عربی
بروزرسانی: ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۴ مهر
  • اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
نامه بیست و هشتم:
 
از نامه ‏هاى آن حضرت عليه السلام است در پاسخ نامه معاويه‏:
 
[قسمت اول نامه‏]
 
(كه در آن دعاوى نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده، و پيروان خود را به حقایقى كه در مقام احتجاج اهميتى بسزا دارد متوجه ساخته، از اين رو سيد رضى «عليه الرحمة» فرموده:) و آن از نيكو نامه‏ ها است (با اينكه هر نامه و هر سخنى از آن بزرگوار در جاى خود در منتهى درجه نيكویى است).
 
(1) پس از ستايش خداى يكتا و درود بر حضرت مصطفى، نامه ‏ات به من رسيد كه‏ در آن برگزيدن خدا محمد -صلى الله عليه و آله- را براى دين خود، و توانا ساختن آن بزرگوار را به يارى اصحاب و همراهانش كه به آنها توانایى داده بود يادآورى مى ‏نمايى، پس روزگار بر ما از تو امر شگفتى را پنهان داشته بود چون كه تو آغاز كرده‏ اى كه ما را به خير و نيكویى خداى تعالى كه در نزد ما است و به نعمت و بخششى كه به ما درباره پيغمبرمان داده آگاه سازى، در اين كار تو مانند كسى هستى كه خرما به سوى هجر بار كرد، يا مانند کسی که آموزنده خود را به مسابقه در تيراندازى مى ‏خواند (ابن ميثم «رحمه الله» در اينجا فرموده: هجر نام شهرى است در بحرين كه در آنجا نخلستان بسيار و خرما فراوان است و اصل مثل كناقل التمر إلى هجر؛ يعنى مانند کسی که خرما به شهر هجر بار كرده آنست كه مردى از هجر مالى به شهر بصره برد كه فروخته از آنچه به جاى آن مى ‏خرد سود به دست آورد، در بصره چيزى كسادتر از خرما نيافت، خرما خريد و به شهر هجر بار كرد و آنها را در خانه نگاه‏داشته منتظر شد كه نرخ آن بالا رود، ولى پى در پى نرخ پایين آمد تا همه خرماها تباه گشته از بين رفت، پس اين مثل زده شد براى کسی که چيزى را به سوى معدن و كان آن ببرد، و جمله كداعي مسدده إلى النضال؛ يعنى مانند كسى هستى كه آموزنده خود را به مسابقه در تيراندازى بخواند، مثلى است براى کسی که شخصى را به چيزى آگهى مى ‏دهد كه آن شخص به آن چيز از او داناتر است)
 
(2) و گمان كردى كه بهترين مردم در اسلام فلان و فلان (ابوبكر و عمر) است، پس چيزى (آنان) را يادآورى نمودى (ستايش كردى) كه اگر درست باشد تو را از آن بهره ‏اى نيست، و اگر نادرست باشد زيان و ننگى به تو ندارد، و چه كار است تو را با برتر و كهتر و با زبردست و زيردست، و چه كار است آزاد شدگان (ابوسفيان) و پسرانشان (معاويه) را با تشخيص بين كسانی كه در آغاز از مكه به مدينه هجرت نمودند، و تعيين مرتبه‏ ها و شناساندن طبقاتشان؟ (تو كه آزاد شده هستى و هنوز هم به حقيقت دين و ايمان نرسيده ‏اى چه دانى فاضل و زبردست كيست و مفضول و زيردست كدام است) چه دور است (اين سخنان از تو)! آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود، و آغاز كرد حكم كردن درباره خلافت و امامت را کسی که روا نيست مگر پيروى از آنكه شايسته خلافت است (جمله لقد حن قدح ليس منها؛ يعنى آواز داد تيرى كه از تيرهاى قمار نبود از آنجا مثل شد كه عرب تيرهاى‏ قمار را زير بساطى مى ‏نهاد و بر هم مى ‏زد تا آواز دهد، و گاه بود كه از آواز دانسته مى ‏شد كه تيرى در بين آنها بيگانه است)
 
(3) اى انسان! آيا با لنگى خود نمى ‏ايستى، و كوتاهى دستت را نمى‏ شناسى، و عقب نمى ‏روى در جایی كه تو را قضاء و قدر عقب خواسته؟! (چرا پا از گليم خويش بيرون نهاده با عار و ننگ سر به زير نمى ‏افكنى) پس زيان شكست يافتن شكست خورده و سود فيروزى فيروزمند بر تو نيست، و تو بسيار در بيابان گمراهى رونده و از راه راست پا بيرون نهاده ‏اى،
 
(4) نه به جهت آگهى دادن به تو (و خودستايى) بلكه براى نعمت خدا (كه به من عطاء فرموده) مى‏ گويم: آيا نمى ‏بينى (نمى ‏دانى) گروهى از مهاجرين و انصار در راه خدا كشته شدند، و همه را شرافت و بزرگوارى است تا اينكه شهيد ما (حمزة ابن عبدالمطلب در جنگ احد) كشته گرديد، گفته شد (درباره او حضرت پيغمبر فرمود): سيد الشهداء؛ يعنى آقا و مهتر كشتگان در راه خدا، و رسول خدا -صلى الله عليه و آله- هنگام نماز خواندن بر او، او را به گفتن هفتاد الله اكبر تخصيص داد؟ (زيرا بعد از اتمام نماز گروه ديگرى از فرشتگان حاضر مى‏ شدند پيغمبر اكرم هم دوباره با ايشان بر او نماز مى ‏خواند، و اين از خصائص حضرت حمزه -رضى الله عنه- است) و آيا نمى‏ بينى (آگاه نيستى) كه گروهى (از ياران پيغمبر اكرم) دست هاشان در راه خدا جدا شده و همه را فضل و بزرگوارى است تا اينكه يكى از ما (جعفر ابن ابى طالب) را پيش آمد آنچه يكى از ايشان را پيش آمده بود (در جنگ مؤته دست هايش جدا گرديد، و) گفته شد (پيغمبر ناميد او را به) الطيار فى الجنة و ذو الجناحين؛ يعنى او است پرواز كننده در بهشت كه داراى دو بال مى ‏باشد؟
 
(5) و اگر خدا مرد را از ستودن خود نهى نفرموده بود گوينده (امام عليه السلام) فضائل و بزرگواری هاى بيشمارى را يادآورى می كرد كه دل هاى مؤمنين با آنها آشنا بوده گوش هاى شنوندگان رد نكند، پس دور كن از خود كسی را كه شكار او را از راه برگردانيده است (جمله فدع عنك من مالت به الرمية مثلى است درباره کسی که از راه راست بيرون رفته به بيراهه مى ‏رود، خلاصه از كسانی كه به طمع صيد دنيا از راه حق پا بيرون نهاده ‏اند «مانند عمرو ابن عاص» پيروى مكن و به سخنانش گوش مده) كه ما تربيت يافته پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافته ما هستند (خداوند ما را برگزيده و مردم را به پيروى و دوستى ما امر فرموده، و اين نعمت بزرگ را به ما عطاء نموده كه بين ما و او واسطه‏ اى نيست، و بين مردم و خداوند ما واسطه هستيم)
 
(6) شرف كهن و بزرگى ديرين ما را با خويشاوندان تو منع نكرد از اينكه شما را با خود خلط نموده بياميختيم، و (از شما) زن گرفتيم، و (به شما) زن داديم چنان كه اقران و مانند آن انجام مى‏ دهند، در حالتى كه شما در آن پايه نبوديد! و از كجا چنين شايستگى داريد؟ در حالتى كه پيغمبر از ما است و تكذيب كننده (ابوجهل) از شما است (كه از همه مردم با رسول خدا -صلى الله عليه و آله- بيشتر دشمنى كرد و در جنگ بدر كافر كشته شد) و از ما است اسدالله (شير خدا، مقصود خود آن حضرت يا عموى بزرگوارش حمزه سيد الشهداء است) و از شما است اسد الأحلاف (شير سوگندها، كه منظور اسد ابن عبد العزى است كه با بنى عبد مناف و بنى زهره و بنى اسد و تيم و بنى حارث ابن فهر بر جنگ بنى قصى هم سوگند شدند تا آنچه از رياست كعبه معظمه در دست بنى عبد الدار است باز گيرند، و پيش از زد و خورد عهد شكسته و پراكنده شدند، و گفته ‏اند: اسد الأحلاف عتبة ابن ربيعه جد مادرى معاويه است، و گفته ‏اند اسد الأحلاف ابوسفيان است كه در غزوه خندق احزاب را گرد آورد و آنان را بر كشتن پيغمبر -صلى الله عليه و آله- سوگند داد) و از ما است دو سرور جوانان اهل بهشت (رسول خدا -صلى الله عليه و آله- فرمود: هما سيدا شباب أهل الجنة؛ يعنى حسن و حسين دو سرور اهل بهشت هستند) و از شما است كودكان اهل آتش (مراد فرزندان عقبة ابن ابى معيط هستند كه رسول خدا -صلى الله عليه و آله- در پاسخ من للصبية او يعنى كيست براى كودكان فرمود: لك و لهم النار؛ يعنى براى تو و ايشان آتش است، يا مراد فرزندان مروان ابن حكم هستند كه بر اثر كفرشان اهل آتش شدند) و از ما است بهترين زنان جهان ها (فاطمه سلام الله عليها) و از شما است هيزم كش (ام جميل خواهر ابوسفيان كه بر اثر بسيارى دشمنى با پيغمبر اكرم شب خار و خاشاك به دوش گرفته در رهگذر آن حضرت مى ‏ريخت، و خداوند درباره او و شوهرش ابى لهب در قرآن كريم س 111 ى 3 فرموده: سيصلى نارا ذات لهب‏ (ى 4) و امرأته حمالة الحطب‏؛ يعنى زود باشد كه ابولهب در آتشى شعله ‏ور در افتد و زن او كه هيزم كش است، خلاصه اينها اندكى است) در بسيارى از نيكویی ها كه به سود ما است، و بدی ها كه به زيان شما است.
 
[قسمت دوم نامه‏]
 
(7) پس اسلام ما آنست كه شنيده شد (پيش افتادن و خدمات ما در اسلام بر هر كس هويدا است) و جاهليت، (شرف و بزرگوارى، قبل از اسلام هم) انكار نمى‏ شود، و كتاب خدا (قرآن كريم) براى ما گرد آورد آنچه را كه از ما پراكنده گشت (سزاوارى ما را به خلافت و امامت گويا است) و آن گفتار خداوند سبحان است: (در قرآن كريم س 8 ى 75 و الذين آمنوا من بعد و هاجروا و جاهدوا؛ يعنى) در كتاب خدا (حكم و فرمان او) بعضى از خويشان به بعض ديگر سزاوارترند (و چون ترديدى نيست كه أولو الأرحام پيغمبر و من و فرزندانم هستم و کسی که به اولوا الأرحام بودن تخصيص داده شده البته به قيام مقام او سزاوارتر است) و گفتار خداوند تعالى است: (در قرآن كريم س 3 ى 68 إن أولى الناس بإبراهيم للذين اتبعوه و هذا النبي و الذين آمنوا، و الله ولي المؤمنين؛‏ يعنى) سزاوارترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى نمودند و اين پيغمبر (صلى الله عليه و آله) و كسانی كه ايمان آوردند، و خدا يار مؤمنين و گروندگان است، پس ما يك بار به سبب خويشى و نزديكى (با پيغمبر اكرم به امامت و خلافت از ديگران) سزاوارتريم، و بار ديگر به سبب طاعت و پيروى نمودن (از آن حضرت، و اينكه امام عليه السلام به آيه‏ أولوا الأرحام اكتفاء ننمود براى آنست كه بسا خويشاوندان نزديك در دين بيگانه و در آیين از هم دور هستند، چنان كه در قرآن كريم، درباره پسر حضرت نوح عليه السلام س 11 ى 46 مى‏ فرمايد: إنه ليس من أهلك إنه عمل غير صالح‏؛ يعنى فرزندت از اهل تو نيست، زيرا او كردار ناشايسته است. و جایی كه قرب صورى و معنوى يعنى خويشاوندى و طاعت و پيروى با هم گرد آيد ترديدى در اولويت باقى نمى ‏ماند، و هويدا است كه امام عليه السلام و اهل بيت او از جهت قرابت و از جهت طاعت به مقام خلافت و امامت سزاوارند و كسی را حق پيش افتادن از ايشان نيست)
 
(8) و چون مهاجرين بر انصار در روز سقيفه (بنى ساعده كه در شرح سخن شصت و ششم گذشت) خويشى با رسول خدا -صلى الله عليه و آله- را (براى خلافت خود) حجت و دليل آوردند، بر ايشان فيروزى يافتند، پس اگر فيروزى يافتن (به دست آوردن خلافت) به قرابت و خويشى با رسول خدا متحقق گردد (و امامت از اين راه ثابت شود) حق (خلافت) ما را است نه شما را (زيرا ما به آن‏ بزرگوار نزديكتريم) و اگر فيروزى به غير از قرابت و خويشى متحقق شود (خويشاوندى حجت و دليل نباشد) انصار بر دعوى خويش باقى ‏اند (حجت مهاجرين بر ايشان تمام نبوده و اجماع متحقق نگشته است در صورتی كه حجت و دليلشان بر آنان تمام بوده ولى با قيد متابعت و پيروى، پس همان حجت اولويت امام عليه السلام را اثبات كند).
 
(9) و گمان كردى كه من بر همه خلفاء (ابوبكر و عمر و عثمان) رشك بردم، و بر همه آنها ستم نمودم! پس اگر همان گمان تو درست باشد بازخواست آن بر تو نيست تا پيش تو عذرخواهى شود (چون ربطى به تو ندارد، چنان كه أبى ذويب شاعر گفته:
 
و عير الواشون إنى أحبها)           *** و تلك شكاة ظاهر عنك عارها
 
(يعنى: بدگويان معشوقه‏ ام را سرزنش می كنند كه من دوستش مى ‏دارم) و آن گناهى است كه ننگ آن (اى معشوقه) از تو دور است.
 
(10) و گفتى: مرا مانند شترى كه چوب در بينی اش كرده مى ‏كشند (براى بيعت با خلفاء) كشيدند تا بيعت نمايم، به خدا سوگند خواسته‏ اى نكوهش نمایى ستايش نموده ‏اى، و خواسته ‏اى رسوا سازى رسوا شدى (زيرا از اين گفتار مظلوميت مرا هويدا ساختى، چون اقرار كردى كه من به ظلم و ستم و اكراه و اجبار بيعت نمودم و اجماعى كه از روى ظلم و ستم متحقق شود درست نبوده منكر آن را حق خواهد بود، پس خلفاء را سرزنش نموده با خودت رسوا ساختى) و بر مسلمان تا در دينش شك و در يقين و باورش ترديد نباشد نقص و عيبى نيست كه مظلوم و ستمكش واقع شود، و قصد از بيان اين حجت و دليل من (كه براى اثبات خلافتم اشاره كردم) به غير تو (خلفايى كه ادعاى تحقق اجماع نمودند) مى ‏باشد، ولى از آن حجت و دليل به مقدار آنچه بيان آن پيش آمد اظهار داشتم (تا تو به گمراهى خويش پى ببرى).
 
[قسمت سوم نامه‏]
 
(11) پس ياد آوردى آنچه بين من و عثمان روى داده (مرا ستمگر خواندى كه او را يارى نكردم) پس با خويشى (نزديك) كه به او دارى (چون جد دوم معاويه و عثمان، امية ابن عبد شمس بوده به اين ترتيب معاوية ابن ابى سفيان ابن حرب ابن اميه، و عثمان ابن عفان ابن ابى العاص ابن اميه) تو را بايد از اين گفتار پاسخ دادن، پس (بگو:) من و تو كدام يك بيشتر با او دشمنى كرديم، و به كشته شدن او راهنما گرديديم؟ آيا کسی که خواست او را يارى كند نگذاشت و خواهش خوددارى نمودن كرد؟ يا کسی که از او يارى خواست و او از ياری اش دريغ نمود و (اسباب) مرگ (كشته شدن) را به سوى او كشاند تا اينكه قضاء و قدرش (حكم الهى) به او رو آورد (كشته شد)؟! (گفته‏ اند: حضرت خواست بين عثمان و مردم آشتى داده فتنه و آشوب را بخواباند، عثمان از اعتمادى كه به يارى معاويه داشت راضى نشد و درخواست كناره گيرى حضرت را نمود، و كس نزد معاويه فرستاده با شتاب او را به يارى خواست، معاويه درنگ بسيارى نمود، و چون از شام بيرون آمد بسيار آهسته راه را طى می كرد تا از كشته شدن عثمان آگهى يافته به شام بازگشت و از استقلال و حكومت دم زد، لذا امام عليه السلام درباره دلسوزى برخلاف واقع او براى عثمان مى ‏فرمايد:) سوگند به خدا چنين نيست (تو منافق و دورویى، زيرا به او ستم نمودى و اكنون خود را دلسوز مى ‏نمايانى، و خداوند در قرآن كريم س 33 ى 18 درباره مانندان تو فرموده: قد يعلم الله المعوقين منكم و القائلين لإخوانهم هلم إلينا و لا يأتون البأس إلا قليلا؛ يعنى) خدا به حال آن مردم (منافق و دوروى) شما كه (مسلمان ها را از جنگ) باز مى ‏دارند، و به برادران (پيروان) خود مى ‏گويند به جانب ما بياييد آگاه است، و آنان جز زمانى اندك (آن هم به نفاق و خودنمايى) به جنگ حاضر نمى ‏شوند.
 
(12) و (اين گفتار من دليل بر آن) نيست كه عذر خواسته باشم از اينكه به عثمان بر اثر بدعت هایی كه از او آشكار مى ‏شد عيب جویى مى‏ نمودم، و اگر ارشاد و راهنمایى من نسبت به او (مى ‏پندارى كه) گناه بود، پس رب ملوم لا ذنب له؛ يعنى بسا سرزنش شده است كه گناهى ندارد، و قد يستفيد الظنة المتضح‏ (كه مصراع اول آن اينست: و كم سقت فى اثاركم من نصيحة) يعنى (چه بسيار نصيحت و اندرز كه به شما گوشزد نمودم) و گاه باشد كه کسی که بسيار پند دهد (به ازاء پند و اندرز) تهمت و بدگمانى به دست آرد (و اين مصراع مثلى است براى کسی که كوشش در اندرز دادن مى ‏نمايد به حدی كه متهم می شود به اينكه شايد منظور بد دارد) و (در قرآن كريم س 11 ى 88 درباره گفتار حضرت شعيب به قوم خود مى‏ فرمايد: قال يا قوم أ رأيتم إن كنت على بينة من ربي و رزقني منه رزقا حسنا؛ يعنى) نمى ‏خواهم مگر اصلاح آنچه توانایى دارم، و نيست موفق شدنم (در اصلاح امور) مگر به كمك و يارى خدا، به او توكل و اعتماد مى ‏نمايم و بازگشتم به سوى او است.
 
[قسمت چهارم نامه‏]
 
(13) و (مرا از جنگ ترساندى، و) گفتى براى من و ياران و هوادارانم نيست نزد تو مگر شمشير! پس خندانيدى بعد از گريه كردن (کسی که اين سخن از تو بشنود پس از گريان بودن براى تصرف تو در دين اسلام مى ‏خندد، خلاصه اين سخن ژاژ تو مرا به شگفت آورده خندانيد، زيرا) كجا يافتى فرزندان عبدالمطلب از دشمنان باز ايستاده از شمشيرها بترسند؟!
 
لبث قليلا يلحق الهيجا حمل‏           ***           (لا بأس بالموت إذا الموت نزل)
 
(يعنى:) اندكى درنگ كن تا حمل (ابن بدر «مردى از قبيله قشير ابن كعب ابن ربيعة») برسد (باكى نيست به مرگ هنگامی كه مرگ رو آورد. گفته ‏اند: در جاهليت شترهاى حمل را به يغما بردند، او رفته و آنها را بازگرداند، و اين شعر را سرود، و آن مثل شد براى هنگام تهديد به جنگ) پس زود باشد تو را بطلبد کسی که او را مى ‏طلبى (و با او لاف زده سخن گزاف گفتى) و به تو نزديك گردد آنچه دور مى ‏پندارى،
 
(14) و من شتابنده ‏ام به سوى تو در بين لشگر بسيار از مهاجرين و انصار و پيروانى كه به نيكویى پيرونده ‏اند كه بسيار است جمعيت ايشان، پراكنده است گرد و غبارشان، در بر كرده ‏اند پيراهن مرگ را، بهترين ديدارهاى ايشان ديدار پروردگارشان است، و آنان را فرزندان كسانی كه در جنگ بدر حاضر بودند و شمشيرهاى بنى هاشم همراه است كه تو خود مى‏ شناسى تيزی هاى آن شمشيرها را كه بكار رفت در برادرت (حنظلة ابن ابى سفيان) و دایی ات (وليد ابن عتبه) و جدت (عتبة ابن ربيعة پدر هند مادر معاويه كه هر سه در جنگ بدر كشته شدند) و خويشانت (در قرآن كريم س 11 ى 83 درباره قوم لوط مى ‏فرمايد: مسومة عند ربك و ما هي؛‏ يعنى) و آن عذاب و سختى ‏از ستمكاران دور نخواهد بود (شايسته است ستمكاران به چنين سختی ها گرفتار باشند).
 
ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)
موارد مرتبط نامه 1:‌ نامه ای به مردم كوفه زمانى كه از مدينه به بصره مى رفت نامه 2: نامه ای به مردم كوفه پس از فتح بصره نامه 3: نامه ای به شريح قاضى نامه 4: نامه ای به بعضى از فرماندهان ارتش خود نامه 5: نامه ای به اشعث بن قيس عامل آذربايجان نامه 6: نامه ای به معاويه در لزوم بيعت با آن حضرت نامه 7: نامه ای در پاسخ معاويه كه ردّ بيعت آن حضرت روا نيست نامه 8: نامه ای به جرير به عبداللّه بَجَلى، وقتى او را نزد معاويه فرستاد نامه 9: نامه ای به معاويه در فداكارى مسلمانان نامه 10: نامه ای به معاويه كه آن حضرت را به جنگ فرا خوانده بود