عربی
بروزرسانی: ۱۴۰۱ دوشنبه ۱۲ ارديبهشت
  • اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَة وَ في كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
خطبه صد و هشتاد و یکم:
 
از خطبه ‏هاى آن حضرت عليه السلام است:
 
روايت شده از نوف (ابن فضاله) بكالى (از خواص اصحاب امام عليه السلام است. در يمن شهرى به نام صنعاء است كه در سمت غربى آن موضعى به نام حمير است و بكال نام قبيله‏ اى بوده كه در آنجا سكونت داشته ‏اند) كه گفته: اميرالمؤمنين عليه السلام اين خطبه را در كوفه براى ما بيان فرمود، در حالی كه بر بالاى سنگى كه آن را جعدة (فرزند ام هانى خواهر حضرت و) پسر هبيره مخزومى نصب كرد ايستاده بود، و در تن آن بزرگوار جبه ‏اى از پشم، و بند شمشير و كفش پايش از برگ درخت خرما (بافته شده) بود، و پيشانى او (از بسيارى سجده) مانند پینه زانوى شتر بود، پس (در مدح و ثناى خداوند سبحان و قدرت و توانایى او و ترغيب به تقوى و و پرهيزكارى و دل نبستن به دنيا) فرمود:
 
[قسمت اول خطبه‏]
 
(1) سپاس خدایى را سزا است كه بازگشت جميع خلایق و آخر كارها (ى ايشان) به سوى اوست، 
 
(2) او را بر بزرگى احسان و دليل آشكار (بر يگانگى) و افزونی هاى عطاء و منتش (به دين اسلام) سپاسگزاريم، سپاسى كه حق او را اداء كرده شكرش را بجا آورد (به فضل و كرم سپاس نالایق ما را قبول فرمايد وگرنه بندگان اداى حق او و بجا آوردن شكرش را توانایى ندارند) و (سپاسگزار را) به پاداش او نزديك گردانده باعث افزونى بخشش او گردد. 
 
(3) و از او كمك مى ‏طلبيم چون خواستن کسی که به جود او اميدوار و به رساندن سودش آرزومند و بر طرف نمودنش (سختی ها را) معتمد و به فضل و كرمش معترف و به كردار و گفتار فرمانبر او مى ‏باشد. 
 
(4) و به او مى ‏گرويم مانند گرويدن کسی که به (فضل و كرم) او اميدوار است با يقين و باور، و به سوى او (به خداوندی اش) رو آورده است با ايمان كامل، و براى او خضوع و فروتنى دارد با فرمانبرى، و به او اخلاص دارد با اعتقاد بيگانگى او، و او را بزرگ می داند با سپاسگزارى، و (در سختى و گرفتارى) به او پناه مى‏ برد با رغبت و كوشش (چون جزا و ملجأ و پناهى نمى‏ شناسد) 
 
(5) خداوند سبحان زایيده نشده (از پدرى به وجود نيامده) است تا در بزرگوارى با او شريك باشد (زيرا والد از نوع ولد و عزيز و بزرگوار است) و نزایيده است (فرزندى نياورده) تا از بين رفته ميراثى باقى گذارد (زيرا زایيدن و از بين رفتن و ديگرى را جانشين نمودن از لوازم جسم است) وقت و زمان بر او تقدم نجسته‏ (زيرا او آفريننده وقت و زمان است) و زيادى و كمى پى در پى او را فرا نگرفته است (زيرا لازمه زيادى و كمى تغيير و تغيير مستلزم حدوث و حدوث از لوازم امكان است، خلاصه هيچ صفتى از صفات اجسام و اعراض را دارا نيست تا او را مانند مخلوقات وصف نماييم) بلكه به سبب آنچه كه به ما نموده از نشانه ‏هاى نظم آراسته و حكم استوار (در آفرينش آسمان و زمين و موجودات ديگر وجود و هستى او) به خردها آشكار شده. 
 
(6) پس از جمله دليل ها و گواهان بر آفرينش او خلقت آسمان ها است كه بدون ستون ثابت و برقرار و بى تكيه گاهى بر پا شده است، خداوند آنها را خواند (خواست ايجاد كند) پس از روى اطاعت و فرمانبرى بدون توقف و درنگ (دعوتش را) پذيرفتند (موجود گشتند) 
 
(7) و اگر نبود اقرار (زبان حال) ايشان بر (ثبوت) ربوبيت و اعتراف آنها به اطاعت و بندگى، آنها را موضع عرش خود و محل (مقربين از) فرشتگان و جاى بالا بردن گفتار نيكو و كردار شايسته بندگانش قرار نمى ‏داد، 
 
(8) ستاره ‏هاى آنها را نشانه‏ ها قرار داد تا شخص حيران و سرگردان در آمد و شد راه هاى گشاده اطراف زمين به آنها راه جويد، روشنى نور آنها را تاريكى زياد پرده شب تار نپوشانده، و پرده ‏هاى سياه شب هاى تاريك توانایى برطرف نمودن درخشيدن نور ماه را كه در آسمان ها آشكار است ندارد، 
 
(9) پس منزه و آراسته است خداوندى كه بر او پوشيده نيست سياهى شب تار و نه آرام گرفته ‏هاى شب در گوشه‏ هاى زمين هاى گود و در قله كوه هاى تيره رنگ نزديك به هم، 
 
(10) و بر او پوشيده نمى ‏باشد آوازى كه در افق و گوشه آسمان از رعد مى ‏آيد، و برق هاى ابر كه پراكنده و نابود مى ‏گردد (از انظار پوشيده مى ‏ماند) و برگى كه (بر زمين) مى‏ افتد و آن را بادهاى جهنده كه به سقوط ستارگان نسبت مى‏ دادند و باريدن باران از جاى خود دور مى ‏گردانند (چون باديه نشينان اعراب جاهليت از روى عقيده نادرست آثار سماوى مانند باد و باران و سرما و گرما را به سقوط ستارگان نسبت مى ‏دادند و آنها را مؤثر مى‏ دانستند، لذا امام عليه السلام به عقيده آنها اشاره فرموده) 
 
(11) و می داند هر قطره باران كجا افتاده و كجا قرار مى‏ گيرد، و مورچه ريز از كجا مى ‏كشد و به كجا مى ‏برد، و روزى پشه را چه چيز كفايت می كند، و ماده در شكمش (هنگام آبستنى) چه بار دارد (نر يا ماده).
 
(12) و سپاس سزاى خداوند است كه پيش از آنكه كرسى يا عرش يا آسمان يا زمين يا جن يا آدمى موجود شود بوده است (زيرا از بديهيات است كه ايجاد كننده پيش از موجود بايستى باشد) 
 
(13) به انديشه دريافته و به فهم تعيين نمى ‏گردد، و درخواست كننده ‏اى او را مشغول نمى ‏نمايد (زيرا ذات او عين علم است و غفلت در علم راه نمى ‏يابد) و عطاء و بخشش (خزانه نعمت) او را كم نمى ‏گرداند (زيرا به محض اراده هر چه بخواهد ايجاد مى‏ فرمايد) و به چشم ديده نمى ‏شود، و نمى ‏توان گفت در كجا است، و به مانند آن وصف‏ نمى ‏شود، و به كمك عضوى (مانند دست و پا) نمى ‏آفريند، و به حواس درك نمى‏ گردد (زيرا جسم نيست كه اين اوصاف كه از لوازم جسم است در او باشد) و به مردم قياس (تشبيه) نمى ‏شود (زيرا مانندى ندارد) 
 
(14) خداوندى است كه با موسى سخن گفت سخنى (كه آن را ايجاد فرمود) و از آيات خود امر بزرگى را به او نمود (كه آن سخن بود) بدون اعضاء و آلت ها، و گويايى و زبانك ها (كه در حلق واقع است و به وسيله آن صدا بيرون مى ‏آيد). 
 
(15) بلكه اگر راست می گویى اى کسی که براى توصيف پروردگارت به خود رنج مى‏ دهى وصف كن جبرئيل و ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرب درگاه خداوند را كه در غرفه‏ هاى پاك و پاكيزه ساكنند (و از عظمت و بزرگى پروردگار) سرها به زير افكنده و عقل هاشان حيران و ناتوان است از اينكه بهترين آفرينندگان را وصف نمايند (پس چون آنها نمى ‏توانند به كنه ذات او پى برند تو بنده ضعيف به طريق اولى از درك حقيقت او عاجز و ناتوانى) 
 
(16) و به صفات، كسانى درك می شوند كه داراى شكل ها و ابزارها هستند و آنكه مدت او به سر آيد زمانی كه پايانش به نيستى بكشد، 
 
(17) پس خدایى جز او نيست (كه اگر بود البته درك مى‏ شد) هر تاريكى را به نور خود روشن گردانيده و هر نورى را به سبب تاريك كردن خويش تاريك نموده (روشنى هدايت بر اثر لطف و تاريكى گمراهى نتيجه قهر او مى ‏باشد).
 
[قسمت دوم خطبه‏]
 
(18) سفارش می كنم شما را اى بندگان خدا به پرهيزكارى و ترس از خدایى كه لباس آراسته به شما پوشانيد (تا از سرما و گرما محفوظ مانيد) و وسایل زندگانى را برايتان فراهم آورد (پس چرا با معصيت و نافرمانى نعمت و بخشش او را كفران مى ‏نماييد) و (چرا از او دورى گزيده به دنيا دل بسته‏ ايد، در صورتی كه) 
 
(19) اگر كسى براى ماندن در دنيا وسيله به دست مى ‏آورد يا براى برطرف نمودن مرگ راه مى ‏يافت آن كس سليمان فرزند داوود عليه السلام بود كه بر جن و انس تصرف و پادشاهى داشت علاوه بر منصب پيغمبرى و مقام و منزلت بزرگ، پس (با داشتن جميع وسایل دنيوى و اخروى از همه كس براى ماندن در دنيا سزاوارتر بود، ولى) چون روزى مقدر خود را به كار برد، و مدت زندگانى را به پايان رساند كمان هاى نيستى با تيرهاى مرگ او را از پاى درآوردند (دنيا را به درود فرمود) و شهرها از او خالى و خانه ‏ها تهى ماند و ديگران آنها را به ميراث بردند، 
 
(20) و شما را در روزگارهاى گذشته عبرتى است (كه ببينيد پيشينيان چگونه دست از اين جهان شسته ‏اند) كجايند عمالقه و فرزندانشان (عمالقه گروهى بودند از اولاد عمليق ابن لاوذ ابن ارم ابن سام ابن نوح پادشاه يمن و حجاز با دولت بى ‏حد كه بنيانشان كنده شد) كجايند فراعنه (پادشاهان مصر) و فرزندانشان (كه از آنها اثرى نماند) كجايند مردم شهرهاى رس (رس نام چاه بزرگى بود كه مردم در كنار آن گرد آمده درخت صنوبر را كه شاه درخت مى ‏گفتند و آن را يافث ابن نوح كاشته بود پرستش مى‏ نمودند، و خداوند آنها را هلاك و نابود ساخت) كه پيغمبران را كشتند، و احكام فرستادگان خدا را خاموش كردند (از بين بردند) و شيوه ‏هاى گردنكشان را زنده كردند (به آنها رفتار نمودند) كجايند كسانی كه با لشگرها به هر طرف رفته هزاران را شكست مى ‏دادند و سپاه ها گرد آورده شهرها بناء مى ‏كردند؟!
 
[قسمت سوم خطبه‏]
 
قسمتى از اين خطبه است (درباره امام منتظر عجل الله تعالى فرجه):
 
(21) (امام زمان عليه السلام) سپر حكمت (علم به حقایق اشياء و زهد و عبادت) را پوشيده و آن را با شرايطش كه عبارت است از توجه و شناختن و فارغ ساختن خود را (از علاقه به دنيا) براى آن فرا گرفته، پس حكمت نزد آن حضرت گم شده‏ اى است كه آن را طلبيده، و آرزويى است كه آن را درخواست نموده (انديشه او همواره متوجه به آنست و به غير آن نظر ندارد، چنان كه در اواخر اين كتاب امام عليه السلام فرموده: الحكمة ضالة المؤمن؛ يعنى حكمت گم شده مؤمن است كه هميشه در صدد يافتن آن است) 
 
(22) پس آن بزرگوار پنهان شده گوشه ‏اى اختيار نمايد هرگاه (فتنه و تباهكارى بسيار گشته) اسلام غريب (ضعيف و ناتوان) گردد، و (مانند شتر هنگامی كه رنج و آزار بيند) دم خود را به حركت آورده جلو گردنش را به زمين بچسباند (خلاصه چنان ضعف آن را فرا گيرد كه از پا افتاده از جا بر نخيزد، اين جمله اشاره به فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله است كه فرموده: بدء الإسلام غريبا و سيعود غريبا؛ يعنى اسلام غريب و تنها پيدايش يافت و زود است كه تنها گردد، يعنى پيرو واقعى نداشته باشد) آن حضرت باقى مانده باقى مانده ‏هاى حجت خدا (ائمه هدى عليهم السلام) و جانشين پيغمبران او مى ‏باشد. پس امام عليه السلام فرمود:
 
(23) اى مردم! من به شما پندهايى دادم كه پيغمبران امت هاى خود را به آنها پند دادند، و آنچه را (از مماشات و مهربانى) با شما بجا آوردم كه اوصياء به آنهایى كه بعد از پيغمبران بودند رفتار كردند، و شما را به تازيانه (نصيحت و اندرز) خود ادب نمودم به راه راست نيامديد، و شما را به وسيله ترسانيدنی ها (به راه حق) سوق دادم اجتماع ننموديد (پيروى من نكرديد)!! 
 
(24) اجرتان با خدا آيا پيشوايى غير از مرا منتظريد كه شما را به راه آورده ارشاد نمايد؟! 
 
(25) آگاه باشيد پشت كرد از دنيا آنچه رو آورده بود، و رو آورد از آن آنچه پشت كرده بود (بر اثر پيروى نكردن امام به حق نيكى دنيا پشت نمود و بدى آن يعنى كردار زمان جاهليت پديدار گرديد) و بندگان نيكوكار خدا عازم كوچ كردن (رفتن از دنيا) شدند، و كمى دنيا را كه بقايى ندارد به بسيارى آخرت كه فانى نمى‏ گردد فروختند (تبديل نمودند، و از غم و اندوه آن رهيدند، منظور حضرت از اين جمله گويا خبر دادن از شهادت خود مى ‏باشد) 
 
(26) چه زيان بردند برادران (هم كيشان) ما كه خون هاشان در جنگ صفين ريخته شد از اينكه امروز زنده نيستند تا غصه ‏ها به خود راه داده آب تيره بياشامند (سختى اين روزگار را ببينند، خلاصه خوشا حال آنان كه از جهان رفتند و چنين روزی را نديدند)؟! سوگند به خدا (رحمت) خدا را دريافتند، خداوند هم مزدهاشان را عطاء فرمود و آنها را بعد از خوف و ترس (در دنيا) در سراى امن جدا داد، 
 
(27) كجايند برادران من كه در راه حق سوار شده و به راستى و درستى (عمر به پايان رسانده) گذشتند، كجا است عمار (ابن ياسر كه در سن بيش از نود سال در صفين شهيد شد) و كجا است (ابو الهيثم مالك) ابن تيهان، و كجا است ذو الشهادتين (ابو عمارة خزيمة ابن ثابت الأنصارى كه پيغمبر اكرم‏ گواهى او را به جاى گواهى دو مرد قبول فرمود هنگامی كه آن حضرت اسبى از اعرابى خريدارى نموده بود و اعرابى انكار مى ‏نموده، حضرت فرمود: اى خزيمه! آيا گواهى مى‏ دهى، گفت نه يا رسول الله، وليكن دانستم كه اسب را خريدارى نموده ‏اى، آيا تو را به آنچه از جانب خدا آورده‏ اى تصديق مى‏ نمايم و بر اين معامله با اعرابى تصديق نمى‏ كنم، پس آن بزرگوار فرمود: گواهى تو چون گواهى دو مرد مى ‏باشد) و كجايند همانندان ايشان (ابن بديل و هاشم ابن عتبه و غير آنها) از برادران (هم كيشان) آنان كه (همگى در جنگ صفين كشته شدند، و) با هم بر مرگ (كشته شدن در راه حق) پيمان بستند، و سرهاشان (بعد از كشته شدن) به سوى معصيتكاران (معاويه و پيروانش) فرستاده شد.
 
نوف گفت: پس از اين كلام امام عليه السلام با دست خود به ريش مبارك زده گريه بسيار كرد و فرمود:
 
(28) دريغا بر آن برادران (هم كيشان) من كه قرآن را قرائت نموده آن را استوار دانستند (محترم شمردند) و در آنچه واجب بود انديشه نموده آن را بر پا داشتند (طبق آن عمل كردند) و سنت را زنده كرده بدعت را از بين بردند، به جهاد كه خوانده شدند (آن را) پذيرفتند، و به پيشوا اعتماد داشته از او پيروى نمودند. پس از آن به آواز بلند فرياد نمود:
 
(29) اى بندگان خدا! جهاد! جهاد! آگاه باشيد من در همين روز لشگر مى ‏آرايم هر كه اراده رفتن به سوى خدا دارد بايد برود.
 
نوف گفت: پس از آن حسين عليه السلام را بر ده هزار لشگر و قيس ابن سعد را بر ده هزار و ابو ايوب انصارى را بر ده هزار و غير ايشان را بر شماره‏ هاى ديگر امير قرار داد، و اراده بازگشت به صفين داشت (كه با اهل شام بجنگند) پس هنوز آدينه نيامده بود كه ملعون ابن ملجم، خدا او را لعنت كند، بر آن بزرگوار ضربت وارد آورد، پس لشگرها برگشتند و ما چون گوسفندانى بوديم كه شبان خود را گم كرده باشند و از هر طرف گرگان آنها را بربايند (گفته‏ اند: اين خطبه آخرين خطبه ‏اى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام ايستاده بيان فرموده).
 
ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)
موارد مرتبط خطبه 1: خطبه ای درباره آفرينش آسمان و زمين و آدم خطبه 2: خطبه ای پس از بازگشت از صفّين خطبه 3: خطبه معروف به شِقشِقيّه خطبه 4: خطبه ای بعد از كشته شدن طلحه و زبير خطبه 5: خطبه ای بعد از وفات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطاب به عباس و ابوسفيان خطبه 6: خطبه ای در هنگامی كه از ایشان خواستند طلحه و زبير را دنبال نكند خطبه 7: خطبه ای در مذمت مريدان شيطان خطبه 8: خطبه ای براى برگرداندن زبير به بيعت خطبه 9: خطبه ای در وصف خود و دشمنانش در جمل خطبه 10: خطبه ای در تحريك شيطان نسبت به اهل جمل و عواقب وخيم آن