دارد كه باعث‏ زيان و بدبختى او است و نوميدى از آن چيز مانند آنست كه دريافته است) هر رخنه (زشتى) آشكار نمى ‏گردد (سزاوار نيست آشكار نمایى) و هر فرصتى دريافته نمى ‏شود (پس آن را غنيمت شمار و از دست مده) و بسا بينا (خردمند) كه در راه راست خود خطا كند، و كور (بى ‏خرد نادان) كه راه رستگاری اش را بيابد (بدان كار به عقل و تدبير نيست، بلكه به توفيق خداوند است، پس به رأى و انديشه و بينایى خود مغرور نبوده و در كارها به حق تعالى اعتماد داشته باش)
 
(61) بدى را به تأخير انداز، زيرا هر زمان بخواهى به سوى آن مى ‏توانى شتافت، و (سود) بريدن و جدایى از نادان برابر است با پيوستن به خردمند، هر كه زمانه را ايمن و آسوده پندارد زمانه به او خيانت كند، و هر كه آن را بزرگ شمارد او را ذليل و خوار گرداند (پس خردمند كسى است كه از آن ايمن و آسوده نبوده دل به آن نبندد و آن را خوار شمارد تا هر بدى كه بيند برخلاف توقع نداند) هر كه تير بياندازد به نشانه نمى‏ رسد (هر كه كوشش نمود و به مقصود نرسيد نبايد اندوه به دل راه دهد، بلكه به خواسته خدا و مقدر او بايد راضى باشد) هرگاه (انديشه و كردار) پادشاه تغيير كند (اوضاع و احوال) زمانه تغيير مى ‏نمايد (ابن ابى الحديد در اينجا مى‏ نويسد: انوشيروان عمال و كارگردانان مملكت را گرد آورد و در دست خود مرواريدى مى ‏گردانيد، پس گفت: هر كه بگويد چه چيز به مزروعات مملكت بيشتر زيان مى‏ رساند، اين مرواريد را در دهن او نهم، يكى گفت: آمدن ملخ، ديگرى گفت: نرسيدن آب، ديگرى گفت: نيامدن باران، ديگرى گفت: وزيدن باد جنوب و نوزيدن باد شمال يعنى اختلاف هوا، آنگاه به وزير خود گفت: تو بگو كه گمان مى‏ برم عقل تو با عقل همه رعيت برابرى كند يا افزون باشد، وزير گفت: تغيير انديشه سلطان درباره رعيت، و تصميم به بدرفتارى و ستم بر آنان، انوشيروان گفت: آفرين به اين هوش كه پدران و اجداد من تو را شايسته دانسته ‏اند، و آن مرواريد در دهن وزير نهاد) پيش از راه از همراه و پيش از خانه از همسايه بپرس.
 
[قسمت هجدهم نامه‏]
 
(62) بپرهيز از اينكه سخن خنده آور بگویى هر چند آن را از غير نقل كنى (چون موجب كوچك شدن شخص است پيش مردم) و بپرهيز از مشورت و كنکاش با زن ها، زيرا انديشه ايشان رو به ناتوانى و تصميمشان رو به سستى است، و با حجاب و پوشاندن چشم هاى آنها را از ديدار بازدار (مگذار بيرون رفته چشمشان بر مردم افتد) زيرا سخت گرفتن حجاب (پوشيدگى و آراستگى) براى ايشان پاينده ‏تر است (هر چند در حجاب باشند از تباهكاری ها محفوظند) و بيرون رفتن‏ اينان بدتر نيست از آوردن تو كسی را كه از جهت ايشان اعتماد و اطمينانى به او نمى ‏باشد (خواه مرد يا زن، زيرا گاهى فساد آوردن بعضى از مردم به خانه بيش از بيرون شدن زنان است، و گاهى فساد آمدن بعضى از زنان نزد ايشان بيش از مردان است) و اگر مى ‏توانى كارى كن كه غير تو را نشناسند،
 
(63) و مسلط مكن زن را به آنچه به او مربوط نيست، زيرا زن (چون) گياهى است خوشبو نه كارفرما (پس او را از انجام امور بازدار) و در گرامى داشتن او از آنچه مربوط به او است تجاوز مكن، و او را به طمع ميانداز كه شفاعت ديگرى كند، و بپرهيز از اظهار غيرت و بدگمانى در جایی كه نبايد غيرت به كار برد (درباره زن پاكدامن بدگمان و به اندك چيزى آشفته مشو) زيرا اين كار زن درست را به نادرستى، و زنى را كه (از ناشايسته) آراسته است به دودلى و انديشه (در آن كار) وا مى‏ دارد (زنى كه به كار ناشايسته اهميت دهد بر اثر نسبت دادن ارتكاب آن در نظر او آسان شود و ممكن است آن را بجا آورد)
 
(64) و براى هر يك از زيردستان و كاركنان خود كارى تعيين كن تا (اگر آن را انجام نداد) او را نسبت به همان كار مؤاخذه و بازپرسى كنى، زيرا اين روش سزاوارتر است تا اينكه كارهايت را به يكديگر وا نگذارند، و خويشانت را گرامى دار، زيرا آنان بال و پرتو هستند كه با آن پرواز می كنى، و اصل و ريشه تو مى ‏باشند كه به ايشان باز مى ‏گردى (از آنان كمك گرفته و به آنها سرفرازى) و دست (ياور) تو هستند كه با آن (بر دشمن) حمله می كنى (و پيروز مى ‏گردى).
 
(65) دين و دنياى تو را نزد خدا امانت مى‏ سپارم (كه حفظ نموده از هر پيشامد بدى نگاه‏دارد) و از او بهترين قضاء خواسته اش را اكنون و آينده و در دنيا و آخرت براى تو درخواست مى ‏نمايم، و درود بر آنكه شايسته است.
 
ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)
موارد مرتبط نامه 1:‌ نامه ای به مردم كوفه زمانى كه از مدينه به بصره مى رفت نامه 2: نامه ای به مردم كوفه پس از فتح بصره نامه 3: نامه ای به شريح قاضى نامه 4: نامه ای به بعضى از فرماندهان ارتش خود نامه 5: نامه ای به اشعث بن قيس عامل آذربايجان نامه 6: نامه ای به معاويه در لزوم بيعت با آن حضرت نامه 7: نامه ای در پاسخ معاويه كه ردّ بيعت آن حضرت روا نيست نامه 8: نامه ای به جرير به عبداللّه بَجَلى، وقتى او را نزد معاويه فرستاد نامه 9: نامه ای به معاويه در فداكارى مسلمانان نامه 10: نامه ای به معاويه كه آن حضرت را به جنگ فرا خوانده بود