عربی
بروزرسانی: ۱۳۹۸ دوشنبه ۲۰ آبان
  • اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
نامه هفدهم:
 
از نامه‏ هاى آن حضرت عليه السلام است به معاويه در پاسخ نامه ‏اش‏:
 
(دو يا سه روز پيش از وقعه ليلة الهرير كه در شرح خطبه سى و ششم بيان شد، در اين نامه مقام و منزلت خود را بيان فرموده و نادرستى سخنانى را كه به آن بزرگوار نوشته شرح داده و او را توبيخ و سرزنش نموده. شارح معتزلى عبدالحميد ابن هبة الله مداينى مشهور به ابن ابى الحديد و عالم ربانى كمال الدين ميثم ابن على ابن ميثم بحرانى «رحمه الله» هر يك در شرح نهج البلاغه خود در اينجا با مختصر تفاوت در عبارت نقل مى‏ فرمايند: معاويه انديشه داشت كه نامه ‏اى به اميرالمؤمنين عليه السلام نوشته از آن حضرت درخواست ايالت شام نمايد، انديشه ‏اش را با عمرو ابن عاص به ميان نهاد، عمرو خنده كنان گفت: اى معاويه كجايى تو «چه ساده ‏اى» كه مى ‏پندارى مكر و حيله تو در على «عليه السلام» كار فرما است، معاويه گفت: مگر ما از فرزندان عبد مناف نيستيم «بين من و على فرقى نيست كه مكر و حيله من در او كارگر نباشد» عمرو گفت: درست است ولكن «سخن در نسب و نژاد نبود، بلكه در حسب و مقام و منزلتست» ايشان را مقام نبوت و پيغمبرى است، و تو را از اين مقام نصيب و بهره ‏اى نيست، و اگر مى‏ خواهى چنين نامه ‏اى بنويسى بنويس «تا به درستى گفتارم آگاه شوى» پس معاويه عبدالله ابن عقبه را كه از سكاسك «نام قبيله‏ اى در يمن» بوده خواست و نامه‏ اى به توسط او براى اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد و در آن نوشت:
 
«اگر ما مى ‏دانستيم كه جنگ و خونريزى تا اين حد بلا و آسيب به ما وارد مى ‏سازد هيچ يك به آن اقدام نمى ‏نموديم، اينك ما بر خردهامان غلبه يافتيم و راهى كه براى ما باقى است آنست كه از گذشته پشيمان و در آينده به فكر اصلاحيم، پيش از اين ايالت شام را از تو خواستم بى‏ آنكه طاعت و فرمانت را به گردن من نهى نپذيرفتى، امروز هم از تو همان را درخواست می كنم، و پوشيده نيست كه تو از زندگى نمى‏ خواهى مگر آنچه را كه من به آن اميدوارم، و از نيستى نمى‏ ترسى مگر آنچه را كه من ترسناكم، سوگند به خدا كه سپاهيان تباه گشته و جنگجويان از بين رفتند، و ما فرزندان عبد مناف هستيم و يكى از ما را بر ديگرى برترى نيست كه به آن وسيله ارجمند خوار و آزاد بنده شود، و السلام»
 
عبدالله ابن عقبه كه نامه را رساند امام عليه السلام آن را خوانده فرمود: شگفتا از معاويه و نامه او، پس‏ عبيدالله ابن ابى رافع كاتب و نويسنده و از خواص شيعيان خود را خواست و فرمود پاسخش را بنويس:
 
پس از ستايش خدا و درود بر پيغمبر اكرم نامه‏ ات رسيد، نوشته‏ اى اگر مى‏ دانستيم جنگ تا اين حد آسيب به ما وارد مى‏ سازد هيچ يك به آن اقدام نمى ‏نموديم، دانسته باش جنگ من و تو را نهايتى است كه هنوز به آن نرسيده ‏ايم، و من اگر در راه خدا و جنگ با دشمنان او هفتاد بار كشته و زنده شوم از كوشش دست برندارم، و اما اينكه گفتى خردى كه براى ما باقى است آنست كه از گذشته پشيمانيم، من برخلاف عقل كار نكرده و از كرده پشيمان نيستم):
 
(1) و اما اينكه از من شام را خواستى، پس من نبوده ‏ام کسی که امروز ببخشم آنچه را كه ديروز از تو منع كرده باز داشته ‏ام (زيرا سبب منع و بازداشت كه مخالفت حق و بى ‏باكى تو در دين است باقى و برقرار مى ‏باشد)
 
(2) و اما گفتارت كه جنگ عرب را خورده (كشته و تباه ساخته) است مگر نيم جان هایى كه باقى مانده، آگاه باش هر كه را حق خورده (در راه حق شهيد شده) رهسپار بهشت گشته، و هر كه را باطل و نادرستى خورده (به پيروى از هواى نفس كشته گشته) راه دوزخ پيمايد (و در هر دو صورت تأسف و اندوه ندارد)
 
(3) و اما يكسان بودن ما در جنگ و مردان (لشگر) پس (درست نيست، زيرا) كوشش تو براى شك و ترديد (به دست آوردن رياست چند روزه دنيا) از من براى يقين و باور (رسيدن به سعادت و نيك بختى آخرت) بيشتر نيست، و مردم شام به دنيا حريص تر از مردم عراق به آخرت نيستند،
 
(4) و اما سخن تو به اينكه ما فرزندان عبد مناف هستيم، پس ما چنين هستيم (چون امام عليه السلام فرزند ابوطالب ابن عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبد مناف است، و معاويه پسر ابوسفيان ابن حرب ابن امية ابن عبدالشمس ابن عبد مناف) ليكن اميه چون هاشم و حرب مانند عبدالمطلب و ابوسفيان همچون ابوطالب نيست (چون بنى هاشم به شرك و كفر آلوده نشدند و بنى اميه از اين جهت ناپاك شدند، و بنى هاشم صدف هاى در نبوت و ولايت بودند، و بنى اميه منابع شرارت و معصيت. ابن ابى الحديد در اينجا مى ‏نويسد: ترتيب مقتضى آن بود كه امام عليه السلام هاشم را كه برادر عبد شمس بود در رديف او قرار دهد، و اميه را به ازاء عبدالمطلب، و حرب را به ازاء ابوطالب تا ابوسفيان به ازاء اميرالمؤمنين عليه السلام باشد، ولى چون آن حضرت عليه السلام در صفين برابر معاويه بوده هاشم را به ازاء امية ابن عبد شمس قرار داده نفرموده: و لا أنا كأنت؛ يعنى من مانند تو نيستم، زيرا زشت بود چنين گفته شود، چنان كه نمى ‏گويند: شمشير كارى ‏تر از عصا است، بلكه زشت بود كه اين جمله را با يكى از مسلمان ها بفرمايد، بله گاهى اين جمله را به اشاره مى ‏فرمود، زيرا آن حضرت برتر بود از اينكه خود را به كسى قياس و مانند نمايد، و در اينجا به جاى جمله لا أنا كأنت در فرمايش خود به اشاره فرمود: و لا المهاجر كالطليق يعنى) و نه هجرت كننده (از مكه به مدينه) مانند آزاد شده از بند اسيرى است (زيرا امام عليه السلام همه جا و در هر حال همراه رسول اكرم بود، و معاويه در فتح مكه به سبب غلبه با شمشير بنده شده بود و حضرت رسول به جهت اسلام آوردن بر او منت نهاده از آزاد شدگانش قرار داد، چه آنكه اسلام نياورده مانند صفوان ابن اميه و آنكه در ظاهر اسلام آورده مانند معاوية ابن ابى سفيان، و همچنين هر كه در جنگ اسير مى ‏گشت به سبب فداء يعنى مال دادن براى رهایى يا به وسيله منت نهادن آزاد مى‏ شد طليق يعنى آزاد شده، خوانده مى ‏گشت) و نه پاكيزه نسب مانند چسبيده شده است (کسی که پدرانش معلوم و هويدا است مانند کسی که به غير پدر نسبت داده شده نيست، ابن ابى الحديد در اينجا مى ‏نويسد: مراد از اين جمله آنست كه آنكه از روى اعتقاد و اخلاص اسلام آورده مانند کسی که اسلام آوردنش از ترس شمشير يا به دست آوردن دنيا بوده نمى ‏باشد. علامه مجلسى مولى محمد باقر «رضوان الله عليه» در مجلد هشتم كتاب بحار الأنوار در ضمن شرح اين نامه مى ‏فرمايد: ابن ابى الحديد در اينجا براى حفظ ناموس معاويه خود را به نادانى زده، و بعض از علماى ما در رساله ‏اى كه درباره امامت است بيان كرده كه اميه از نسل عبد شمس نبوده، بلكه غلام رومى بوده كه عبد شمس او را به خود نسبت داده، و در زمان جاهليت هرگاه كسی را غلامى بود كه مى‏ خواست او را به خود نسبت دهد آزادش نموده دخترى از عرب را به او تزويج مى ‏نمود و آن غلام به نسب او ملحق مى‏ گشت، چنان كه پدر زبير عوام به خويلد نسبت داده شده است، پس بنى اميه از قريش نيستند، بلكه به آنان چسبيده شده ‏اند، و اين گفتار را تصديق مى‏ نمايد فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ نامه و ادعاى معاويه كه ما فرزندان عبد مناف هستيم، به اينكه هجرت كننده مانند آزاد شده، و پاكيزه مانند چسبيده شده نيست، و معاويه نتوانسته اين فرمايش را انكار كند) و نه راستگو و درستكار مانند دروغگو و بدكردار است و نه مؤمن و گرويده به دين مانند منافق و دو رو مى‏ باشد، و هر آينه بد فرزندى است فرزندى كه پيروى كند پدر (يا خويشاوند) ى را كه گذشته و در آتش جهنم افتاده (بد فرزندى هستى تو كه پيروى می كنى از گذشتگانت كه بر اثر كفر و شرك و دروغگويى و دورویى به عذاب الهى گرفتارند).
 
(5) و با اين همه فضائل و بزرگواری ها در دست ما است فضل و بزرگوارى نبوت و پيغمبرى (پيغمبر از ما بنى هاشم مبعوث گرديد) كه به وسيله آن ارجمند را خوار و خوار را ارجمند گردانيديم (دشمنان سعادت و نيك بختى را از بين برده و خواهانش را از عذاب و سختى دنيا و آخرت رهانيديم)
 
(6) و چون خداوند عرب را گروه گروه به دين خود داخل گردانيد، و (دسته ‏اى) از اين امت از روى ميل و رغبت، و (دسته ‏اى) به ناچارى تسليم او شدند، شما از كسانى بوديد كه به جهت (دنيا) دوستى يا به جهت ترس (از كشته شدن) در دين داخل گشتيد، هنگامی كه پيشرونده ‏ها به سبب پيرويشان فيروزى يافته و هجرت كنندگان پيش به سبب فضل و بزرگواريشان رفته بودند (و خود را از شرك و كفر رهانيده) پس (حال تو كه چنين است) براى شيطان در خود بهره ‏اى و به خويشتن راهى قرار مده (از شيطان پيروى نكرده اينگونه سخنان زشت و نادرست ننويس و پيرو دستور خدا و رسول شو) و درود بر آنكه شايسته درود است (ابن ابى الحديد در اينجا مى ‏نويسد: چون نامه حضرت به معاويه رسيد چند روزى آن را از عمرو ابن عاص پنهان داشت، و پس از آن او را خواسته نامه را برايش خواند، عمرو او را شماتت نموده از توبيخ و سرزنش امام عليه السلام نسبت به معاويه شاد گشت).
 
ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)
موارد مرتبط نامه 1:‌ نامه ای به مردم كوفه زمانى كه از مدينه به بصره مى رفت نامه 2: نامه ای به مردم كوفه پس از فتح بصره نامه 3: نامه ای به شريح قاضى نامه 4: نامه ای به بعضى از فرماندهان ارتش خود نامه 5: نامه ای به اشعث بن قيس عامل آذربايجان نامه 6: نامه ای به معاويه در لزوم بيعت با آن حضرت نامه 7: نامه ای در پاسخ معاويه كه ردّ بيعت آن حضرت روا نيست نامه 8: نامه ای به جرير به عبداللّه بَجَلى، وقتى او را نزد معاويه فرستاد نامه 9: نامه ای به معاويه در فداكارى مسلمانان نامه 10: نامه ای به معاويه كه آن حضرت را به جنگ فرا خوانده بود