عربی
بروزرسانی: ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۶ تير
  • اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِهِ السّاعَة وَ في كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّي تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
خطبه اول:
«خطبه ای درباره آفرينش آسمان و زمين و آدم»
 
قسمت اول: «آفريدن آسمان و زمين‏»
 
(1) حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه همه گويندگان از مدح و ثناى او عاجزند (توانائى مدح و ثنائى كه لايق ذات او باشد ندارند، و از اين رو است كه حضرت سيد المرسلين صلى الله عليه و آله فرمود: لا أحصى ثناء عليك، أنت كما أثنيت على نفسك؛ يعنى مرا توانائى مدح و ثناى تو نيست، تو خود بايد ثناگوى ذات اقدس خود باشى) و شمارندگان و حسابگران از شمارش نعمت ها و بخشش هاى او درمانده (زيرا نعمت ها و عطاهاى حق تعالى غير متناهى و آخرى براى آنها متصور نيست، چنانكه در قرآن كريم س 14 ى 34 مى‏ فرمايد: و إن تعدوا نعمت الله لا تحصوها يعنى اگر بخواهيد نعمت هاى خدا را بشماريد توانائى نداريد، پس کسی که نتواند نعمت هاى پروردگار را بشمارد چگونه مى‏ تواند حق او را ادا كند و شكرش را بجا آورد، لذا مى‏ فرمايد:) و كوشش كنندگان نمى‏ توانند حق نعمت او را ادا كنند (پس منتهى درجه سپاسگزارى آنست كه بنده به عجز از اداى حق نعمت او اعتراف كند).
 
(2) خداوندى كه حقيقت او را صاحبان همت بلند درك نمى‏ كنند، و زيركی ها و هوش هاى غواص (كه فرو مى ‏روند در درياى افكار) به او دست نيابند (چگونه ممكن مى ‏تواند حقيقت ذات او را در يابد).
 
(3) خداوندى كه صفتش را نهايتى نيست (زيرا او را هيچ صفتى زائد بر ذات نباشد تا محدود و معين گردد) و نه خود او را صفتى است موجود و ثابت (كه در آن مقيد و منحصر شود و احاطه به جميع صفات او نمايد، زيرا قيد و حصر از لوازم امكان است و واجب «جل شأنه» از آن منزه باشد) و او را وقت و زمانى نيست كه معين شده باشد (و گفته شود بسيار وقت است كه بوده يا تازه موجود شده، زيرا او خالق زمان و بى نياز است از اينكه در زمان باشد تا زمان به او احاطه نمايد) و نه او را مدت درازى است (كه به آن منتهى شود يعنى مدت ندارد، پس او است ازلى و ابدى و زمان ندارد تا أجل و مدت داشته باشد، زيرا زمان مقدار حركت است و حركت از عوارض جسم و او از جسميت مبرى است، پس محال است و نمى‏ شود كه در زمان باشد).
 
(4) خلائق را به قدرت و توانائى خود بيافريد (چنانكه در قرآن كريم س 17 ى 51 مى‏ فرمايد: أو خلقا مما يكبر في صدوركم فسيقولون من؛‏ يعنى مى‏ گويند كيست ما را پس از مرگ باز آرد و زنده كند، اى رسول اكرم در پاسخ ايشان بگو شما را زنده كند آن کسی که در اول بار بيافريد) و بادها را به سبب رحمت و مهربانيش پراكنده كرد (چنانكه در قرآن كريم س 7 ى 57 مى‏ فرمايد: و هو الذي يرسل الرياح بشرا بين يدي رحمته؛‏ يعنى او است آن کسی که بادها را مى‏ فرستد مژده دهنده پيش از آمدن رحمت خود يعنى پيش از آمدن باران به زمين) و حركت و جنبش زمين را به سنگ هاى بزرگ و كوه ها ميخكوب و استوار گردانيد (تا متحرك و مضطرب نگردد و شما به آسودگى زندگى كنيد، چنانكه در قرآن كريم س 16 ى 15 مى‏ فرمايد: و ألقى في الأرض رواسي أن تميد بكم؛ يعنى خداوند متعال كوه هاى بزرگ را استوار نمود تا مبادا زمين حركت كند و شما را از سويى به سوى ديگر بيندازد).
 
(5) اساس دين (چيزی كه به سبب آن خداوند متعال پرستش می شود) شناختن او است (دانسته شود كه اوست آفريننده موجودات) و شناختن كامل تصديق و گرويدن به او است و تصديق تمام توحيد و يگانه دانستن او است و كمال توحيد خالص نمودن عملست براى او (زيرا توحيد تكميل نمى‏ گردد مگر به اخلاص يعنى خداشناس هر چه گويد و هر چه كند بايد خاص براى او باشد و به هيچ غرضى از اغراض دنيويه نيالايد) و كمال اخلاص آنست كه صفات زائده بر ذات براى او تصور نكند (گفته نشود علم حق تعالى مثلا صفت زائده خارجى است كه بر ذات او عارض شده كه اين عقيده منافى با توحيد و يكتا دانستن او است) زيرا هر صفتى گواهى مى‏ دهد كه آن غير از موصوف است و هر موصوفى گواهى مى‏ دهد كه آن غير از صفت است (بنا بر اين)
 
(6) كسی كه وصف كند خداوند را (او را موصوف كرده به صفت زائده بر ذات) قرينى براى او دانسته و او را (با موجود ديگر در واجب الوجود بودن) همسر قرار داده، و کسی که براى او همسرى قرار داد پس او را دو تا دانسته، و کسی که دو تا دانستش پس او را تجزیه و تقسيم كرده (و هر چيزی كه قابل تجزیه و تقسيم باشد مركب است و هر مركبى داراى اجزاء) و هر كه او را تقسيم كند به او نادان است، و کسی که به وى نادان شود پس به سويش اشاره مى‏ نمايد، و کسی که به سويش اشاره كند او را محدود و معين می كند (حد و نهايت براى او قرار مى ‏دهد) و کسی که محدودش دانست، پس او را شمرده (در خارج او را واحد عددى گردانيده).
 
(7) و كسی كه بگويد در چيست؟ او را در ضمن چيزى قرار داده (مقر و محلى برايش انتخاب كرده) و کسی که بگويد بر چيست؟ بعضى از امكنه را از او تهى دانسته (اگر بگويد در كجا نيست و بر كجا هست او را جسم و مركب قرار داده، و لازمه آن حدوث و نو پيدا شدن او است).
 
(8) خداوند متعال هميشه بوده است نه آنكه حادث و نو پيدا شده باشد (در اين كلمه حضرت از حق تعالى و حدوث زمانى را نفى می كند) موجود و هستى است كه مسبوق به عدم و نيستى نيست (يعنى نه آنكه هستى او ذاتا حادث باشد كه در اين كلمه حدوث ذاتى را نفى می كند) با هر چيزى است نه بطوریكه همسر آن باشد (پس با هر چيزى است يعنى هر چيزى به او قائم و بر پا است) و غير از هر چيزى است نه بطوريكه از آن كناره گيرد (زيرا اگر از چيزى كناره گيرد آن چيز چيزى نخواهد بود، براى آنكه اوست نگاه‏دارنده هر چيزى) فاعل است و فعل از او صادر مي شود نه به معنى حركات و انتقالات از حالى به حالى (زيرا حركت از لوازم جسم است و او از جسميت مبرى است) و نه به معنى آلت (زيرا اگر صدور فعل از او به معاونت آلت باشد پس او به غير خود احتياج دارد و احتياج نقص و نقص بر واجب الوجود محالست، بنابراين بى آنكه او را چشمى باشد بالذات) بصير است و بينا بوده هنگامی كه هيچ چيزى از آنچه را كه آفريده نبوده، و منفرد است و تنها بوده هنگامى كه سكنى (چيزى كه به آن اطمينان به هم رسد) نبوده تا به آن مأنوس شود (و از انس با آن آرام گيرد) و وحشت نكند از نبودنش (پس چون شناختى او را، اكنون به طور اجمال بدان كه او است خداوندى كه به قدرت كامله)
 
(9) مخلوقات را بيافريد بدون به كار بردن فكر و انديشه (زيرا فكر در هر چيزى براى حصول امرى است كه نبوده و همه اشياء براى خداوند متعال در مرتبه ذات اولا و ابدا ثابت است) و بى تجربه و آزمايشى كه از آن استفاده كند (زيرا تجربه درباره كسى است كه بخواهد به آزمايش علم پيدا كند، نه درباره خداى تعالى كه علم او عين ذات اوست) و بى آنكه جنبشى در خود پديد آورد (آفريدن او از روى حركت نيست، زيرا حركت نفس تغير است و تغير از خواص امكان باشد) و بى اهتمام نفسى كه در آن اضطراب و نگرانى داشته باشد (كه آيا اين كار كه كرده صلاح بوده يا نه، زيرا اضطراب و نگرانى مستلزم جهل به عواقب امور است، و جهل‏ و نادانى بر ذاتى كه عين علم است روا نيست)
 
(10) اشياء را از عدم و نيستى در وقت خود به وجود و هستى انتقال داد (لباس هستى به آنها پوشانيد هر وقت كه مصلحت بود) و ميان گوناگون بودن آنها را موافقت و سازگارى داد، و طبائع آن اشياء را ثابت و جاگير كرد (هر غريزه و طبيعتى را در موضع مستعد خود قرار داد) و آن طبائع را لازمه آن اشياء گردانيد (بطوريكه ممكن نيست جدائى ما بين آنها، مانند شجاعت كه لازمه مرد شجاع و دلير باشد و سخاوت كه غريزه مرد جواد و كريم است، خلاصه مخلوقات را بيافريد)
 
(11) در حالتى كه دانا بود به آنها پيش از آفريدنشان و احاطه داشت به حدود و اطراف و انتهاء آنها، و آشنا بود به چيزهائى كه پيوسته‏ اند به آن اشياء و به نواحى و گوشه ‏هاى آنها (به كليات و جزئيات همه مخلوقات دانا بود).
 
(12) پس (از آنكه خداوند متعال را شناختى و به طور اجمال به كيفيت ايجاد و عوالم برخوردى، اكنون در تعقيب آنچه گذشت به بيان ديگر به نحو تفصيل بدان كه حق تعالى به قدرت و توانائى خود) شكافت جوهاى لا يتناهى را، و اطراف و گوشه‏ هاى آن را باز نموده بالاى فضا هوا و جاى خالى را بيافريد، پس در آن، آب كه موج هايش متلاطم و پى در پى بود و از بسيارى روى هم مى‏ غلطيد جارى كرد،
 
(13) آن آب را بر پشت باد تندى كه قوى و با صداى بلند بود بر نشاند پس به باد فرمان داد تا آن آب را (از هر سو) باز گرداند و محكم نگاهش دارد (تا از هم پاشيده نشود) و باد را تا سر حد آب نگاه داشت و در جايگاه آن آب قرار داد، هوا در زير آن باد باز و گشاده و از بالايش آب ريخته شده (و در جنبش بود)
 
(14) آنگاه باد ديگرى را آفريد و جاى وزيدن آن را عقيم گردانيد (آن باد را فقط براى موج آب بيافريد نه براى چيز ديگر) و قرار داد آن را كه هميشه ملازم تحريك آب باشد، و وزيدن آن را تند كرد و مبدا تكوينش را دور دست گردانيد (به قسمى كه جاى وزيدنش شناخته نمى‏ شود) پس آن را به حركت دادن و برهم زدن آن آب فراوان و بر انگيختن و بلند كردن موج درياها فرمان داد (فرمان داد تا هر گوشه‏ اى از آن آب را كه خود دريايى است به موج آورد)
 
(15) پس آن باد هم آن آب را مانند مشك جنبانيد و به هم زد، و به آن تند وزيد مانند وزيدنش در جاى خالى و وسيع (و چنان بر آن آب وزيد كه) اول آن را به آخرش باز مى‏ گرداند، و ساكنش را به متحرك آن، تا آنكه انبوهى از آن آب بالا آمد و آن قسمتى كه متراكم و بر روى هم جمع شده بود كف كرد،
 
(16) پس خداوند متعال آن كف ها را در جاى خالى وسيع و فضاء گشاده بالا برد، هفت آسمان را (بدون اعوجاج و كجى) از آن كف ها پديد آورد، زير آن آسمان ها موجى را قرار داد تا از سيلان و ريزش ممنوع باشد و بالاى آنها سقفى را كه محفوظ است و بلند (و آن آسمان ها را بر پا نمود) بدون ستون هايى كه نگاه دارد و بى ميخ (و يا ريسمانى) كه آنها را منظم داشته باشد،
 
(17) آنگاه آن آسمان ها را به زينت ستاره‏ ها و روشنى نور افكن ها آرايش داد و در آنها چراغ نور افشان خورشيد و ماه درخشان را به جريان انداخت در حالتى كه (هر يك از آن ستاره ‏ها و خورشيد و ماه) در فلكى است دور زننده و سقفى سير كننده و لوحى متحرك.
 
(18) آنگاه ميان آسمان هاى بلند را باز نمود، و به انواع مختلفه از فرشتگان خود پر كرد، (قسم اول از آنان فرشتگانى هستند كه)
 
(19) بعضى از ايشان در حال سجودند، ركوع نمى‏ كنند، و برخى در ركوعند، بر پا نمى ‏ايستند، و گروهى در صف ايستاده ‏اند، از جاى خود بيرون نمى‏ روند، و بعضى تسبيح گوينده ‏اند كه خسته نمى‏ شوند (همه اصناف ملائكه غير مادى هستند كه) آنان را نه خواب در چشم ها و نه سهو در عقل ها مى‏ آيد، و نه سستى و نه غفلت فراموشى فرا مى‏ گيرد،
 
(20) و دسته‏ اى از آنان (قسم دوم از فرشتگان) امين بر وحى خداوند متعال هستند و براى پيغمبران او زبان ها و ترجمانانند، و براى رساندن حكم و فرمانش آمد و رفت كنندگان مى ‏باشند،
 
(21) و جماعتى از اينان (قسم سوم از ايشان) نگهبان بندگان و دربان براى بهشت هاى‏ او هستند،
 
(22) و عده ‏اى از آنان (قسم چهارم فرشتگان) قدم هاشان در طبقات زيرين زمين ثابت و گردن هاشان از آسمان هاى زبرين در گذشته، و اعضاء ايشان از اطراف جهان بيرون رفته، و دوش هاى آنان موافق با پايه‏ هاى عرش مى ‏باشد (و از هيبت و عظمت انوار الهى)
 
(23) در برابر عرش چشم هايشان به زير افتاده و در زير آن خود را به بال هايشان پيچيده ‏اند (در علم و معرفت خود فرو رفته‏ اند تا به حدى كه مى‏ توانند در عوالم بى ‏پايان معارف خدائى سير كنند، مانند طايرى كه به توسط دو بال خويش تا اندازه ‏اى كه مى ‏تواند در هوا پرواز می كند) ميان آن فرشتگان و كسانی كه فروترند از ايشان حجاب هاى عزت و پرده‏ هاى قدرت زده شده (كه كسى به پشت آن پرده ‏ها راه علمى ندارد مگر انبياء و اوصياء ايشان و خواص از بندگان خداى تعالى و معرفت و خدا شناسى آن فرشتگان به طورى است كه)
 
(24) پروردگارشان را در وهم و خيال به صورتى در نياورند، و نه اوصاف خلائق را بر او جارى سازند، و نه او را به مكان هايى محدود كنند، و به نظائر و امثال به جانبش اشاره نمى‏ كنند (زيرا فرشتگان شناسايند و دانا، پس کسی که پروردگارش را به صورتى در آورد و اوصاف خلائق را بر او جارى سازد و او را به حدى محدود كند و به جانبش اشاره نمايد نادان است، چنانكه پيش از اين در باب معرفت و خدا شناسى بيان شد).
 
قسمت دوم:‏ «كيفيت خلق آدم عليه السلام»
 
(25) پس (از آنكه خداوند متعال آسمان و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد) از جاى سنگلاخ و جاى هموار زمين و جائى كه مستعد براى كشت و زرع بود و جاى شوره ‏زار، پاره خاكى را فراهم آورد، آب بر آن ريخت تا خالص و پاكيزه شد و آن را با آب آميخت تا به هم چسبيد، آنگاه از خاك آميخته شده شكلى را كه داراى اطراف و اعضاء و پيوستگی ها و گسستگی ها بود بيافريد، آن را جمودت داد تا از يكديگر جدا نشود، و محكم و نرم قرار داد تا گل خشك شده شد (و آن را به حال خود باز داشت) براى زمان معينى (كه در آن وقت مقتضى بود روح و حيات به آن داده شود)
 
(26) پس آن گل خشك شده را جان داد، بر پا ايستاد در حالتى كه انسانى شد داراى قواى مدركه، كه آنها را در معقولات به كار مى ‏اندازد، و فكرهايى كه در كارها تصرف مى ‏نمايد، و اعضائى كه خدمتگزار خويش قرار مى ‏دهد، و ابزارى (مانند دست و پا) كه در كارهايش به حركت مى ‏آورد، و داراى معرفتى كه ميان حق و باطل و چشيدنی ها و بوييدنی ها و رنگ ها و جنس ها را تمييز مى‏ دهد، و (نيز آن گل خشك شده انسانى شد كه)
 
(27) خلقت و طينت او به رنگ هاى گوناگون آميخته گرديد (هر جزئى از اجزائش بر طبق حكمت داراى رنگى شد مانند سفيدى استخوان و سرخى خون‏ و سياهى مو) و داراى چيزهاى نظير يكديگر (مانند استخوان و دندان) و حالاتى ضد يكديگر و خلط هايى كه از هم جدا مى‏ باشد (و آن اخلاط عبارتست) از گرمى (صفراء) و سردى (بلغم) و ترى (خون) و خشكى (سوداء) و (اما حالات ضد يكديگر عبارتند از) اندوه و خوشحالى (و خواب و بيدارى و سيرى و گرسنگى و مانند آنها)
 
(28) و خداوند متعال (پس از آنكه چنين انسانى را آفريد و آدمش ناميد) امانت خود را از فرشتگان طلبيد و انجام عهد و پيمانى كه با ايشان بسته بود خواست (و آن امانت و عهد و پيمان با ملائكه اين بود) كه حاضر شوند براى سجده به آدم و فروتنى در مقابل عظمت و بزرگى او (چنانكه در قرآن كريم س 38 ى 71 مى ‏فرمايد: إذ قال ربك للملائكة إني خالق بشرا من طين‏ ى 72 فإذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين؛ يعنى ياد كن هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان فرمود من آدم را از گل خلق خواهم نمود، پس وقتى كه بيافريدم او را و جان دادمش بر او در افتيد و او را سجده كنيد يعنى او را تعظيم نمائيد و يا آنكه قبله خويش قرار دهيد، خلاصه چون حق تعالى او را خلق كرد)
 
(29) پس فرمود سجده كنيد به آدم همه سجده كردند مگر شيطان كه غرور و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختى بر وى غلبه كرد و تكبر نمود و از جهت اينكه از آتش آفريده شده خود را بزرگ دانست و آدم را كه از پاره گل خشكى به وجود آمده خوار و كوچك شمرد (و در مقابل حضرت رب العالمين «جل شأنه» ايستاد و گفت آدم را سجده نكردم چون من از او بهترم، زيرا مرا از آتش آفريدى و او را از گل، پس چون اين ادعاء را نمود خداوند فرمود از ميان ملائكه بيرون رو، زيرا تو از رحمت من رانده شدى و لعنت و خشم من تا روز جزا بر تو باد، آنگاه شيطان گفت: رب فأنظرني إلى يوم يبعثون چنانكه در قرآن كريم س 38 ى 79 مى ‏فرمايد؛ يعنى پروردگارا مرا مهلت ده تا روزى كه بر انگيخته شوند مردمان، و شايد مقصودش اين بود كه از مرگ رهائى يافته هميشه زنده بماند)
 
(30) پس خداوند هم مهلتش داد تا غضب و خشم او شامل حالش شود (چنانكه در قرآن كريم درباره كفار س 3 ى 178 مى‏ فرمايد: و لا يحسبن الذين كفروا أنما نملي لهم خير لأنفسهم إنما نملي لهم ليزدادوا إثما و لهم عذاب مهين؛‏ يعنى گمان نكنند كسانی كه كافر شدند به اينكه آنان را مهلت مى‏ دهيم براى ايشان بهتر است، جز اين نيست كه مهلتشان مى‏ دهيم كه زيادتر گناه كنند و به عذابى كه رسوا كننده است مبتلى گردند) و (نيز شيطان را مهلت داد) براى اينكه امتحان و آزمايش او تمام شود، و براى اينكه وعده ‏اى كه به او داده به سر رسد، پس فرمود: تو از جمله مهلت داده شدگانى تا روز معلوم (تا هنگامی كه معين شده است از حيات و زندگانى بهره ‏مند باشى).
 
(31) پس (از آنكه شيطان فرمان الهى را مخالفت كرد و آدم را قبله خويش قرار نداد و مانند فرشتگان او را تعظيم ننمود) خداوند متعال آدم را در مكانى كه وسائل عيش و آزاديش فراهم بود جاى داد و جايگاه او را (از همه حوادث) ايمن گردانيده (چنان كه در قرآن كريم س 2 ى 35 مى ‏فرمايد: و قلنا يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنة و كلا منها رغدا حيث شئتما، و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين؛‏ يعنى گفتيم اى آدم تو و همسرت حوا بهشت را جاى خود قرار دهيد و از نعمت هاى آن با خوشحالى تمام هر چه خواهيد بخوريد و نزديك اين درخت نرويد كه اگر رفتيد از ستمكاران باشيد) و از شيطان و دشمنى او ترسانيدش (چنان كه در قرآن كريم س 20 ى 117 مى ‏فرمايد: فقلنا يا آدم إن هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى؛‏ يعنى گفتيم اى آدم اين ديو سركش با تو و همسرت دشمن است، پس ملتفت باشيد كارى نكند شما را از بهشت بيرون نمايد كه به بدبختى افتيد)
 
(32) پس گول زد او را دشمنش (چنان كه در قرآن كريم س 20 ى 120 مى‏ فرمايد: فوسوس إليه الشيطان، قال يا آدم هل أدلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى؛‏ يعنى شيطان سخنان نامربوط و بى‏ فايده براى آدم بيان كرد و گفت اى آدم آيا مى‏ خواهى تو را به درخت جاويدى و ملك بى‏ زوال راهنمائى كنم، به اين نوع سخنان آدم را فريب داد) براى حسدى كه بر او مى‏ برد از جهت اينكه آن بزرگوار در سراى جاودانى بود، و با نيكوكاران آميزش داشت، پس (آدم بر اثر وسوسه شيطان) يقين را از دست داده به شك و ترديد گراييد (با اينكه دستور داشت در نخوردن از ميوه آن درخت گمان كرد سود در خوردن است) و تصميمى را كه داشت (بر نخوردن از ميوه آن درخت) به سستى و كوتاهى (در اطاعت امر خداوند) تبديل نمود (و از آن ميوه خود) و به جاى فرح و شادى به خوف و ترس مبتلى گرديد، و (چون ديد از شيطان فريب خورده‏ از كردار خود شرمنده شد و) اظهار پشيمانى نمود،
 
(33) پس حق تعالى راه توبه را به او ياد داد و كلمه رحمت را به وى تعليم نمود (چون مى‏ خواست توبه او را قبول كند كلمه رحمت را به او آموخت كه پروردگارش را به آن بخواند تا توبه ‏اش قبول گردد) و وعده داد كه دوباره به بهشت (به آنجائى كه در اول بار بود) باز گردد، پس او را به دنياى پر محنت و بلاء و محل تناسل و زايشگاه فرزندان فرستاد.
 
(34) و (بعد از آنكه حضرت آدم در دنيا سكنى گرفت و از آن بزرگوار فرزندان و فرزند زادگان بسيارى به وجود آمد) خداوند متعال از ميان اولادش پيغمبرانى برگزيد، و از ايشان بر وحى و تبليغ رسالت عهد و پيمان گرفت (تا آنچه را كه از جانب خداى تعالى به آنان برسد انجام دهند و مردم را به خدا شناسى دعوت كرده هيچ گونه كوتاهى ننمايند، چنان كه در قرآن كريم س 33 ى 7 مى‏ فرمايد: و إذ أخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و إبراهيم و موسى و عيسى ابن مريم و أخذنا منهم ميثاقا غليظا؛ يعنى ياد كن هنگامى را كه از پيغمبران عهد و پيمانشان را بر وحى و تبليغ رسالت گرفتيم و همچنين از تو و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى ابن مريم، و پيمان محكم از آنان گرفتيم) در وقتى كه بيشتر خلائق عهد و پيمان الهى را (كه فطرى آنان بود) شكستند (چنان كه در قرآن كريم س 7 ى 172 مى‏ فرمايد: و إذ أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و أشهدهم على أنفسهم أ لست بربكم قالوا بلى شهدنا؛ يعنى ياد كن هنگامى را كه پروردگار تو از فرزندان آدم در وقتى كه در صلب پدرانشان بودند پيمان گرفت و ايشان را بر خودشان گواه گردانيد تا به توحيد و خداشناسى كه فطرى آنان است اعتراف نمايند، پس گفت آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند آرى شهادت مى ‏دهيم كه تو پروردگار ما هستى. ليكن به اين عهد و پيمان فطريشان وفاء نكردند) پس به حق او نادان شدند (و او را به يگانگى نشناختند) و براى او مانندها و شريك ها قرار دادند، و شياطين آنان را از معرفت خدا (كه مقصود اصلى و جبليشان بود) منصرف نمودند (فريبشان دادند) و ايشان را از پرستش او باز داشتند،
 
(35) پس خداى تعالى پيغمبران خود را در بين آنان بر انگيخت و ايشان را پى در پى مى‏ فرستاد تا عهد و پيمان خداوند را كه جبلى آنان بود بطلبند و به نعمت فراموش شده (توحيد فطرى) ياد آوريشان كنند، و از راه تبليغ با ايشان گفتگو نمايند (با برهان، سخن بگويند) و عقل هاى پنهان شده را (كه در زير غبار كفر پوشيده و بر اثر تاريكى ضلالت و گمراهى مستور گرديده) بيرون آورده به كار اندازند، و آيات قدرت را به ايشان نشان دهند (و آن آيات عبارتست از:) آسمان افراشته بالاى سرشان و زمين گسترده زير پايشان و معيشت ها و چيزهائى كه زنده ‏شان مى‏ دارد و اجل هائى كه نابودشان مى ‏نمايد و بيمارى‏ هايى كه پير و فرسوده ‏شان می كند و حوادث روزگار و پيش آمدهاى پى در پى كه بر آنها وارد می شود
 
(37) و خداى تعالى بندگان را از پيغمبر فرستاده يا كتاب نازل شده يا برهان حتمى يا راه استوار محروم ننموده (و پيغمبران) رسولانى بودند كه كمى ياران و زيادتى مخالفين آنان را (از تبليغ رسالت) باز نداشت: پيغمبرانى بودند از پيش كه نام پيغمبر آينده به آنان گفته شده، و يا از بعد كه پيغمبر قبلى او را معرفى كرده (به امت خود مبعوث شدن او را بشارت داده، چنانكه در قرآن كريم س 61 ى 6 مى ‏فرمايد: و إذ قال عيسى ابن مريم يا بني إسرائيل إني رسول الله إليكم مصدقا لما بين يدي من التوراة و مبشرا برسول يأتي من بعدي اسمه أحمد؛ يعنى ياد كن هنگامى را كه عيسى ابن مريم گفت اى بنى اسرائيل من به سوى شما فرستاده خدا هستم در حالتى كه تورية را كه پيش من است تصديق می كنم و به پيغمبرى كه پس از من مى ‏آيد و نامش احمد «صلى الله عليه و آله» است مژده مى‏ دهم). (چون شيطان بيشتر مردم را فريب داد كه به عهد و پيمان فطريشان وفا نكردند و بحق حق نادان شدند، خداوند متعال هم از جهت اتمام حجت پى در پى پيغمبران براى آنان فرستاد تا ايشان را به راه راست دلالت كنند)
 
(38) به همين ترتيب قرن ها پديد آمد، روزگارها گذشت، پدرها در گذشتند و فرزندان به جايشان نشستند، تا اينكه خداوند سبحان حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را بر انگيخت براى اينكه وعده خود را انجام دهد (چون به پيغمبران پيش وعده داده بود كه آن بزرگوار به پيغمبرى مبعوث خواهد شد) و براى اينكه پيغمبرى را به آن حضرت ختم نمايد (بعد از او پيغمبرى نمى ‏فرستد) در حالتى كه از پيغمبران عهد و پيمان گرفته شده بود (تا ايشان نيز به رسالت او اقرار كنند و مبعوث شدن و خاتميتش را به امت هاى خود خبر دهند، پس پيش همه جهانيان) علامت و نشانه‏ هاى او شهرت يافت، موقع ولادتش گرامى و پسنديده (بهترين اوقات) بود، 
 
(39) و مردم در آن روز داراى مذهب هاى متشتت و بدعت هاى زياد و رويه ‏هاى مختلف بودند، گروهى خداوند متعال را به خلقش تشبيه مى‏ كردند (مانند طايفه مجسمه كه او را مثل خلق صاحب اعضاء و جوارح و مكان مى‏ دانستند) و برخى در اسم او تصرف مى‏ كردند (نام هايى از اسماء الله اتخاذ نموده بت هاى خود را به آن نام ها مى‏ خواندند، مانند بت پرستان از عرب كه لات را از الله و عزى را از عزيز و منات را از منان گرفته آنها را معبود خويش مى ‏پنداشتند) و جمعى به غير او اشاره مى‏ كردند (مانند دهريين‏ كه طبيعت و حركات فلكيه و مرور ازمنه را مؤثر در امور مى ‏دانستند، خلاصه امثال اين آراء و مذاهب باطله دنيا را تاريك كرده بود) پس خداوند متعال به وسيله آن حضرت آن مردم را از گمراهى رهائى داد و به سبب شخصيت او آنان را از نادانى نجات داد،
 
(40) پس (آن حضرت مردم را هدايت كرد و ايشان را به معارف الهى آشنا نمود و سود و زيانشان را بيان فرمود). حق تعالى به آن بزرگوار منتهى مرتبه قرب و رحمت خود را عطاء فرمود، و مقام و منزلتى را كه براى احدى متصور نيست براى او پسنديد و ميلش را از دنيا به جانب خود متوجه گردانيد و از مصيبت و بلاء رهائيش داده قبض روحش فرمود، درود فرستد خداوند بر او و بر آلش،
 
(41) و (براى رهنمايى مردم تا روز قيامت پيش از رحلت خود) در ميان شما گذاشت چيزى را كه پيغمبران سلف در ميان امت خويش گذاشتند، زيرا پيغمبران آنان را بدون راه روشن و نشانه صريح سر خود وا نگذاشتند،
 
(42) آن حضرت هم كتاب پروردگار شما را در دسترس شما گذاشت، و حلال و حرام و واجبات و مستحبات و ناسخ و منسوخ و رخصت ها و عزيمت ها و خاص و عام و عبرت ها و مثل ها و مطلق و مقيد و محكم و متشابه آن را بيان كرد، مجمل هايش را تفسير و مشكل هايش را آشكار نموده است (اما حلال آن كتاب مانند س 5 ى 1 يا أيها الذين آمنوا؛ يعنى خوردن گوشت چهارپايان زبان بسته بر شما حلال شد و منعى در آن نيست، و حرام آن مانند س 5 ى 3 حرمت عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير؛ يعنى خوردن گوشت مردار و خون و گوشت خوك بر شما حرام و منع شد، و واجبات آن مانند س 2 ى 43 أقيموا الصلاة و آتوا الزكاة؛ يعنى نماز را بر پا داريد و زكات بدهيد و مستحبات آن مانند س 17 ى 79 و من الليل فتهجد به نافلة؛ يعنى براى نماز نافله پاره ‏اى از شب را بيدار شو، و ناسخ آن مانند س 9 ى 5 فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم‏؛ يعنى در هر جا كه مشركين را بيابيد بكشيد پس اين آيه ناسخ آيه ايست كه در باب صلح واقع شده و آن منسوخ است مانند س 109 ى 6 لكم دينكم و لي دين؛‏ يعنى اكنون كه از شرك دست بر نمى‏ داريد دين و آئين شما براى شما باشد و توحيد كيش من، در رخصت هاى آن يعنى احكامى كه براى توسعه در امور بندگان قرار داده شده مانند س 2 ى 184 فمن كان منكم مريضا أو على سفر فعدة من أيام أخر؛ يعنى هر كس از شما در ماه رمضان بيمار يا مسافر بود پس بعد و آن روزهايى كه در بيمارى يا مسافرت روزه نگرفته در غير ماه رمضان روزه بگيرد، و عزيمت هاى آن يعنى احكامى كه از آنها تجاوز نمى‏ توان كرد مانند س 2 ى 185 فمن شهد منكم الشهر فليصمه‏؛ يعنى هر كه مسافر نبود و در وطن حاضر است بايد روزه بگيرد.
 
و خاص آن يعنى لفظى كه در مورد بخصوص گفته شده و معنى آن عموميت دارد مانند س 5 ى 32 من أجل ذلك كتبنا على بني إسرائيل أنه من قتل نفسا بغير نفس أو فساد في الأرض فكأنما قتل الناس جميعا و من أحياها فكأنما أحيا الناس جميعا؛ يعنى چون قابيل، فرزند آدم، برادرش هابيل را كشت و پشيمان شد به بنى اسرائيل دستور داديم كه هر كه بكشد كسی را بى آنكه او ديگرى را كشته يا فسادى در زمين كرده باشد كه موجب كشته شدن گردد پس چنان است كه همه مردم را كشته و هر كه حيات و زندگى شخصى را سبب شود مانند آنست كه همه مردم را زنده كرده باشد، پس اين آيه درباره بنى اسرائيل نازل شده و ليكن معنى آن همه مردم را شامل می شود، و عام آن مانند س 2 ى 47 يا بني إسرائيل اذكروا نعمتي التي أنعمت عليكم و أني فضلتكم على العالمين؛ يعنى اى بنى اسرائيل نعمت ها مرا كه به شما بخشيدم و شما را بر جهانيان برترى دادم ياد كنيد، پس در اينجا گر چه لفظ على العالمين عموميت وارد و همه مردم جهان را شامل می شود، ليكن معنى آن مخصوص مردم زمان بنى اسرائيل است، و عبرت هاى آن يعنى چيزهائى كه شگفت آور است و آن خود يك نوع پندى باشد مانند س 79 ى 25 فأخذه الله نكال الآخرة و الأولى‏ ى 26 إن في ذلك لعبرة لمن يخشى؛‏ يعنى خداوند متعال فرعون را به عذاب آخرت كه سوختن باشد و به عذاب دنيا كه غرق شدن است مبتلى نمود و غرق شدن او براى کسی که مى ‏ترسد هر آينه عبرت و پندى است.
 
و مثل هاى آن يعنى آياتى كه مشتمل است بر تشبيهات مانند س 62 ى 5 مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل أسفارا؛ يعنى مثل كسانی كه به آموختن و خواندن تورية مأمور شدند و به آن عمل نكردند مانند خرى است كه كتاب هاى بزرگ در بار دارد، و مطلق آن يعنى لفظى كه مقيد به قيدى نباشد مانند س 5 ى 6 يا أيها الذين آمنوا إذا قمتم إلى الصلاة فاغسلوا وجوهكم‏؛ يعنى اى گروه مؤمنين هنگامی كه براى نماز حاضر شديد روهاى خود را بشوئيد، و مقيد آن يعنى لفظى كه مقيد به قيدى باشد مانند س 5 ى 6 و أيديكم إلى المرافق؛‏ يعنى هنگام وضو گرفتن دست هاى خود را تا مرفق بشوئيد، و محكم آن يعنى لفظى كه در معنى آن اشتباه و ترديدى نيست مانند س 2 ى 231 و إذا طلقتم النساء فبلغن أجلهن فأمسكوهن؛‏ يعنى بدانيد كه خداوند متعال به هر چيزى دانا است، و متشابه آن يعنى لفظى كه معنى آن واضح نيست مانند س 2 ى 228 و المطلقات يتربصن بأنفسهن ثلاثة قروء؛ يعنى زن هايى كه طلاق داده شده ‏اند سه طهر را كه دو حيض در ميان باشد يا سه حيض را انتظار داشته باشند، زيرا قرء كه مفرد قروء است نزد اهل حجاز به معنى طهر آمده و نزد اهل عراق به معنى حيض، و مجمل هاى آن مانند س 2 ى 43 أقيموا الصلاة؛ يعنى بر پا داريد نماز را، و مشكل هاى آن مانند س 19 ى 1 كهيعص
 
(43) و مطالب آن كتاب دائر است بر چيزی كه دانستن و ياد گرفتن آن واجب است (مانند علم بيگانگى خداوند سبحان س 14 ى 52 و ليعلموا أنما هو إله واحد؛ يعنى تا بدانند كه اوست خداى يگانه) و چيزى كه بر ندانستن آن منعى‏ نشده است (مانند ندانستن معنى س 41 ى 1 لحم‏) و چيزی كه در آن وجوبش ثابت گشته و در سنت نسخ و رفع آن معلوم گرديده (مانند س 4 ى 15 و اللاتي يأتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهن أربعة منكم فإن شهدوا فأمسكوهن في البيوت حتى يتوفاهن الموت أو يجعل الله لهن سبيلا؛ يعنى بر كار زشت زن هاى شوهردار از زن هاى شما كه زنا مى‏ دهند چهار نفر مرد بالغ و عاقل و عادل از خودتان كه مؤمن باشند گواه گيريد، پس اگر آنان گواهى دادند آن زن ها را در خانه خودشان نگاه داريد تا وقتى كه بميرند يا خداوند متعال آنها را از حبس خلاصى دهد، پس به مضمون اين آيه حكم زانيه حبس و نگاه داشتن در خانه خودش بود تا وقت مردن و در سنت حبس كردن نسخ شد و حكم به رجم و سنگسار كردن او بر قرار گرديد) و چيزی كه عمل به آن در سنت واجب است و در آن عمل نكردن به آن اجازه داده شده است (مانند نماز خواندن در اول اسلام به طرف بيت المقدس كه در سنت واجب بود و در كتاب نسخ شد س 2 ى 144 فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره؛ يعنى به طرف مسجد الحرام كه خانه كعبه است نماز بخوان و هر جا كه باشيد روهاى خود را به آن سو بگردانيد) و چيزی كه در وقت بخصوص واجب شده و در غير آن وقت واجب نيست (مانند س 62 ى 9 يا أيها الذين آمنوا إذا نودي للصلاة من يوم الجمعة فاسعوا إلى ذكر الله؛ يعنى اى گروه مؤمنين هنگامی كه براى نماز روز جمعه نداء داده شد شتاب كنيد براى خواندن نماز، پس بنابراين خواندن نماز جمعه مخصوص به روز جمعه است و در غير آن وجوبش ساقط می شود)
 
(44) و آن كتاب بين چيزهائى كه حرام شده است فرق گذارده: پس کسی که گناه كبيره ‏اى مرتكب شود او را به عذاب ها و آتش ها وعده داده (مانند س 4 ى 93 و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها؛ يعنى هر كه از روى عمد مؤمنى را بكشد كيفر او جهنم است و در آنجا جاويد خواهد بود) و کسی که گناه صغيره ‏اى كند آمرزش را براى او مهيا نموده (مانند س 13 ى 6 إن ربك لذو مغفرة للناس على ظلمهم؛‏ يعنى پروردگار تو صاحب آمرزش است مردم را براى ظلم و ستم كه كرده ‏اند، و ظلمى كه آمرزيده شود همان گناه صغيره است) و (نيز مطالب آن كتاب دائر است) بر چيزی كه كم آن مورد قبول است و بسيار آن شايسته و پسنديده و تحميلى هم نشده (مانند س 73 ى 20 فاقرؤا ما تيسر من القرآن؛ يعنى آنچه را ميسر است از قرآن بخوانيد پس كم خواندن آن را مورد قبول قرار داده است و بسيار خواندنش را به اختيار واگذارده كه اگر كسى آن را ترك كرد چيزى بر او نيست).
 
قسمت سوم‏: «حج»
 
(45) و (اشاره به بعضى اسرار بناى كعبه و اعمال حج گزاران و اينكه زيارت آن براى کسی که متمكن به رفتن آنجا باشد واجب است) خداوند متعال حج بيت الحرام (حج خانه ‏اى كه بر واردين به آنجا بسيارى از چيزها حرام شده) را بر شما واجب گردانيد، و آن را قبله مردم قرار داد، حج گزاران در آنجا وارد می شوند مانند ورود چهارپايان (ازدحام ايشان در آن خانه براى درك ثواب مانند ازدحام چهارپايان تشنه است بر سر آب) و اشتياق دارند آمدن به آنجا را مانند اشتياق كبوتران (به آشيانه خود)
 
(46) خداوند سبحان آن خانه را براى فروتنى مردم در مقابل عظمت و بزرگيش و براى تصديق آنان به عزت و سلطنتش علامت و نشانه قرار داد و برگزيد از بندگان خود شنوندگانى را كه اجابت كردند دعوت او را (براى‏ رفتن به آنجا، چنان كه در قرآن كريم س 22 ى 27 مى‏ فرمايد: و أذن في الناس بالحج يأتوك رجالا و على كل ضامر يأتين من كل فج عميق؛‏ يعنى اى ابراهيم در ميان مردم فرياد كن و ايشان را به حج كردن دعوت نما، به خانه ‏اى كه تو بناء كرده ‏اى مردمان پياده و سواره از هر راه دورى مى‏ آيند و اگر چه مركب ايشان شتر ضعيف و لاغر باشد) و فرمان او را تصديق كرده انجام دادند و در جاى پيغمبران ايستاده خود را به ملائكه كه عرش خداى تعالى را طواف می كنند تشبيه نمودند، سود بسيارى در بازرگانى بندگى و پرستش حق تعالى (به وسيله سرمايه ايمانى) به دست مى ‏آورند، و مى‏ شتابند و از همه پيشى مى‏ گيرند (براى رسيدن) نزد وعده گاه آمرزش او،
 
(47) خداوند سبحان آن خانه را علامت و نشانه اسلام و پناهگاه پناهندگان قرار داد و حج آن را واجب كرد و احترامش را لازم دانست و رفتن به آنجا را امر كرد، پس (در قرآن كريم س 3 ى 97) فرمود: حج بيت الحرام حق خداى تعالى است بر مردم (و اداى آن حق واجب است) بر کسی که رفتن آنجا را توانائى داشته باشد و هر كه كافر شود (در صورت استطاعت امر الهى را انجام ندهد) به خداى تعالى زيانى وارد نياورده چون خداوند بى ‏نياز است از همه جهانيان (به ايمان و عبادت بندگان حاجت ندارد، پس زيان را كسى برد كه نافرمانى كند).
 

ترجمه و شرح نهج البلاغه (فیض الاسلام)

موارد مرتبط خطبه 2: خطبه ای پس از بازگشت از صفّين خطبه 3: خطبه معروف به شِقشِقيّه خطبه 4: خطبه ای بعد از كشته شدن طلحه و زبير خطبه 5: خطبه ای بعد از وفات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطاب به عباس و ابوسفيان خطبه 6: خطبه ای در هنگامی كه از ایشان خواستند طلحه و زبير را دنبال نكند خطبه 7: خطبه ای در مذمت مريدان شيطان خطبه 8: خطبه ای براى برگرداندن زبير به بيعت خطبه 9: خطبه ای در وصف خود و دشمنانش در جمل خطبه 10: خطبه ای در تحريك شيطان نسبت به اهل جمل و عواقب وخيم آن خطبه 11: خطبه ای در هنگامی که در نبرد جمل پرچم را به دست فرزندش محمّد حنفيه داد